پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

بوسه The KISS



"I have the gift of neither the spoken nor the written word, especially if I have to say something about myself or my work. Whoever wants to know something about me -as an artist, the only notable thing- ought to look carefully at my pictures and try and see in them what I am and what I want to do."

Gustav Klimt

"من نه از موهبت خوش‌سخنی برخوردارم و نه می‌توانم متنی زیبا بنگارم، بخصوص آنجا که پای توصیف خودم یا کارم به میان می‌آید. هر‌کس می‌خواهد هنرمند نقاشی مانند مرا بشناسد تنها کاری که می‌تواند بکند نگاهِ موشکافانه و دقیق به نقاشی‌های من است تا مگر بتواند از ورای آنها دریابد من که هستم و چه می‌خواهم"

گوستاو کلیمت

رنگ‌ها، حس عمیق، آرامش، صمیمت و وارهیدگی و حقیقت جاری در این نقاشی را بسیار دوست می‌دارم.


جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

تک‌قهرمانان

سالن آمفی تئاتر یکی از دبیرستان‌های شهر، غروب یکی از روزهای آخر هفته پاییزی، جایی که یک گروه موسیقی برنامه اجرا می‌کند. مهمانان بیشتر میانسال و مسن هستند. ماجرایی معمولی در هر کنار‌گوشه این شهر اروپایی، اما یک نکته چشمگیر است و ذهن آدم را تا اعماق تاریک گذشته‌ها می‌کشاند. امسال صد و شصتمین سالی است که این گروه برنامه اجرا می‌کند. یک گروه موسیقی که صد و شصت سال ارتباط و همبستگی و همکاری و نام و وجهه و اعتبار و کیفیت و اعضای خود را حفظ کرده است.

در هزارتوی ذهنم در هم می‌پیچم و به سرزمینی فکر می‌کنم که بیش از بیست و پنج سال از عمرم را در عرصه‌های مختلفی فعالیت و تلاش کرده‌ام. چه ناپایدار و شکننده و میرا بوده همه آن تلاش‌ها و همه آن خون‌دل‌ خوردن‌ها... با هزار همت و امید آدم‌‌هایی دور هم جمع می‌شوند و گاهی به چند سال هم نمی‌رسد که دیگر نام و نشانی از آنچه ساخته‌اند باقی نمی‌ماند. تداوم کارهای شخصی‌تر آدم‌ها هم چندان بهتر نیست. دوره‌های دوستانه و خانوادگی که گاهی به سال نمی‌رسند. فروشگاه‌ها و مکان‌های عمومی که دائم عوض می‌شوند. کسب‌و‌کارهایی که در طول زمانی اندک نابود شده‌اند یا تغییر کرده‌اند و این تغییر معمولاً با سقوطی هولناک در کیفیت همراه بوده است و اینجا سر خیابان دکان کوچک آبجو‌فروشی است که به اندازه بعضی از آثار تاریخی شهر قدمت دارد. کارهای بسیار ساده‌ای مثل به یادآوردن و تبریک گفتن همیشگی سالروز تولد آدم‌ها هم از تداوم بی‌نصیب می‌ماند. همه کارها و فعالیت‌ها خیلی زود از نفس می‌افتد. مرام و معرفت و باور درونی‌ای که آدم‌ها را پایبند به انجام کارهایی تا پایان عمر کند وجود ندارد. اصلاً لازم نیست جای دوری برویم همین دور‌و‌برمان و در همین روزمرگی‌هامان این فقدان پایبندی و باور به تداوم کاری که دوست داریم را به خوبی می‌بینیم کارهای بزرگ که جای خود دارد. هیچ کار بزرگی در یک یا دو سال به ثمر نمی‌نشیند صبوری باید کرد و فعالیت‌های جمعی و گروهی هم به دشواری بیش از این ادامه پیدا می‌کند. انگار آدم‌ها یادشان رفته اینکه حرف آدم حرف باشد و بر سر آن ایستادن ارزشمند است. انگار آدم‌ها یادشان رفته اعتبار آدم ‌‌ها به اعتماد و تکیه‌ای است که می‌شود به آنها کرد. یاد نگرفته‌ایم که داشتن یک گروه موفق و پایدار که بتواند کیفیتی را تا سال‌ها ادامه دهد ارزشمند‌تر از منِ کوچکی است که در دو صباح عمری نامی به هم می‌زند و بعد خاک می‌شود. همیشه خائنی هست، اندیشه‌ای اهریمنی، خودخواهی، حسادت، برتری‌جویی و منافع مادی لحظه‌ای که بر مهربانی و همکاری و شرافت و معرفت و حفظ باوری برای تمام عمر می‌چربد.

پشت سرمان را نگاه کنیم در همین مدت عمرمان چند رشته پنبه شده، تار‌و‌پود از هم‌گسیخته، شکوفه‌های میوه‌ نشده، کار بی‌سامان، قصه‌ی به سر نرسیده‌ و بار بر زمین مانده گذاشته‌ایم و گذشته‌ایم...

و این ناپایداری تلخ جاری در تمام عرصه‌های حیات‌مان سخاوت و مهر و ایمان جان‌مان را مکیده است.


ساختمان تالار شهر آخن در آلمان که در قرن چهاردهم میلادی ساخته شده است و پس از دو آتش‌سوزی وسیع از سال 1883 به همین شکل و با کاربری"نالار شهر" به کار خود ادامه داده است.

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

فرود



فراز



یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

پائیزانه

چشم‌های مهربان‌تان را به میهمانی رنگ‌های گرم پاییزی می‌برم

با همه آن خش‌خش دلچسب برگ‌‌ها زیر پاهایم

برگ‌های رقصان در باد که بر سر و رویم می‌بارید

ابرهایی لبریز از باران

و تک‌خوانی‌ پرنده‌هایی کوچک

که در تصویر نمی‌گنجید

تصویر قطره‌ای از رود زندگی است...

نوش




جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

گودال بزرگ

درست مثل گودال بزرگی است که همه‌ی آنها که در آن هستند از گودال بودنش یا بی‌خبرند یا خودشان را به بی‌خبری می‌زنند یا با‌خبرند و در رنجی مدام به تلاش برای تبدیل این گودال به فرازی سربلند تلاش می‌کنند.

آنها که توی این گودال گیر افتاده‌اند جوهره‌ی نابی دارند اما این سایه‌ی همیشگی و سیاه دور و ‌برشان دل‌شان را تنگ و جان‌شان را مکدّر کرده است. یاد‌ها و خاطره‌ها شیرین و نرم می‌گذرد از خاطرشان و حاصلش لبخند خشکیده‌ی بی‌جانی است که در تیرگی مسموم فضای بی‌روزن گودال محو می‌شود. در‌ها و پنجره‌ها همه بسته است و اگر به تلاشی و کوششی هم باز شود این همت در همه نیست. کمی بالاتر ایستادن، توان این که از لبه‌های گودال بیرون را هم تماشا کنی دلخوشی خیلی‌هاست. آدم‌ها در این گودال بسته بی‌رحم و بی‌گذشت و تلخ می‌شوند. پا بر سر هم می‌گذارند تا کمی بالاتر بروند به خیال اینکه از آن تیرگی ژرف بگریزند غافل که فشردن دیگران زیر پاها به عمق این گودال می‌افزاید. کسی به راستی به فکر پر کردن بن‌مایه‌های این گودال با مصالحی مستحکم نیست، مصالحی که هر صد سال و پنجاه سال دوباره تا قهقرا فروکش نکند. همچون در چاه‌ماندگان مستأصل به رسن‌های پوسیده‌ای چنگ زده‌اند و بر لبه‌های دیوار‌های تیره گودال آویخته‌اند. می‌کشند و کشته می‌شوند و بر قفای یکدیگر خنجر می‌زنند و جوانمردی و مروت و معرفت قصه‌هایی از یاد رفته است. هر کس دیگری را پله‌ای یا انبانی می‌بیند تا پا بر آن بگذارد و به روشنی بیرون گودال نزدیک‌تر شود. از لبه این گودال می‌شود جاهایی را دید که همان بدیهیات اولیه که گودال‌نشینان از آن محرومند در آنها جاریست. جاهایی که در دارد و پنجره و جایی برای گریز و نفس کشیدن.

اگر نوری بر این گودال بتابد شگفتی‌هاست در آن اما در این تیرگی بصری نیست تا بصیرتی باشد و تنها دست از جان‌شستگان حدیث شگفتی‌های بی‌بدیل درون گودال را از زبان تو باور می‌کنند و با طناب تو به اعماق آن سفر می‌کنند.

شاید این را فقط برای آنهایی گفتم که با خبرند و رنج می‌کشند و هر روز امیدشان در مصاف با خیل بی‌خبران و آنها که خود را به بی‌خبری زده‌اند فرسوده می‌شود.

جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

یادِ درخت


و یاد آن درخت

در خاطره‌ی جنگل جاری خواهد ماند.

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت...

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

راه دور

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹

ریشه...درخت...حلزون...هزارتو Root..Tree... Snail. Labyrinth

یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

"بکششششششش..."

"بُکُششششششش..."

مادر، پدر، مادربزرگ، پدربزرگ، سر سفره ‌ی غذا، در انباری خانه، در باغچه، در مزرعه، در بیابان، در هر جایی که ممکن است موجودی با موهبت ِحیات بجنبد این فریاد از روزهای آغاز کودکی در گوشِ کودک طنین می‌اندازد.

من و شاید تویی که این جا می‌آیی و می‌خوانی با وجودِ آموزه‌های غالبِ جامعه‌مان تمام تلاش‌مان را می‌‌کنیم تا رفتاری دیگر در پیش گیریم.

اما هنوز اندیشه‌ی کشتن ، اندیشه‌ی غالبِ مردم در بسیاری از نقاط ِدنیاست. هنوز بچه‌ها‌ و بزرگسالان در بسیاری از نقاط ِدنیا دانسته و ندانسته، بی‌دلیل و با دلیل موجودِ زنده‌ای را می‌کشند و از زجر دادن آن لذّت می‌برند. هنوز اندیشه‌ی بدوی شستنِ خون با خون اندیشه‌ی غالب همین روزگار است.

کودکانی که به جای مهر و عاطفه، کشتن و زجر دادن موجودات دیگر را یاد می‌گیرند و حتی تشویق می‌شوند. کسی مهرِ به انسان و جهان را در هیچ کجای زندگی‌شان طوری که دریابند و باور کنند به آنان نمی‌آموزد.

بار‌ها ثابت شده است که تلاش بسیار برای القا و توصیه و التماس و درخواست و واداشتن کسانی به مهربانی نتیجه‌ی خونباری داده است، باوری دور و غم‌انگیز آدم‌ها را وا می‌دارد که خون را با خون بشویند و درد خود را با درد کشیدنِ موجودِ دیگری تسکین دهند و زخم‌هاشان با زخم‌های ناسور و خونریز دیگری مرهم یابد.

هنوز سبعیت در جان و جهان مردمانی چنان ریشه‌دار است که گاهی فکر می‌کنی در قبیله‌ای از بدویان آدمخوار جویده می‌شوی. هنوز راه درازی است تا دگرگونی این باور‌ها و شیوعِ هولناکِ هاریِ گسترده‌ی این روزها چیزی نیست جز یکی از ثمرِات تلخِ آموزه‌هایی که مهربانی در آنها به فراموشی سپرده شده است.

این آدم‌نمایانِ خون‌ریز همان کودکانی هستند که از زمانی که زبان باز کرده‌اند در مقابل هر موجود زنده‌ای، شنیده‌اند و دیده‌اند:

"بُکُشششششش..."


دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹

مدرسه‌ای که می‌رفتیم...

دوستان و هم مدرسه‌ای‌های مدرسه‌ی مهران، در آمریکا بزرگداشتی برای آقای مافی عزیز، مدیر فرهیخته‌ی دبستان‌ مهران برگزار کردند...

یادداشت کوتاهی نوشتم و به رسم سپاس برای‌شان فرستادم...

باز بوی پائیز یادِ روز‌های مهر را در دلم زنده می‌کند، روزهای خوش و مهربان کودکی، روزهای دوستی‌های عمیق و دشمنی‌های کاغذی، روزهایی که در مدرسه مهران درس مهر و زندگی می‌آموختیم. روزهایی که نقش‌های آن بر خاطرات همه ما از یاد نرفتنی است. روزهایی که با همت و تلاش و امید انسان‌هایی نازنین و کمیاب برای ما شکل گرفتند. انسان‌هایی که باور داشتند و دارند که بالیدن انسانِ شریف و عاشق، سرزمینی آبادتر می‌سازد.

زن و مردی مصمم و امیدوار با همّتِ والای خود کودکی‌‌های ما را ساختند و هر لحظه‌ از آن را رنگی ابدی از تجربه و شرافت و تعهد زدند. همتی که روزگار، تداوم حضور آن را برنتافت و کودکان ما از جزیره‌ی کوچکِ امید و اعتماد و آموزش محروم ماندند.

آن بانوی مهربان روزهای مهر را چند سال پیش با درد و اندوه به خاکِ گرمِ وطن سپردیم و باز به یاد آوردیم که گوهر‌های گرانبهای زندگی چه آسان و چه زود از کف می‌روند. یادمان ماند که قدر بدانیم لحظه‌های حضور را، لحظه‌های بی‌بازگشت لبخند و امید و دیدار را، لحظه‌های گرم و صمیمی نقل تجربه‌های بی‌بدیل را ...

و بزرگا‌مرد روزهای مهرِ کودکی‌مان را با هر توان و همتی که از ما بر‌می‌آمد در‌میان گرفتیم و هر بار به او گفتیم که چقدر آگاهیم به همه آنچه او به ما و به این سرزمین بخشیده است. گویِ روشنی که در هاله‌ی گرمای خورشیدوار خویش دل‌های ما را نور و توان می‌بخشد.

و بچه‌های آن روزهای خوب مدرسه حالا همه‌جای دنیا هستند و این یاد و مهر در همه جای جهان زنده و پایدار...

شاید بی‌مهری روزگار یا جاده‌های شگرفِ سرنوشت هر کدام از ما را به سویی از این کره‌ی خاکی کشانده است اما شعله‌ی آن روزهای مهر، نورِ مشترکِ جانِ همه‌ی ماست و چه زیباست جان‌هایی که نقشِ مهر را از روزهای دور هنوز بر دل دارند و وفادارانه قدر می‌دانند ذرّه ذرّه تلاش‌های بانوی مهربان و مردِ بلندهمّت آن روزهای دور را...

ما بچه‌هایی که اینجا در سرزمین همه امید‌های دور و دیر مانده‌ایم سپاسگزار و قدردان همت شماییم... شما زنان و مردانی که در دنیای پرشتاب و بی‌امان امروز جایی برای همه ارزش‌های مقدس انسانی در جان‌تان باقی گذاشتید. شما که خاطرات ناب روزهای مهر و مهران را فراموش نکردید و حالا میزبان مردی هستید که نمادِ زنده‌ی همه‌ی آن خاطره‌ها و روزهای خوب است. مردی که شعله‌ی ارزش‌ها و امید‌هایی در جانش زنده است که دیرگاهی است کمیاب و دیریاب شده است. مردی که یک قافله دل همره اوست...

نوش‌تان باد جامِ جانِ فرهیخته و بزرگوار او...

و سپاس از همت بلندتان...

شهرزاد فتوحی

آخن 11 شهریور 1388

دوم سپتامبر2009

جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

دلتنگی

پدرم ، محمود فتوحی، مربی قدیمی کوهنوردی و اسکی ، در آستانه‌ی هفتادوسه سالگی
دوم مهرماه 1388
دارآباد
چقدر دلم تنگ شده
برای ایران
برای پدرم
برای دارآباد
برای مهر...

آدمی به فروتنی و صبوری و مهربانی او کم دیده‌ام

و کوه‌های بلند به او ابرمردی آموختند


Dream



چشم‌هایم را نمی‌خواهم باز کنم،
نمی‌خواهم بیدار شوم...

گاهی همه آنهایی که دوست دارم،
همه کارهایی که دوست دارم،
همه دنیای مألوفم

در خواب‌هایم هستند
I don't want to open my eyes
I don't like to wake up
sometimes all the people I love,
all the jobs I like
and all the world I used to
is just in my Dreams

چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹

خزانی

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک

خالی فتاده لانه‌ی آن لک لک.

او رفت و رفت غلغلِ غلیانش،

پوشیده ، پاک ، پیکرِ عریانش.

سر زی سپهر کردنِ غمگینش.

تن با وقار شستنِ شیرینش


پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

رفتند مرغکان طلایی بال.

از سردی و سکوت سیه جستند،

وز بید و کاج و سرو نظر بستند.

رفتند سوی نخل ، سوی گرمی

و آن نغمه‌های پاک و بلورین رفت.


پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

اینک ، بر این کناره‌ی دشت ، اینک

این کوره‌راه ساکت ِبی‌رهرو.

آنک ، بر آن کمرکشِ کوه ، آنک

آن کوچه باغ خلوت و خاموشت،

وز یاد روزگار فراموشت.


پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد‌آلود،

چون من تو نیز تنها ماندستی.

ای فصلِ فصل‌های نگارینم،

سردِ سکوتِ خود را بسراییم،

پاییزم ! ای قناری غمگینم!

مهدی اخوان ثالث

آبان 1335

دوشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۹

...



یکشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹

عباث




همیشه عباث امضا می‌کند، از آن آدم‌هایی بود که خودش و کارهایش همه‌اش خاص است. از آن آدم‌هایی که زندگی‌شان امضای یگانه‌ی زندگی‌شان است و کلام و تصویر‌هایش هم بی‌امضا امضای او را دارد.

از آن موجودات خاص روزگار که کمیابند و آسان دست نمی‌دهد دیدن‌شان.

در مورد چنین آدمی وقتی اینطور خبر‌ها را می‌شنوم به هزارتویی از ممکنات محال پناه می‌برم، سال‌ها خوانده و نوشته‌ها و فیلم‌ها و نقل‌ها و حکایت‌ها در سرم می‌چرخد... حفره‌های اطراف دجله و هفت روز ماندن در آنها در کلاس‌های دور ادبیات فارسی، مجروحی خسته در روستایی ناشناس که به زبانی دیگر سخن می‌گویند، آدمی که سرش آسیب دیده و بعد از به هوش آمدن فراموش کرده کیست، گریز شیطنت‌بار از همه‌ی آنچه بودی، در کرانه‌ای ناشناس مسیری را پیش گرفتن و دل به لحظه‌ها سپردن...

هزار فرضِ ممکنِ محال برای گریز و پرهیز و فرار ذهنم از آن رویارویی هولناک نبودنِ آدمی که دوست دارم باشد، آدمی کم‌نظیر، آدمی که نبودنش اندوه زندگی می‌شود. از آن سرزمین تا اینجا که نشسته‌ام جوینده‌ی آدم‌هایی از این جنس بوده‌ام... کم یافته‌ام... دیر یافته‌ام... و حالا دوست ندارم باور کنم یکی از آنها ممکن است دیگر نباشد... دوست دارم به تمام این ممکنات محالم دل ببندم.



همه چيز به آني فراموش ميشود .چه باقي مي ماند بر سينه سياه شبي ازدرخشيدن آذرخشي چز آنچه در چشم خانه تو مانده و شكل گرفته بي انكه اثري از آن باشد !همه چيز در ذهن توست .تو كه تماشاچي اين پرده خواني بي انقطاعي. اصلا چه اصراري است بر ماندن نقشي در خاطره اي . نسيان . فراموشي . بيكرانگي ذهن اگر به هيچ نيايد به اين مي ارزد كه هر خاطره اي را در دوردست هايش شايد بتوان گذاشت و گذشت انگار كه در شبي كويري چشمه اي يافته باشي و نوشيده باشي و آن را رها كرده باشي. خاطر جمع به اين كه در بيكرانگي بيابان ذهنت دل خوش به چشمه هايي كه از آن نوشيده اي و بركناره ي- بي سايه اش حتي- دمي خفته باشي و باز به راه افتاده باشي چند هزار چشمه را پشت سر گذاشته اي به اميد تنها يك چشمه در پيش رو و وقتي كه يافته آن را باز نوششي و رخوتي و لميدني و باز راه افتادني از آن دست كه كردار اين روزگار مي طلبد
از يادداشت هاي عباث

جمعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۹


به من بگو!

به من بگو!

چه خواهد آمد بر سرِ حرف‌های ناگفته

راه‌های نرفته

و عسل‌های سینۀ سختِ اُشترانکوه؟

به من بگو!

از سرنوشت خنده‌های محبوس

و لذّت‌های در زنجیر

در زیر پوست‌های شکنندۀ بی‌سرود

و مانده در پشت خندق‌های سنّت‌ و دود؟

به من بگو!

کارِ ظرفیتِ دل به کجا خواهد کشید

بگو چه شد که بارها گرمِ سخن لال شدیم

محرمِ خود و اسرار شدیم

به من بگو!

دلِ سنگِ البرز تنگ خواهد شد

از دستِ گنجشک و قاصدک چه خواهد آمد؟

به من بگو!

داستانِ انسان ناتمام خواهد ماند

سرانجام ِنالۀ شبگیر به کجا خواهد کشید

در این هیاهو؟

به من بگو!

چرا می‌گندند و می‌خشکند

خاطره‌ها در جمجمه‌ها

با حرف‌های مُعوّق و ناگفته؟

به من بگو!

جاده‌ها تا کِی در خودشان گم خواهند شد

بی‌یادِ مسافرانِ آشفته؟

به من بگو!

دنیا غصۀ حذفِ کسی را هم می‌خورد

و غصۀ تنهایی تکدرختی را

و تعقیب می‌کند عبورِ هیچ رود و موری را

چرا دوامِ فنجانی شکسته در زیرِ خاک

بیشتر است از جمجمۀ خاطره‌ها؟

به من بگو!

چرا نگفتی؟

رودها نه بسانِ انسان

به سوی پایانِ راهِ خود می‌روند

با ازدحام ِذرّاتِ وجود

تا متفرّق ‌شوند برای هستی

باران شوند و آبشاری

برای کف کردن و غرّیدن

و تکرار بودن در کناری!

پسِ پاسخ به این چند پرسشِ ساده

تمنّای دیگری ندارم

امان! ترانه‌ها یادم رفت

این را هم به من بگو!

ظرفیّت دلم معطّل است

بر سرِ ترانه‌ها چه خواهد آمد

نگرانِ مرغِ سحرم

مرغِ سحر خسته نخواهد شد؟

18 شهریور 88

پرویز رجبی
parviz.rajabi@gmail.com
parvizrajabi.blogspot.com
parvizrajabi.ir

پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹

وطن

وطن٬وطن

نظر فکن به من که من

به هر کجا٬غریب وار٬

که زیر آسمان دیگری غنوده ام

همیشه با تو بوده ام

همیشه با تو بوده ام

اگر که حال پرسی ام

تو نیک می شناسی ام

من از درون قصه ها و غصه ها بر آمدم:

حکایت هزار شاه با گدا

حدیث عشق ناتمام آن شبان

به دختر سیاه چشم کدخدا

ز پشت دود کشت های سوخته

درون کومه ی سیاه

ز پیش شعله های کوره ها وکارگاه

تنم ز رنج٬عطر وبو گرفته است

رخم به سیلی زمانه خو گرفته است

اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام

یکی ز چهره های بی شمار توده ام

چه غمگنانه سال ها

که بال ها

زدم به روی بحر بی کناره ات

که در خروش آمدی

به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج های تو

که یاد باد اوج های تو!

در آن میان که جز خطر نبود

مرا به تخته پاره ها نظر نبود

نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان

به گودهای هول

بسی صدف گشوده ام

گهر ز کام مرگ در ربوده ام

بدان امید تا که تو

دهان و دست را رها کنی

دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی

به بند مانده ام

شکنجه دیده ام

سپیده٬ هر سپیده جان سپرده ام

هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده ام

اگر تو پوششی پلید یافتی

ستایش من از پلید پیرهن نبود

نه جامه ٬جان پاک انقلاب را ستوده ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام

اگر که ایستاده ام

و یا ز پا فتاده ام

برای تو٬ به راه تو شکسته ام

اگر میان سنگ های آسیا

چو دانه های سوده ام

ولی هنوز گندمم

غذا و قوت مردمم

همانم آن یگانه ای که بوده ام

سپاه عشق در پی است

شرار و شور کارساز با وی است

دریچه های قلب باز کن

سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان

کنون به گوش می رسد

من این سرود ناشنیده را

به خون خود سروده ام

نبود و بود برزگر را چه باک

اگر بر آید از زمین

هر آنچ او به سالیان

فشانده یا نشانده است


وطن!وطن!

تو سبز جاودان بمان که من

پرنده ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو

به دور دست مه گرفته پر گشوده ام

سیاوش کسرایی


سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

HOME




فیلم Home را دیدم...

نابود می‌کنیم و نابود می‌شویم...زمین با سرعتی باور‌نکردنی نابود می‌شود، بسیاری از گونه‌های جانوری در سراسر جهان آخرین نسلی هستند که زندگی را تجربه می‌کنند و شاید ما آخرین نسلی که این گونه‌ها را زنده می‌بینیم. آنقدر دلیل برای غصه خوردن در این جهان پرآشوب هست که کسی دیگر غصه نابودی زمین را نمی‌خورد. وقتی در هر کنار گوشه‌ی این زمین تیره حیات از معنای خود تهی می‌شود و انسان سبعیتی مجسم است یا جسدی متلاشی، از نابودی مرجان‌ها، تالاب‌ها، جنگل‌ها و صد‌ها گونه‌ی جانوری بی‌همتا چه می‌توان گفت؟

هنوز قرون‌وسطی در بخش‌هایی از کره زمین ادامه دارد، هشتاد درصد انرژی و منابع طبیعی زمین را فقط بیست درصد از مردم جهان استفاده می‌کنند و هر روز به نبرد هولناک آب نزدیک‌تر می‌شویم ، با یک نظر به پشت سر می‌بینیم در صد سال اخیر انسان چه تمامت‌خواه بی‌انصافی بوده است.

کشتیِ زمین در اقیانوسی از اجساد همه‌ی موجودات زنده غرق می‌شود و هنوز ابلهانی بنشسته‌اند بر این کشتی و همچون برده‌دارانِ قرن‌ها پیش، انسان‌هایی را در آن به زنجیر کشیده‌اند...

انسان دشمنی هولناک‌تر از انسان ندارد.



پنجشنبه ۲۰ اوت ۲۰۰۹

Wie oft hast du dein Lebensnetz

hoffnungsvoll ausgeworfen

eine helfende Hand

ein liebendes Wort

eine zärtliche Geste

ein geduldiges Ohr

zu erhalten

Wie oft hast Du dein Lebensnetz

leer wieder eingeholt -

nicht müde werden

sondern das Netz ausbessern

und wieder auswerfen

es liegt an den nicht heilenden Verwundungen

dass manches

das dir geschenkt wird

dir entgeht

bevor du es erkennen kannst

چند بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
كلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟

چند بار
دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین
آماده شو كه دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری!

Margot Bickel

ترجمه: احمد شاملو

چهارشنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۹

Pere Lachaise

دوشنبه ۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

غروب‌های پنجره‌ی من

جمعه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

دردمان آتش... صبرمان خاکستر...

حدود شصت سال می‌گذرد از زمانی که این تانک‌ها در میانه‌ی جنگی تلخ و سهمگین در جهان در کارزار بوده‌اند. چند دهه باد و باران و آفتاب از چهره‌ی خشن آنها چیزی جز رویشگاهی از گیاهان و سبزه باقی نگذاشته است. و از آن هولِ وحشت ِ آن روزها مزرعه‌ای و آرامش جنگلی و پرندگانی فارغ و خوشخوان و مردمی آزاد و رها و دل خوش به طبیعت ناب پیرامون...با خاطره‌هایی سیاه وتلخ در دل کهنسالان از مرگ و سوختن و نابودی، از زندگی در هراس و جنگ...

حدود شصت سال می‌گذرد از ویرانی کامل خان‌‌و‌مان و صنعت و زندگی و اکنون اینجا انسان است انسانی که تصمیم می‌گیرد چه بپوشد،چه بخورد، چه بنوشد، چه بنویسد، چه بخواند و چگونه باشدو چگونه زندگی کند.

بغض تلخی راه گلویم را بسته است، بغضی به عمر سال‌های آگاهی‌ام از زندگی، ناظر غمگین این فراغت و یلگی، شاهد غریبه‌ی این همه نوآوری و تفکر انسانی ...

این سوی‌تر، دویست سال... صد سال است که فریاد همان فریاد است، حق حقنه در گلوست، کلام شکسته و جان بسته... دویست سال ... صد سال است که حرف یکی است و جواب همان چماق است... دلم از این سیلان بطئی تاریخ در سرزمینم خون است... هنوز مانده‌ایم در فریادی که زندگی است و چماقی که می‌کوبد و می‌شکند و نابودی است...و دروغ به جای هر نسیمی می‌وزد.

و اینجا حدود شصت سال از کوره‌های آدم‌سوزی، از دیوار‌های بلند، از بی‌بها بودن جان آدمی گذشته و هنوز حتی نام آن دیوانه، سالخورده‌ی مهربانی را با کولباری از خاطره‌های تلخِ آورگی از شرم سر‌به زیر می‌کند، ننگی همیشگی بر تاریخ این سرزمین...

و دویست سال... صد سال است که این ننگِ مکرر با چماق‌های مکرر بر میهنم می‌بارد و چه بی‌بهاست جان ِآدمی در دیار ِ من

ما چه دردمندانِ صبورِ امیدواری هستیم

دردِمان آتش... صبرمان خاکستر...



یکشنبه ۲۸ ژوئن ۲۰۰۹

انسان کجاست؟ ?Where is human

می‌بینم..

می‌شنوم....

می‌خوانم...

انسان کجاست؟

I see

I hear

I read

where is human?


دوشنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۰۹

خوابگرد


خوابگردِ قصه‌های شوم و وحشتناک را مانم.
قصه‌هایی با هزاران کوچه‌باغِ حسرت و هیهات.
پیچ‌و‌خم‌هاشان بسی آفات را آیات.
سوی بس پس‌کوچه‌ها رانده،
کاروان روز و شب کوچیده، من مانده،
با غرورِ تشنه‌ی مجروح،
با تواضع‌های نادلخواه،
نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم.

روزها را همچو مشتی برگِ زرد پیر و پیراری
می‌سپارم زیرِ پای لحظه‌های پست.
لحظه‌های مست یا هشیار،
از دریغ و از دروغ انبوه،
وز تهی سرشار.
و شبان را همچو چنگی سکه‌های از رواج‌افتاده و تیره،
می‌کنم پرتاب،
پشتِ کوهِ مستی و اشک و فراموشی.
جاودان مستور در گل‌سنگ‌های نفرت و نفرین،
غرقه در سردی و خاموشی.
خوابگرد ِ قصه‌های بی‌سرانجامم.
قصه‌هایی با فضای تیره و غمگین،
و هوای گند و گرد‌آلود.
کوچه‌ها بن‌بست،
راه‌ها مسدود

اردیبهشت سی‌و‌هفت
مهدی اخوان‌ثالث

دوشنبه ۸ ژوئن ۲۰۰۹

تا نمیرد این شور...

مثلِ ماشینی که توی گِل مانده باید تراکتور بیاوریم تا ذرّه‌ای از جایش تکان بخورد...

چه نیروی عظیمی جاری‌ست تا ذرّه‌ای هوای زندگی بیاید در این زاد‌بوم...

این همه شور و انرژی و امید، این همه دست‌های پرتوانِ جوان، این همه حرف و گفت و نوشت، این همه ماجرا و درد و زخم برای یک قدم پیش رفتن... یک قدم در راهی طولانی، راهی که هنوز سال‌ها سال پس از ما باید طی شود... ما مردمانِ دردمندی هستیم... خون‌ِ دل‌های تاریخی‌مان برای همین گام‌ها کوچک هرگز فراموش نمی‌شود امّا باور ندارم که بدون این گام‌های کوچک، بدون این تغییرات بطئی در مقیاسِ زمانِ طولانیِ تاریخی دگرگونی ممکن شود... دگرگونی باهمین تلاش‌های مورچه‌وارِ ِامیدوارانه‌ی ما از راه می‌رسد حتی روزی که نباشیم. کاش این شور در دل‌مان نمیرد، کاش همیشه همین‌قدر هشیار و زنده باشیم، کاش زود دلسرد نشویم. کاش از کندی حلزونی این تغییر‌ها در سرنوشتِ سرزمین‌مان خمود و غمگین و کناره‌جو نشویم...

آتش می‌گیریم... شعله می‌کشیم... امید و شور می‌شویم و بعد دلسرد از کُندی مأیوس‌کننده‌ی ‌‌دگرگونی‌های تاریخی زانوی غم بغل می‌کنیم، کاش باور کنیم که اگر همیشه همه اینقدر جسور و امیدوار و دریا‌دل باشیم سرعت می‌گیرد این سیرِ فرساینده‌ی خونبار...


چهارشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۰۹

Colour vis a vis blackness

روزهای حرف‌های خوب و قشنگ، روزهای آدم‌هایی که خوب حرف می‌زنند و حرف‌های خوب می‌زنند، روزهای رنگ و شادی و امید، روزهای هیجان و تب‌و‌تاب و زندگی، روزهای زنده، روزهای خبر، روزهایی که هر خبری تلخ‌ترین نیست، روزهایی مثل این روزها چند بار آمده‌اند و رفته‌‌اند...

روزهایی که از همه‌جا حرف‌هایی می‌شنوی که سال‌هاست آدم‌های نازنینی به‌خاطرش دق کردند و خفه‌شدند، حرف‌هایی که آدم‌های عزیزی روزهای بی‌بازگشتی از عمرشان را فدا کردند، حرف‌هایی که مردمان این حرف‌‌ها دیگر نیستند...این روزها دل آدم مدام پر می‌کشد با هر ترانه با هر شعر و با هر شعار... و می‌اندیشم به حرمت و کرامتِ انسان و اندیشه‌ی انسان... که گم شده بود... که گم می‌شود؟!

این شور جاری زندگی زیبا اما میرنده و ناپایدار است، سال‌هاست زندگی و جان و شور و شعور هر روز و هر لحظه قربانی می‌شود...و تا رسیدن به مقامِ آدمیزادی در این دیار راهِ درازِ نفس‌گیرِِ جانکاهی است، امیدِ این روزها را دوست می‌دارم، همه ترسم از سبز و سرخی است که خاکستری و سیاه ‌شود. همه ترسم از خاکستر ِِزهدانی است که سیاه می‌زاید و همه سبز و سرخ‌ و سپید‌ها را در بطن ِخود خفه می‌کند.

امید خوب است...و تمام چیزی است که برای‌مان مانده است...

هر فامِ نزدیک‌تر به نور و رنگ را دوست‌تر می دارم از سیاهی...


جمعه ۱۵ مهٔ ۲۰۰۹

همه‌چیز خوب است...!



همه چیز خوب است... رودِ زندگی در بستری از یکنواختی‌های بی‌آِزار جاری‌ست... بر دامنه‌ای سرشار از زیبایی... زیبایی‌های کوچک و بزرگی که به لحظه‌هایی از وجدِ درونی مهمانت می‌کند و حاصلش لبخندی است ... شور و شرری نیست... رود بر بستر ِنرم و آرام خود جاری‌ست.
هر روز عاقلانه به آفتاب سلام می‌کنم و هر روز عاقلانه تصمیم می‌گیرم.کارهایی را انجام می‌دهم.هر روز به چندین نفر می‌گویم " روز‌ بخیر" با لبخندی به پهنای صورتم... هر روز به چندین نفر می‌گویم: "‌خوبم " . هر روز چندین بار صورتک‌های مهر‌آمیز می‌فرستم. و هر روز ذوق می‌کنم برای دقایقی که فقط می‌گویم : " خوبم، ممنون" و می‌گویم: "همه‌چیز خوب است...". به هر بهانه‌ی کوچکی می‌گریزم به بطالت ... عقب می‌نشینم در برابر "برای چی؟"‌های بی‌رحمانه‌ی هر روز... بیزارم از این بطالت ، از این تلاش‌های بی‌امانِ اثباتِ دوباره‌ی خویشتن ... که هیچ شوری بر‌نمی‌انگیزد، هیچ دلی را به تپش وا‌نمی‌دارد. با هر بهانه‌ی توخالی خودم را سرگرم می‌کنم و وقت را -این وقت گرانمایه‌ی کمیاب را- بی‌رحمانه می‌کشم به هر بهانه‌ای...

با صورتکی خندان و چهره‌ی عاقلی هزار‌ساله از پیچِ هر روز می‌گذرم، فرازی نیست. فرودی نیست. هیچ دیدار و رویداد و کاری هیجان و تب‌و‌تابی بر‌نمی‌انگیزد. چقدر دلم برای آن خنده‌های از تهِ دلِ در گریز از تلخی‌های روزمره تنگ است. دلم برای تمام دیوانگی‌های شیرین تنگ است...

اینجا همه‌چیز خوب است. اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید ملالی نیست...



دوشنبه ۱۱ مهٔ ۲۰۰۹

آبروی ایران

امروز به تبلیغ خوبی برای ایران برخوردم که دلم را روشن کرد.

اینجا را ببینید.

واقعیت این است که ممکن است آرمانی و از واقعیت‌ها دور باشد اما به‌راستی کدام تبلیغ خوب است که کمی اغراق در آن نباشد. مگر در تبلیغات گردشگری هند و چین و ترکیه و... واقعیت‌های عریان کشورشان را بیرون می‌ریزند؟

تبلیغات جهانی گردشگری که در شبکه‌ها جاری است از این جنس است و این اولین بار بود که من هم تبلیغی از این جنس دیدم و خوشحالم کرد. نمی دانم تا چه حد چنین تبلیغاتی فرصت مطرح شدن در رسانه‌های جهانی را یافته است اما مطمئنم چنین تلاش‌هایی تصویر تلخ و سیاه ایران را در دنیا بهتر خواهد کرد.

خانه‌ا‌ی داریم پر درد و غمگین و کام‌های لبریز از شرنگ و تلخی...اما همیشه مردمی بوده‌ایم با مهمان‌خانه‌هایی آراسته و زیبا... این آئین دیرین را فراموش نکنیم. آبرو‌داری کنیم برای سرزمینی که دوست می‌داریم...حفظ آبروی این مردم و این دیار دیر‌پا‌تر از این روزهای گذرنده‌ی تلخ است...