۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

دایره‌ی ممکنات من




زندگي و روزمرگي‌ها مثل دايره‌اي است كه توي آن مي‌چرخيم و روزگار مي‌گذرانيم، دوستي كه نوشتة
«تو قامت بلند تمنايي اي درخت» مرا خواند به من گفت كه باور كن فقط ديوانه‌ها ممكن است وقتي به جنگل مي‌روند درختي را بغل كنند و در آغوش بگيرند، فكر كردم من اين كار را بارها و بارها در جنگل كرده‌ام پس عجب ديوانه‌اي هستم خودم خبر ندارم! (دلم براي دوست سليم‌العقلم هم سوخت كه دوستي مثل من دارد!) بعد از حرف او كمي بيشتر دور‌‌و‌برم را نگاه كردم ديدم مدام دارم به در‌و‌ديوار دايرة ممكنات زندگي مي‌كوبم، در هيچ نقطه‌اي و در هيچ شرايطي به راحتي به ممكنات موجود تن نمي‌دهم،در هر جايي كه قرار مي‌گيرم دنبال راهي هستم كه به مرز اين دايره تنوعي ببخشم و تغييري در خط ثابت و تغيير‌ناپذير آن بدهم، خوب مي‌فهمم كه دستم چقدر بسته است، خوب مي‌فهمم كه چقدر بعضي تلاش‌هايم بيهوده و ابلهانه است، چقدر بعضي تغيير‌ها و تلاش‌ها و بدو‌بدو‌هايي كه مي‌كنم نتيجه‌اي احساسي و ظاهري و سطحي ممكن است به بار بياورد اما تا اينجا كه رسيدم هيچ عقل سليمي نتوانسته مرا از اينچنين بودن باز دارد، خوب همين بال‌بال‌زدن‌هاي هميشگي براي ايجاد دايرة‌ ممكناتي كه هرچه بيشتر به دايرة كمالِ مطلوبِ زيبا نزديك باشد باعث شده كه هيچوقت «چيزي» نشوم و هيچ «كاري» از ديد كساني كه فكر مي‌كنند آدم‌ها بايد در زندگي‌شان «چيزي» بشوند، نكنم. در تمام عمرم فقط كارهاي كوچكي كرده‌ام اما ترديد ندارم كه در هر گام و در هر نفسم عشقي بزرگ داشته‌ام و همين برايم بس است...
دايرة ممكنات زندگي من ديگر دايرة هندسي منظمي نيست، دنياي من و محدودة ناگزيرم را به صورت حلقه‌اي شبيه آنچه در اين تصوير است در آوردم و رنگ ارغواني احساسم بر جاي جاي آن نقش بسته است....حلقه‌اي كه در آن اسيرم اما تمام تلاشم را كرده‌ام تا از شكل آن سلول ملال‌آور مكرر بيرون بيايد....
عاشق هاله‌ها و توهم جاري در دايرة اين تصويرم، مرز‌هاي مواج و لرزاني كه مدام وسوسة عبور از ممكن به سوي ناممكن را در دل آدم مي‌ريزد...

فقط اينها را تماشا كنيد و ببينيد دايرة ممكنات! مي‌تواند چه شكل‌هاي زيبايي داشته باشد....

انتظار


گل «فراموشم مكن»
عكس از شهرزاد فتوحي


در اين لحظه‌هاي عذاب‌آفرين كجا هستي؟

من تنها و صميمانه گريستن را آموخته‌ام!

اينك انتظار فرسايش زندگي است...

اين تقدير نبود، اين يك انجمادِ ارادي بود.

سرم درد مي‌كند و دردِ تن، دردِ روح را سبك‌‌تر مي‌كند.

فصلِ در پيلة تنهايي ماندن است.

فرصتي براي از ياد بردن...

پوسيدگي بر همه چيز دست مي‌يابد و افسوس به جا مي‌ماند.

تنها خواب من را به تمامِ آنچه از دست رفته است، به رؤيا‌هاي خوش بر باد رفته پيوند خواهد زد.

دستمال‌ها تسكين‌دهندة درد‌هاي بزرگ نيستند

ياد تو هر لحظه با من است

اين روز‌هاي بدِ تنهايي مرگِ بي‌دليل را به خاطر من مي‌آورد

مرگِ روزهاي خوب

مرگِ همة حكايت‌ها را

به ياد داشته باش كه روز‌ها و لحظه‌ها هيچ‌گاه باز نمي‌گردند به زمان بينديش و شبيخون ظالمانة زمان،

من لبريز از گفتنم نه از نوشتن

به روز‌هاي اندوه‌باري بينديش كه تسليم‌شدگي را نفرين خواهي كرد

مگذار زمان پشيماني بيافريند

هيچ پاياني به راستي پايان نيست در هر سرانجام مفهوم يك آغاز نهفته است

آهنگ‌ها تنهايي را تسكين مي‌دهند اما تسكين تنهايي تسكين درد نيست

كاش هنوز هم به هم دروغ‌هاي كودكانه مي‌گفتيم اين حقيقتِ عريانِ بي‌حيا به چه دردي مي‌خورد؟

گزيده‌هايي از «بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم»
نادر ابراهيمي

خط بی‌ربط


خيلي از آدم‌هايي كه در ايران رانندگي مي‌كنند اين خط‌ها را اصلاً نمي‌بينند، شايد فكر مي‌كنند ادارة راهنمايي رانندگي بيكار است و براي قشنگي خيابان‌ها را نقاشي مي‌كند! در بيشتر كشور‌هايي كه ترافيك رواني دارند، نقش اصلي را در نظم عبور و مرور خودرو‌ها همين خطوط ايفا مي‌كنند.
هر روز وقت زيادي از من و شما در ازدحام خودرو‌هايي در هم پيچيده در شهر و جاده‌هاي كشورمان تلف مي‌شود و انرژي‌اي است كه مي‌سوزد و محيط زيستي است كه به باد فنا مي‌رود.
از نارسايي خيابان‌ها و جاده‌ها در برابر هجوم اين تعداد خودرو آگاهم و نقش آن را در اين بلبشوي ترافيكي كتمان نمي‌كنم، اما باور كنيد يكي از مشكلات اساسي ترافيك شهر و جاده‌هاي ما «قيف» است.
در بيشتر مواقعي كه پشت راه‌بندان شديدي مانده‌ايد حتماً متوجه شده‌ايد كه هيچ‌خبري هم آن جلو نبوده است، فقط ماجرا اين است كه حجم ماشين در پنج يا شش باند بايد ناگهان از مسيري به عرض دو باند و مناسب براي عبور دو خودرو رد شود و اينجاست كه «قيف» معروف ايجاد مي‌شود و گذشت مثال‌زدني هم‌وطن‌هاي عزيز خود را نشان مي‌دهد!
ما علاقة عجيبي به «قيف درست كردن» در هر شرايطي داريم، تا به حال حتماً در جاده‌هاي خارج از شهر و حتي در داخل شهر ديده‌ايد كه وقتي براي دقايقي ماشين‌ها متوقف مي‌شوند و راه بند مي‌آيد هم از شانة خاكي جاده و هم از سمت چپ‌تان و آن طرف خط مياني جاده سيل آدم‌هاي زبل و زرنگي !سرازير مي‌شوند كه فكر مي‌كنند فكرشان خوب كار مي‌كند و اينطوري زود مي‌رسند، اما همين «قيف‌سازان» عزيز هستند كه كاري مي‌كنند آن توقف به ساعت‌ها معطلي در ميان اين پيكره‌هاي فلزي و دود تبديل شود و غافل كه حتي معبر باريكي نيز باقي نمي‌ماند كه به هر دليلي خودرو امدادي بتواند از آن عبور كند و به صحنة اتفاقي كه افتاده برسد.
باور كنيم كه همين مسئلة سادة رانندگي در بين خطوط اگر دقيق و درست اجرا شود و تك‌تك ما متعهد به رعايت آن باشيم تغييري اساسي در ترافيك شهرمان ايجاد مي‌كند.
باور كنيم كه رانندگي بين خطوط موضوعي نيست كه فقط عبور و مرور آسان‌تري براي شهروندان به ارمغان بياورد... اين كار اثرات پر‌دامنه‌تري نيز دارد، عبور به هم چسبيده و مماس خودرو‌ها نوعي سوهان اعصاب همة كساني است كه در خودرو‌هاي اين شهر نشسته‌اند. نوعي شكسته‌شدن حريم ايمني همة خودرو‌ها و انسان‌هاست. هر روز و هر لحظه در اين شهر اين حريم شكسته مي‌شود و آدم‌ها رنج مي‌برند و اين رنج خرد و خميرشان مي‌كند و حواس‌شان نيست. وقتي بدانيم خط و خطوطي هست و هر خودرو حقي دارد و جايي كه نبايد به آن حريم تجاوز شود، حريم انسان‌ها، حريم خصوصي زندگي‌ها و حرمت‌ها پر‌رنگ‌تر خواهد شد.
حس تهديد مداوم حريم و حرمت آدمي كه هر روز در خيابان‌هاي شهرمان جاريست بر روحية همة شهروندان اثري عميق و دردناك مي‌گذارد.
راهنمايي و رانندگي در اين زمينه تلاش كرد اما متأسفانه نتوانست آن را مانند بستن كمربند ايمني به‌طور جدي جا بيندازد.
زماني به دوستاني پيشنهاد كرده بودم كه روزهايي از هفته در ساعت‌هاي پر‌تردد در يك قرار مشترك از ابتداي تمام بزرگراه‌هاي شهر با سه خودرو حركت خود را در بين خطوط شروع كنيم و با سرعت مقرر و ثابت در هر خط برانيم طوري كه حركت خودرو‌هاي ديگر جز در اين سه مسير خط‌كشي شده مقدور نباشد(البته اين كار را پليس راهنمايي بهتر از ما مي‌تواند انجام دهد) اين كار حتي مي‌تواند با نشان و اعلان هم باشد تا سبب اين كار براي ديگران هم روشن شود. در مورد روش‌هاي عملي آن بايد بيشتر انديشيد اما نتيجة آن ترافيكي روان براي شهرمان، شهرونداني آرام‌تر و فارغ از فشار اين تحديد حريم‌ها و تهديد حرمت‌ها خواهد بود.












فكر مي‌كنيد خطوط راهنمايي در اينجا معنا دارد؟
در هر باند دو خودرو!



منظرة هر روز زندگي ما در شهرمان!



و اين يك نمونة كوچك از «قيف»!



اين شعار چقدر بر فراز اين تودة در هم پيچدة خودرو ‌پر‌معناست...
«بين خطوط حركت كنيد» باور كنيم كه زودتر، آسوده‌تر و بي‌تنش‌تر به مقصد‌خواهيم رسيد و منظرة خيابان‌هاي شهرمان نشان از شعور و احترام و آگاهي خواهد گرفت.

غزل برای درخت


عكس از شهرزاد فتوحي
سوئيس/برن

تو قامت بلند تمنايي اي درخت!

همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالايي اي درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زيبايي اي درخت!

وقتي كه باد‌ها
در برگ‌هاي در‌هم تو لانه مي‌كنند
وقتي كه باد‌ها
گيسوي سبز‌فام تو را شانه مي‌كنند
غوغايي اي درخت!
وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است
در بزم سرد او
خنياگر غمين خوش‌آوايي اي درخت!

در زير پاي تو
اينجا شب است و شب‌زدگاني كه چشم‌شان
صبحي نديده است
تو روز را كجا؟
خورشيد را كجا؟
در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت؟

چون با هزار رشته تو با جان خاكيان
پيوند مي‌كني
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر‌جايي اي درخت!

سر‌ بر‌كش اي رميده كه همچون اميد ما
با مايي اي يگانه و تنهايي اي درخت!

سياوش كسرايي
سال 1343

تو قامت بلند تمنایی ای درخت!


عكس از شهرزاد فتوحي
ايران/ دره دوهزار


وقتي جنگل مي‌روم، درخت‌هاي عظيم جنگل برايم موجودات مقدسي هستند. در
آغوش‌شان مي‌گيرم. وقتي درخت تناوري را محكم بغل مي‌كنم حس غريبي از تمام انرژي‌هاي ناب زمين در وجودم جاري مي‌شود. حس مي‌كنم در آغوش موجودي هستم كه بسيار بيش از من عمر كرده و خواهد كرد و بينشي دارد بسيار وسيع‌تر از من... موجودي كه فراسوي همة اين قوانين، عادت‌ها، روزمرگي‌ها، تلخي‌ها، لذت‌هاي زودگذر و چرخه‌هاي عصاري بي‌سرانجام زندگي‌هاي بي‌عاطفة روزگار، مهرمندانه زندگي مي‌كند... در آغوش درخت احساس آرامش و امنيت مي‌كنم، حس مي‌كنم مي‌توانم دوباره همه‌چيز را با اميد شروع كنم... انگار انرژي زمين است كه در رگ‌هايم مي‌دود... شادي گنگي تمام وجودم را قلقلك مي‌دهد و سبزي و سرزندگي در جانم شعله مي‌كشد. من بدون آغوش و گرماي جانبخش مهر مي‌ميرم.

راستي تا حالا درختي را بغل كرده‌اي؟

تنهایی


عكس از شهرزاد فتوحي

من تنهايي را دوست دارم، از تنهايي نمي‌ترسم و برايم بسيار آرامش‌بخش است، منتها اين تنهاي را بايد خودم انتخاب كنم نه اينكه به من تحميل شود، بايد خودم بخواهم تنها باشم و بدانم كي مي‌خواهم تنها باشم و كي مي‌خواهم وقتم را با ديگران بگذرانم در اين صورت شاد مي‌مانم، اينكه همه آدم را تنها بگذارند غم‌انگيز است اما اين كه خودم تصميم بگيرم زمان‌هايي تنهاي تنها باشم اصلاً غم‌انگيز نيست. انسان به معاشرت با همنوع خودش احتياج دارد درست است اما اين رابطه درست مثل افروختن آتش در طبيعت مي‌ماند، اگر كنده‌ها و چوب‌ها خيلي از هم دور باشند آتشي در كار نيست، اگر هم خيلي به هم چسبيده باشند آتش خفه مي‌شود و باز هم آتشي نداريم، چوب‌ها بايد با فاصلة مناسبي از هم باشند تا آتش پا بگيرد، من خيلي به اين فاصله مناسب در رابطة انسان‌ها و به انتخاب تنهايي معتقدم.براي تنهايي شادمانه داشتن نياز به زندگي دروني فعال و معاشرت و رابطة گسترده با انسان‌هاي ديگر است، در چارچوبي كه حريم خلوت و تنهايي آدم به هم نخورد. در اين صورت كم نمي‌آورم...آنچه تنهايي را سخت مي‌كند ديدن آن به صورت چيزي ناخوشايند و نوعي كيفر و رنج است، اگر از آن لذت ببري ديگر اينقدر‌ها كه همه از آن گله مي‌كنند بد نيست...در مورد بعضي‌ها هم ترس و نگراني از تنهايي در واقع ترس از وجود دروني ناآرام يا هر عامل دروني خودشان است يعني در واقع آنقدر از خودشان مي‌ترسند يا خجالت مي‌كشند و با خودشان راحت نيستند كه از تنها ماندن با اين خود دروني وحشت دارند و در كنار ديگري بودن يا در جمع بودن در واقع براي‌شان گريزي است...
هركس خودش از همه بهتر مي‌داند

چه بر سر خودش آورده است و چه كرده است


عكس از شهرزاد فتوحي

مارپیچ عمر






زندگي‌ام مثل مار‌پيچ‌ها و هزار‌تو‌هاي معماري GAUDIشده است!
مي‌چرخم و گيج مي‌خورم، نمي‌دانم اين حلقه‌هاي در هم تنيده لحظه‌هاي زندگي مرا به كجا مي‌كشاند...



چنان دلتنگم كه گويي مارپيچ هزارتويي كه در آنم چنبرة هزار‌پايي است كه بر دلم سنگيني مي‌كند...


داستان کوتاه!

كوتاه‌ترين داستان تصويري!

آشیانه

بد نيست نگاهي به رويدادي بيندازيم كه از آن خبر داريم ولي خيلي از ما تا به‌حال آن را اينطوري نديده‌ايم... زيباست...
اينجا را تماشا كنيد...

در فضايي به قطر طول يك خلال دندان چه اتفاق شگفتي مي‌افتد...


(يادتان نرود صفحه‌ كه باز شد صفحات بعدي را هم ببينيد)

چقدر به‌خاطر دیکته رنج بردیم!

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی تلاش خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوانده شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید.

,,,






عكس‌ها از شهرزاد فتوحي

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

سنجاقک


روزي روزگاري در آبگير كوچكي، در ميان آب گل‌ آلود و در زير برگ‌هاي پهن نيلوفر، موجود كوچولويي در ميان تعداد زيادي از موجودات كوچولوي آبي زندگي مي‌كرد. آنها راحت آسوده و با آرامش در آبگير زندگي مي‌كردند.
هر از گاهي وقتي يكي از موجودات كوچولو از ساقة برگ نيلوفري بالا مي‌رفت و هرگز دوباره باز‌نمي‌گشت، همة موجودات كوچولو در غم و اندوه فرو‌مي‌رفتند.

وقتي چنين اتفاقي مي‌افتاد آنها مي‌دانستند كه دوست‌شان مرده است و ديگر هرگز بر‌نمي‌گردد.تا اينكه روزي يكي از موجودات آبي كوچولو، احساس كرد كه بايد از ساقة برگ نيلوفر بالا برود، اما تصميم نداشت دوستانش را براي هميشه ترك كند. مي‌خواست برگردد و آنچه در آن بالا ديده بود را براي‌شان تعريف كند. وقتي از ساقه بالا رفت و به روي برگ نيلوفر رسيد، بسيار خسته بود، آفتاب گرم مي‌تابيد و او فكر كرد كه بايد كمي بخوابد. هنگامي كه خوابيده بود بدنش دگرگون شد و وقتي بيدار شد به سنجاقك آبي زيبايي تبديل شده بود، با بال‌هايي درخشان و بدني باريك و كشيده كه مناسب پرواز بود.بال گشود... و در حالي كه اوج گرفته بود زيبايي‌هاي اين جهان نو را تماشا مي‌كرد و حس مي‌كرد كه اين دنيا چقدر با دنيايي كه داشته فرق دارد. به ياد دوستانش افتاد و يادش افتاد كه آنها حالا فكر مي‌كنند كه او مرده است. مي‌خواست برگردد تا به آنها بگويد و براي‌شان توضيح دهد كه او حالا بسيار زنده‌تر از زماني است كه با آنها بوده است. زندگي او نه فقط تمام نشده بود بلكه سرشار و زيبا شده بود. اما اين بدن تازه نمي‌توانست وارد آب شود، او نمي‌توانست با اين خبر‌هاي خوب پيش موجودات كوچولوي آبي برگردد. دريافت كه زمان آن فرا‌خواهد رسيد كه آنها خودشان آنچه را بايد دريابند، دريابند...سپس به سوي زندگي تازة شيرينش پرواز كرد...

ترجمه شهرزاد فتوحي

بلاهت امید



Blue Eyes (Chelsie) has Neuroblastoma



"Afghanistan child by Steve McCurry"


چقدر هنوز بلاهت اين اميد با تمام توانش در من است كه
اين جهان سبعيت‌هاي دهشتبار جاي بهتري براي زندگي بچه‌ها شود
چقدر هنوز بلاهت اين اميد در من است كه
هيچ‌تلاشي براي راندن تنهايي، رنج و اندوه از اين نگاه‌ها بي‌ثمر نيست
چقدر هنوز بلاهت اين اميد در من است كه
درختان و زمين زنده ‌مي‌مانند و اين چشم‌ها مي‌خندند
چقدر هنوز بلاهت اين اميد در من است كه
شعور انسان راه به سوي ايجاد محيط بهتري براي زندگي او ببرد
چقدر هنوز بلاهت اين اميد در من است
كه زمين و تمام موهبت‌هاي شگرف آن براي كودكان دنيا هم باقي بماند
چقدر هنوز بلاهت اين اميد در من است كه
اميد، انسان را و جهان را نجات خواهد داد

بچه‌های سرزمین من














عكس‌ها از شهرزاد فتوحي
به اميد شادماني اين چشم‌ها...

آبی پروانه‌ها




گاهي غم ، درخت كهنسال وجود آدم را به زيبايي همين پروانه‌ها مي‌پوشاند...
غمي آبي، زيبا، عميق، تپنده و شيرين....
و گاهي تن سپردن به اين دنياي آبي ....افروختن سيگاري ...
و
آرامشي آبي

هيچ‌انساني بدون اين لحظه‌هاي ناب اندوه نخواهد بود...

There is always hope

امروز را با گَردِ ملالي بر آن شروع كردم، بي‌حوصله و كسل بودم، همه خار‌هاي كوچكي كه خرده‌خرده در دل‌و ‌جان آدمي مي‌خلد تن و جاني خسته بر جاي مي‌گذارد.

در گشت‌و گذار ميان نوشته‌ها و يادداشت‌هايم به نوشته‌هايي برخوردم و به ياد دوستي بسيار رنجيده و دلشكسته افتادم كه روزگاري تسلايش مي‌دادم و چقدر خودم همين حالا به اين حرف‌ها احتياج داشتم، من از آن اوسّا‌هايي هستم كه خودشان مدام ته كوزه هستند.

خستگي مي‌گذرد دوست من، مانده نباشي...

دنبال فعاليت‌بدنيِ دوست‌داشتني و لذت‌بخشي باش، دويدن و پياده‌روي عالي هستند، اوج خشم و درد و رنج را دويدن يا پياده‌روي سريع بيش از هر داروي ديگري تسكين مي‌دهد (‌باور كن وقتي ديگر فكر مي‌كنم تحملم تمام تمام شده است اين كار نجات‌بخش است)، در كاري يا فعاليتي كه واقعاً دوست داري و تمركز زيادي مي‌خواهد و آدم در آن غرق مي‌شود، فعلاً فرو برو تا موج‌هاي بلا از بالاي سرت بگذرند مي‌تواند حتي بازي ،سرگرمي، فيلم ديدن و... باشد(اين توصيه هم در موقعيت‌هاي بسيار دشوار براي من جواب داده است).

يادت باشد در اين ايام از جمع نگريز، گاهي براي آدم پناهي مي‌شود...

يك جملة تسكين‌دهندة بسيار دشوار ديگر هم اين است كه در زندگي هر چه پيش روي ما قرار مي‌گيرد خير ماست!

باور نمي‌كني اين جمله را چقدر با بغض و هق‌هق و هاي‌هاي عميق گريه در لحظه‌هايي گفته‌ام ، براي همين خيلي خوب مي‌فهمم چقدر گفتن و پذيرفتنش در مقابل چيزي كه خوشايندمان نيست سخت است، اما ته ته دل آدم را نرم و آرام مي‌كند.

به فكر ستاره‌هايي باش كه در كهكشاني دور به تو فكر مي‌كنند و هستند...

دلخوشي دور اما شيريني است...

وزغ ناقلا



عكس از شهرزاد فتوحي

همان‌طور كه مي‌بينيد اين وزغ در حالت عادي كاملاً به رنگ محيط اطراف است و استتتار خوبي دارد.
وزغ ناقلا به محض احساس خطر خودش را كاملاً بر‌عكس مي‌كند و شكم رنگي خود را نمايش مي‌دهد كه جلوه‌اي از وزغ‌ها و قورباغه‌هاي سمي به آن مي‌دهد...
نام علمي آن bombina veriegata است و بيشترين پراكندگي آن در اروپاست.

و اين همان چيزي است كه قرار است از آن بترسيم...



عكس از شهرزاد فتوحي

کوچ!


کوچ!

دستم را از پنجره فرستاده بودم به بیرون

به هوای باران

کبوتری برآن نشست، مثل لانه‌ای آشنا

اکنون در انتظار کوچ او هستم

فصلش که برسد حتما مرا هم خواهد برد

هنوز نپرسیده‌ام

لابد که به کاریز امنی در بیابان

دستم عطر سینۀ کبوتر گرفته است

پرويز رجبي


جادوی انسان و طبیعت

يكي از زيبا‌ترين فيلم‌هايي كه در عمرم ديدم...
ashes and snow

سفري شگفت‌انگيز و جادويي ...

اگر اكنون نزد من بيايي
دقيقه‌هايت ساعتي،
ساعت‌هايت روزي
و روزهايت عمري خواهد شد...
ترجمه از گفتار متن فيلم



اطلاعات بيشتر در مورد اين فيلم و عكس‌ها را اينجا ببينيد.



این یک دم عمر...

وقتي تصور كني الان هستي و دمي ديگر به راحتي ممكن است نباشي در گفتن جمله‌اي مهر‌آميز به دلائل مصلحت‌انديشانه ترديد نمي‌كني، وقتي بداني او كه در برابر توست ممكن است آن قدر نپايد كه تو بي‌حساب وقت داشته باشي كه به او نشان دهي چقدر دوستش داري، در دوست‌داشتن درنگ نمي‌كني و كار‌هاي روزمرة پر‌ملال را بهانة تعللت نمي‌كني، وقتي بداني كه چه آسان و نرم و ساده مي‌لغزي و مي‌روي درست مثل ماهي كه از كف مي‌گريزد از سرريز مهر باكي به دل راه نخواهي داد...




چشمه جانان، چهار‌محال‌و‌بختياري عكس‌ها از شهرزاد فتوحي

مگر از زندگی سیر شدی؟



تو ديگر چرا جغد كوچك زيبا؟
مگر از زندگي سير شدي؟
هرچند مي‌دانم اين خط آهني سرد حتماً درست از وسط خانه‌ات رد شده است...

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

اشک مریم

باوري هست كه قطره شبنم صبحگاهي كه از گلبرگ گل «لاله واژگون» مي‌آويزد را قطره اشك مقدس اين گياه مي‌داند و نام «اشك مريم» را هم از اين رو بر آن گذاشته‌اند...

لحظه‌هايي هست كه فقط اشك به داد آدم مي‌رسد...



شراب

من عطرِ نابِ خلسه‌ام، آئينه خوابم مي‌كند

آهم كه يك شبنم نفس، بر شيشه آبم مي‌كند

هر شب كه رؤيا‌خوشه‌اي، مي‌چينم از باغِ شبح

تا صبح در كابوسِ گل، تندر عذابم مي‌كند

از من نمي‌يابي نشان، در خاطراتِ هيچ‌كس

تصوير بي‌تاريخي‌ام، يادِ كه قابم مي‌كند؟

بر ماسه‌هاي بودنم ردّي نمي‌ماند به جاي

تا نقشِ پايي مي‌كشم، موجي خرابم مي‌كند

مي‌دانم آخر جرمِ اين، رنگين‌كمان‌بازي مرا

پروانه‌اي مصلوب بر، برگِ كتابم مي‌كند

بيهوده بر دروازه‌‌ انگور بودن مانده‌ام

دست كدامين مهربان روزي شرابم مي‌كند؟

حسين جمشيدي

به همین سادگی!


شايد به همين سادگي ...
كاش به همين سادگي بود...

شايد نيازي به هزينة بسيار نباشد

مي‌بينيم كه به سادگي مي‌توان

اجاق ثابت و سطل زبالة كم‌هزينه

ولي كارايي ايجاد كرد

عكس از شهرزاد فتوحي



عكس از شهرزاد فتوحي

مي‌دانيم كه انسان‌ها دوست دارند باقي بمانند و از خود چيزي ماندني بر جاي بگذارند و شايد فلسفة فرزند‌آوري همين باشد و دليل نوشتن يادگاري‌هاي مختلف با هر وسيله‌اي بر روي آثار باستاني و بنا‌ها هم اين ميل به ماندگاري نام و ياد و اثر باشد و مي‌بينيم كه چگونه با نصب تخته‌هايي بر ديوار جايي ويژة اين كار براي آن‌ها كه مي خواهند اثر ماندگاري از خود بر جاي بگذارند ايجاد شده است.




عكس‌از شهرزاد فتوحي

و اين هم نمونة يادگار‌نويسي بر آثار باستاني ايران


و اين هم نقشي با كاشي بر ديوار خانه‌اي ...

آشنا براي ما

با تاريخي از سليقة سرشار

عكس از شهرزاد فتوحي

و اين هم ابتكاراتي با گل بر در و ديوار و آستان خانه‌ها!




عكس‌ها از شهرزاد فتوحي




كاش به همين سادگي ما هم مي‌توانستيم شهر قشنگي داشته باشيم...