
عابرِ همزبان
-شاید با چشمانِ مورّب ِ مغموم ـ
اگر همدلی
چیزی بگو
حرفی بزن...
قلب خاک خوبی دارد, هر دانه که در آن بنشانی هزار دانه بار می دهد

هر روز لحظههایم را با زیباترین رنگهایی که دوست دارم رنگ میزنم و لحظههای سادهی بیرنگ را رنگینکمان میکنم و هر روز نقاشی هفترنگی است که در تداوم خودش هنری به نام "زندگی" را میسازد...
ماجرای هر روز با یافتن رنگها شروع میشود، با مهر به آنها جاری میشود و بر بوم زندگی نقش میبندد.
بدون درک فضیلتهای کوچک به فضیلت بزرگی نخواهم رسید...



بعد از سه روز بارانِ تند، امروز آفتاب آمده و پرندهها خوشحالند و خوشحالیشان را در هوا پر کردهاند.
شکوفههایی که همه درختها را پوشاندهاند حالا به دست باد در هوا پخش میشوند.
بارانی از گلبرگهای لطیف شکوفهها در هوا جاریست.
آفتاب دستِ شمعدانیها و بنفشههای خیس را گرفته و بلندشان میکند.
سبزِ روشنِ جوانهها در نور برق میزند و بویِ خاک ِخیس چه مستیِ غریبی میآورد.
در میانِ این همه زیبایی و شورِ هستی از آنچه هستم شادمانم...
موجودِ کوچکی که همهی این ظرافتهای بیبدیل را خوب میبیند، نعمتِ توجه به جزئیات و یافتن زیبایی در آنها در دشوارترین شرایط نجاتم داده است.
برای تو و من، دوست من
بارانی از گلبرگهای شکوفه میخواهم و
چشمی که این باران را ببیند و دلی که از آن شاد شود
تا شادمانه به نبرد با ناشادیها برود
گرگینهام که هر نفس باد و هر ذرّه خاک را میبویم با امید...

در روزهای آخرِ اسفند،
کوچِ بنفشههای مهاجر،
زیباست.
در نیمروزِ روشنِ اسفند،
وقتی بنفشهها را از سایههای سرد،
در اطلسِ شَمیمِ بهاران،
با خاک و ریشه
-میهنِ سیّارشان ـ
در جعبههای کوچکِ چوبی،
در گوشهی خیابان، میآوردند:
جویِ هزار زمزمه در من
میجوشد:
همراهِ خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنایِ باران،در آفتابِ پاک.
محمدرضا شفیعی کدکنی
اسفند 1345
و بنفشهها هزار و یک نقش دارند
و نقشِ صورتِ هر بنفشه هزار و یک حرف دارد...

و ترانهی کوچ بنفشهها را با صدای فرهاد مهراد بشنوید.
با گردههای زرد قلب گلهای بنفش در هوا پراکنده میشوم و پرواز میکنم
در آبی عمیق گلبرگهای مهربان غوطه میخورم
تمام شتاب بیهودهی جهان را به آرامش لاکپشتی میبخشم
و عبورِ نرمِ پرندههای اندیشه از رودِ روشنِ ذهنم
بی هیچ تلاطمی
و سیلانِ ناگزیرِ زمان
بر عقربکهای گلساعتی
و ثانیههایی که دقیقه
و دقیقههایی که ساعت
و ساعتهایی که روز
و روزهایی که ماه
و ماههایی که سال میشوند
به وقتِ گلِ ساعتی
و سفر بیپایان در رگبرگهای بیانتهای گلی...
...
****
عاشقِ طبیعت نه غمگین است و نه تنها
حس یگانهی شیرینی است
با نغمهی پرنده
با رنگِ گل
با رقصِ برگ
با امید ِجوانه
با غریزهی ناب
بودن
مدتی بود که این مطلب را در ستون پیوند های روزانه وبلاگم گذاشته بودم امروز با خواندن این مطلب
فکر کردم خوب است دوستان بیشتری این فیلم را ببینند.
The Story of STUFF ANNIE LEONARD
با تشکر از دوست خوبی که فیلم را برایم فرستاده بود.
شبانه!
هرگز شب را به تماشای روز نخواهم برد
و تنهاییِ روز را نشانش نخواهم داد
دور از انصاف است
سنگینتر کردن دستِ پُرِ شب
در ازدحامِ سیاهی
هر ذرّه از چشمِ مرکّبِ شب
دفتریست هزار برگ
از بیمعرفتیِ روزگار
شب عصارهی تنهاییست
وقتی فکر میکنی که همه در خوابند
در شبنشینیِ شب سفرهی دلت را پهن میکنی
به دور از اغیار
وشبانهای دیگر را
با رغبتی خودی
به پیاله میریزی
در غیبتِ بیخبران از شُربِ مدام
پنجرهها هم
با رخنهای باحیا در صداقتِ تاریکی
حرمتِ شب را نگهمیدارند
من چرا شب را به تماشای روز ببرم؟
15 فروردین 88
پرویز رجبی
parviz.rajabi@gmail.com
parvizrajabi.blogspot.com
parvizrajabi.ir
هوا گرمتر شده، آفتاب بزرگوارانه میتابد، زمین نفس میکشد و داغی نفسش گونهها و تنم را گرم میکند، تمام وجودم پر از بوی علف و خاک و بهار شده، گنجشکها غوغایی راه انداختهاند، دیوانهوار درهممیپیچند و جیکجیکمیکنند، هزار نغمهی شگفتِ هزار پرنده از هر گوشهای روشن و شفاف به گوش میرسد، درسکوتِ همصداییِ هماهنگ همهی این اصوات انگار صدای رویش هر برگ را میشنوی، هر جا را نگاه میکنم گلی خجولانه و ظریف به رویم میخندد.
در این مستی جوانه و پرنده و بهار جای همه آنها که دوستشان دارم خالیست...
جا مانده است
چیزی جاییحسین پناهی
![]()
بهار اشکآلودی است
چندانکه فرصت نیست
با ابر
مشورت کنیم
خیابان مثل جویبار عصبیست
و عبور مجلل ماشینهای عصر
آخرین توصیههای همسایه را
به گِل میکشد
در دشت اما
شوق رسیدن
به چیزی تازه
در قلب هر دانه
آغاز میشود
انگار یک کارخانهی قند
در دل زمین
آب میکنند!
ببین!
چگونه دانهها
پوست نازک خاک را
غلغلک میدهند
مترسک خانم
چشمهایش را میمالد
و روستای مسدود من
پا در گِل
زیر باران
نفس عمیق میکشد.
حمیدرضا رحیمی


چه کلام عاشقانهای دارد
پرندهای که از گلوی بهار میخواند
به ضیافتِ سوگ ننشستهام
و از هزیمت ِ این قبیله نمیگویم
ماتم!
از این پرنده
که بیبهار هم
کلام عاشقانهای دارد.
محمد هدایت
از کتاب " هزار و یک شعر"
به انتخاب محمدعلی سپانلو
انتشارات کاروان

در زبان آلمانی
der حرف تعریف مذکر
die حرف تعریف مؤنث
das حرف تعریف خنثی
و
der Loffel یعنی قاشق
die Gabel یعنی چنگال
das Messer یعنی کارد و
das Besteck یعنی قاشق و چنگال و کارد
حالا پیدا کنید پرتقالفروش را؟
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
دایره سفید ماه طرح وهمی بر تن شب انداخته،
به قدرت و جسارتی میاندیشم که یک از هزار مرد برنمیتابد،
به گرگینگی شگرفِ جانم که در هزارویک شبِ بیابانی زوزه کشیده است،
و به گوسفندی ناآشنا که اینجا در این دشت میچرد... رام و آرام...
از گوشت تن خویش خوردهام و خوراندهام بیاندیشهی درد،
حیران هفترنگی و هفتادگونگی و هفتصد دلمشغولی مردمان...
هنوز دلخوشم به از بوی هوا هزار قصه دانستن...
قصهی تن ِ درخت و باران، قصهی خاک و باد، قصهی رمه و گرگ، قصه آتش و خاکستر، قصه عبور از خارزار ...
هنوز دلخوشم به رگههایی که ریشه در خاک و سر بر آفتاب دارد...
...
و باد بر شیشه میکوبد
ماه هست و نیست
ابر میدود
و گرگ سر بر میآورد... رام و آرام...
از بيمها پناهي جُستم
به شارستاني که از هر شفقت عاری بود و
در پس ِ هر ديوار
کينهيي عطشان بود
گوش با آوای پای رهگذری،
و لُختي ِ هر خنجر
غلاف ِ سينهيي ميجُست،
و با هر سينهی ِ مهربان
داغ ِ خونين ِ حسرت بود.
تا پناهي از بيمام باشد
محرابي نيافتم
تا پناهي
از ريشخند ِ اميدم باشد

روز ثبتنام به پیشنهاد مشاور تحصیلی مؤسسه زبان این بلاد در همین کلاس فشرده نامنویسی کردم. با همت و ارادهای قوی و با این اعتماد که من در هیچ دوره و کلاس و کاری که طرفش رفتم کم نیاوردم و توانستم موفق باشم! با انرژی شروع کردم. از اوایل بهمن ماه تا به حال هر روز بدون وقفه و بدون غیبت سر کلاس با تمرکز کامل حاضر شدم. البته بجز صبحها که زود میرسم و یک ساعت قبل از کلاس درسها را مرور میکنم و تمرین میکنم وقت دیگری ندارم تا برای آلمانی خواندن در خانه بگذارم اما روزی نشده که راضی و کامیاب به خانه برگردم هر روز بر میزان سرگردانی و گیجیام افزوده میشود... صاحبنظران این رشته میگویند طبیعی است من هم منتظرم این ماجرا بگذرد اما احساس خنگی به شدت امانم را بریده است!
دوستان خوبی در این کلاس پیدا کردم و این که وظیفه دارم کاری را به طور اجباری هر روز انجام دهم خودبهخود جلوی نکونالهای دل را میگیرد. هر چند حس میکنم آنقدر به دلم بیمحلی کردم که رفته خودش را گموگور کرده است.
حدود ده روزی میشود تراکم مطالب درسی به حد انفجار رسیده، ظاهراً بجز یکی دو نفر بقیه وضعشان بسیار بدتر از من است، چند نفری هم که بریدند و دیگر نیامدند. تعداد بچههای کلاس از ابتدا تا حالا نصف شده است.کلاس این روزها برای من تبدیل به تقلای دائمی برای فهمیدن شده است. تمام اصول و قوانین و جدولها را روی کارتهای کوچکی نوشتهام و موقع تمرین جلویم میچینم اما با مراجعه به همه آنها هم گاهی برای حل یک تمرین مثل خر توی گل میمانم و مثل بز معلم عزیز و مهربان را نگاه میکنم. همینجا باید بگویم که دوتا معلم داریم یکی زنی مسن است یه نام "گیزلا" با اصالت بلژیکی که اسپانیایی و انگلیسی را بهخوبی حرف میزند،انگار کارتنخوابی است که همینالان از خواب بیدار شده و سر کلاس آمده اما بهغایت مهربان و دوستداشتنی است با چشمهایی که درخشش مهر در آن همیشگی است و دیگری زنی میانسال است دارای مدرک دکترا در زبان و ادبیات آلمانی به نام "رجینا "، بهغایت خوشلباس و هماهنگ و مرتب اما در برابر هر پاسخ غلط بچهها پا به زمین میکوبد، زیر لب به زبان شیرین آلمانی بد و بیراه میگوید و دستهایش را در هوا تکان میدهد و متأسفانه متوجه نیست که این دانشآموزان زبان آلمانی را بلد نیستند و آمدهاند یاد بگیرند و متأسفانه یادش رفته که این آدمها با ملیتها و فرهنگهای گوناگون هر کدام به عنوان انسانی محترم سر این کلاس نشستهاند و شاید تنها فرقشان با او از دید انسانی این باشد که آلمانی بلد نیستند، هر چند او هم قطعاً پرتغالی و بلغاری و لهستانی و اسپانیایی و فارسی بلد نیست.
با این دو معلم،روزهایم را مثل کودک لالی در کلاس آلمانی میگذرانم، چون حرف زدن به هر زبان دیگری جز آلمانی در کلاس ممنوع است و این ممنوعیت در کلاس گیزلا با مهربانی و اندکی اغماض و در کلاس رجینا با خشونت و درگیری با یکی دو تا از بچههای کلاس اعمال میشود. چند روز پیش دوست همکلاسیام با حدود چهل سال سن که دکترای شیوههای آموزش از پاریس دارد جوش آورد و نکتهای را به او تذکر داد اما او به تدریسش ادامه داد و به او و حرفی که زد کاملاً بیاعتنایی کرد. آلمانی را خوب میداند اما احترام به انسان را نه و دردش اینست که با خودش در جنگ است.
بعد از کلاس با هیجان برای نوشیدن قهوهای و گپی میشتابیم... این گپوگفت همیشه به زبان انگلیسی است هر چند حرف دل نمیزنی اما باز آرامشی است و حرفی و سخنی...
شاید برای این صمت و بیکلامی بود که ناگهان رشته سخن اینطور از دست بشد...