۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

منظومه آرش

برف می بارد

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا.
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

شنبه 23 اسفند 1337


۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

عاشق بوده‌ام

تمام و کمال

نیرومند و توانا

سخاوتمند و خطاپوش

برای معشوقکان...

و جز نهایتِ مهربانی

چه کرده‌ام

برای خنجر‌به‌دستان سپید‌چشمِ در قفایم...


۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

خاطرات سبز درخت



سرِ یالِ کوه ایستاده‌ام و به پیرامونم نگاه می‌کنم. باد‌های تندی مرا در‌هم‌می‌پیچد. دوست دارم به تخته‌سنگی تکیه بزنم و همینجا بمانم. کمرکش نفس‌گیری بود و از نفس افتاده‌ام. دامنه‌ی پرشیب در دو سوی نگاهم تا پایین کشیده شده است...

به یالِ کوهِ زندگی رسیده‌ام، هر چند شاید دیریست از آن گذشته‌ام و خبر ندارم اما در نیمه راه عمر این روزهایی که باد می‌آید و فکر و خبر می‌آورد و می‌برد به نیمه‌ی آمده می‌نگرم که همه تلاش بود، از روزهای آغاز گام نهادن بر زمین تا ماتم مسخره‌ی نمره‌های بی‌معنا... شتابی هر روزه در مدار زندگی، دویدن و رسیدن، لحظه‌ای آرام نداشتن، شب‌بیداری، خواندن... نه بلعیدن، بوی نویی و تازگی، تجربه‌هایی که در دنیای بی‌تجربگی‌ها بی‌بدیل بود. میل به بیشتر دانستن و بیشتر دیدن و زندگی را چونان اناری تا قطره‌ی آخر نوشیدن، سایه‌ی سنگین "چیزی شدن" از دید دیگران...و مرگ در این میان دور بود و غریبه و ناآشنا...و هق‌هق پنهان و آشکار میانسالان بی‌معنا. شوری بود و شعله‌ای در جان که از همه‌چیز می‌گذشت.

آن سوی یالِ این کوهِ بلند باز هم کوه‌هاست و دره‌ها پیچیده در هم...

شاید آهسته‌تر پایین می‌روم، اما زمان شتاب بیشتری گرفته است. بیشتر نگاه می‌کنم، در اعماق هر چه می‌بینم می‌پلکم، جزئیات بیشتری را بهتر می‌بینم، "چیزی شدن" را به سخره گرفته‌ام و دیگر جز برای دل خود کاری نمی‌کنم و تجربه‌ها، تداعی فام‌های رنگین تجربه‌های دیرین می‌شود. آشناپنداری غریبی بر جانم سایه انداخته، نیمرخ خندانِ دخترِ ناشناس از پشت شیشه‌ی بارانی را انگار سال‌ها قبل جایی در سرزمینی دیگر دیده بوده‌ام و ناگهان هیئت مبهم مردی که می‌گذرد مرا می‌برد تا خاطره‌ای دور... نیمه‌ی دردناکی است این نیمه‌ی عمر با همه‌ی این‌تداعی‌ها که هر کدام تمام تار‌های وجود آدم را می‌لرزانند و نیمه‌ی شیرینی است در مزه‌مزه کردن کاهلانه‌ی همه ذرّات حافظه...

بسیاری از رفتگان آن سال‌های جوانی را هم می‌شناختم اما هر چه می‌گذرد جنس این اندوه دگرگون می‌شود. این روزها آن که رفته دیگر تصویری در قابی یا نامی بر کتابی نیست. آدمی است که حتماً با تمام حواس واقعی بشری یا حتی فوق‌بشری او را حس کرده‌ام ، با او زندگی کردم، در یک فضا نفس کشیدم، خشم و اندوه و شادمانی و لبخند‌هایش را دیده‌ام، این روزها اینها که می‌روند دیگر هر کدام بخشی از من بوده‌اند، جایی در این زندگی بوده‌اند و هزار خاطره تداعیِ جان هر کدام است، شریک شده‌ام با آنها در چای نیمروز یا خوفِ نیمه‌شب بیابان . انگار درختان ِخاطره دانه‌دانه بر خاک می‌افتد، انگار تنه‌های بریده‌ی درخت بر سرم هوار می‌شود، انگار در پیچاپیچ همگون درون تنه‌های بریده‌ی درخت می‌چرخم و گم می‌شوم. انگار آدم‌های زندگی‌ام دانه‌دانه مثل برگ‌های پهن افرا از تنم جدا می‌شوند و زخم آن ارام آرام پوست می‌بندد و هر از گاهی با اندوهی دیگر سر باز می‌کند...

و زخمی که تازه پوست بسته چه بد می‌شکافد.

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

صبحِ ابری

حدود ده سال پیش از مراکش آمده و سه سال پیش همسرش را در تصادف رانندگی از دست داده و حالا با دختر هفت‌ساله‌اش زندگی می‌کند، از هلند به آلمان آمده تا به خواهر و برادر‌هایی که اینجا دارد نزدیک باشد و امیدوار که اندکی بار تنهایی او و دخترش را سبک کنند و حالا باید علاوه بر عربی و هلندی و فرانسه که خوب می‌داند آلمانی هم یاد بگیرد.

صبحی گرفته و ابری است و قطره‌های باران روی شیشه‌ می‌لرزند و صورتش را بر‌می‌گرداند و اشک در چشمان او هم می‌لرزد و جاری می‌شود. برادرش چند هفته پیش صاحب دومین فرزند خود شد و همان موقع او خندان و خوشحال این خبر را به من داده بود و حالا دریافته بودند که کودک مبتلا به "سندرم داون" است.

از شیرینی و دوست‌داشتنی بودن کودک می‌گفت و از نگرانی برای آینده او، شکرگزاری که حداقل در کشوری مثل آلمان که امکانات خوبی برای چنین افرادی دارد و از تمام تلخی آگاهی پدر و مادر نوزاد از چنین خبری...

و از این که چقدر دوستش می‌دارند...


خبر خوبی برای شروع یک روز دلگیر ابری با باد‌هایی در هم پیچنده نبود و مرا با خود برد به هزارتوی بی‌انجام اندیشه‌هایی ابری... لحظه‌ای خودم را جای آن مادر گذاشتم و تلخی بغضی راه گلویم را بست و این بغض ناگهان تداعی بغض چند ماهه بود که هنوز مانده است. شباهت غریبی میان مهر و عشقم به سرزمین مادری با کودکی چنین یافتم. کودکی که به هزار راه در پی بهبود و رشد و بالیدن او هستی و در عمق ذهنت می‌دانی که چقدر بعضی هدف‌ها ناممکن یا بعید هستند. کودکی که بسیار دوستش‌می‌داری، از جان توست و با توست اما هرگز آنچنان که می‌خواهی نخواهد شد.

هر روز با امید و شور به تلاش‌های امیدوارانه‌ی سرشار از دلخوشی خودت و دوستانت نگاه می‌کنی و می‌دانی چاره‌ای جز همین گام‌ها نیست اما عقب‌ماندگی تاریخی هولناکی بر سراسر این پهنه سایه انداخته و در تاراج‌ها و هجوم‌های دیرین و دیروز و امروز ملغمه‌ای در‌هم به‌جا مانده است.

کودکی است عزیز و دوست‌داشتنی که هر چه از دست برآید برایش می‌کنی و رگه‌هایی از امید و بهبود و بارقه‌هایی از شفا و بهروزی می‌بینی اما حریف واقعیتی که حضور قدرتمند خود را در هر برخورد، اظهار نظر، دیدگاه و شخصیت افراد نشان می‌دهد، نمی‌شوی.

بغض چند ماهه‌ام شباهت غریبی به بغض این صبحگاه ابری برای بیماری علاج‌ناپذیر کودکی محبوب داشت...


۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

بوسه The KISS



"I have the gift of neither the spoken nor the written word, especially if I have to say something about myself or my work. Whoever wants to know something about me -as an artist, the only notable thing- ought to look carefully at my pictures and try and see in them what I am and what I want to do."

Gustav Klimt

"من نه از موهبت خوش‌سخنی برخوردارم و نه می‌توانم متنی زیبا بنگارم، بخصوص آنجا که پای توصیف خودم یا کارم به میان می‌آید. هر‌کس می‌خواهد هنرمند نقاشی مانند مرا بشناسد تنها کاری که می‌تواند بکند نگاهِ موشکافانه و دقیق به نقاشی‌های من است تا مگر بتواند از ورای آنها دریابد من که هستم و چه می‌خواهم"

گوستاو کلیمت

رنگ‌ها، حس عمیق، آرامش، صمیمت و وارهیدگی و حقیقت جاری در این نقاشی را بسیار دوست می‌دارم.


۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

تک‌قهرمانان

سالن آمفی تئاتر یکی از دبیرستان‌های شهر، غروب یکی از روزهای آخر هفته پاییزی، جایی که یک گروه موسیقی برنامه اجرا می‌کند. مهمانان بیشتر میانسال و مسن هستند. ماجرایی معمولی در هر کنار‌گوشه این شهر اروپایی، اما یک نکته چشمگیر است و ذهن آدم را تا اعماق تاریک گذشته‌ها می‌کشاند. امسال صد و شصتمین سالی است که این گروه برنامه اجرا می‌کند. یک گروه موسیقی که صد و شصت سال ارتباط و همبستگی و همکاری و نام و وجهه و اعتبار و کیفیت و اعضای خود را حفظ کرده است.

در هزارتوی ذهنم در هم می‌پیچم و به سرزمینی فکر می‌کنم که بیش از بیست و پنج سال از عمرم را در عرصه‌های مختلفی فعالیت و تلاش کرده‌ام. چه ناپایدار و شکننده و میرا بوده همه آن تلاش‌ها و همه آن خون‌دل‌ خوردن‌ها... با هزار همت و امید آدم‌‌هایی دور هم جمع می‌شوند و گاهی به چند سال هم نمی‌رسد که دیگر نام و نشانی از آنچه ساخته‌اند باقی نمی‌ماند. تداوم کارهای شخصی‌تر آدم‌ها هم چندان بهتر نیست. دوره‌های دوستانه و خانوادگی که گاهی به سال نمی‌رسند. فروشگاه‌ها و مکان‌های عمومی که دائم عوض می‌شوند. کسب‌و‌کارهایی که در طول زمانی اندک نابود شده‌اند یا تغییر کرده‌اند و این تغییر معمولاً با سقوطی هولناک در کیفیت همراه بوده است و اینجا سر خیابان دکان کوچک آبجو‌فروشی است که به اندازه بعضی از آثار تاریخی شهر قدمت دارد. کارهای بسیار ساده‌ای مثل به یادآوردن و تبریک گفتن همیشگی سالروز تولد آدم‌ها هم از تداوم بی‌نصیب می‌ماند. همه کارها و فعالیت‌ها خیلی زود از نفس می‌افتد. مرام و معرفت و باور درونی‌ای که آدم‌ها را پایبند به انجام کارهایی تا پایان عمر کند وجود ندارد. اصلاً لازم نیست جای دوری برویم همین دور‌و‌برمان و در همین روزمرگی‌هامان این فقدان پایبندی و باور به تداوم کاری که دوست داریم را به خوبی می‌بینیم کارهای بزرگ که جای خود دارد. هیچ کار بزرگی در یک یا دو سال به ثمر نمی‌نشیند صبوری باید کرد و فعالیت‌های جمعی و گروهی هم به دشواری بیش از این ادامه پیدا می‌کند. انگار آدم‌ها یادشان رفته اینکه حرف آدم حرف باشد و بر سر آن ایستادن ارزشمند است. انگار آدم‌ها یادشان رفته اعتبار آدم ‌‌ها به اعتماد و تکیه‌ای است که می‌شود به آنها کرد. یاد نگرفته‌ایم که داشتن یک گروه موفق و پایدار که بتواند کیفیتی را تا سال‌ها ادامه دهد ارزشمند‌تر از منِ کوچکی است که در دو صباح عمری نامی به هم می‌زند و بعد خاک می‌شود. همیشه خائنی هست، اندیشه‌ای اهریمنی، خودخواهی، حسادت، برتری‌جویی و منافع مادی لحظه‌ای که بر مهربانی و همکاری و شرافت و معرفت و حفظ باوری برای تمام عمر می‌چربد.

پشت سرمان را نگاه کنیم در همین مدت عمرمان چند رشته پنبه شده، تار‌و‌پود از هم‌گسیخته، شکوفه‌های میوه‌ نشده، کار بی‌سامان، قصه‌ی به سر نرسیده‌ و بار بر زمین مانده گذاشته‌ایم و گذشته‌ایم...

و این ناپایداری تلخ جاری در تمام عرصه‌های حیات‌مان سخاوت و مهر و ایمان جان‌مان را مکیده است.


ساختمان تالار شهر آخن در آلمان که در قرن چهاردهم میلادی ساخته شده است و پس از دو آتش‌سوزی وسیع از سال 1883 به همین شکل و با کاربری"نالار شهر" به کار خود ادامه داده است.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

فرود



فراز



۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

پائیزانه

چشم‌های مهربان‌تان را به میهمانی رنگ‌های گرم پاییزی می‌برم

با همه آن خش‌خش دلچسب برگ‌‌ها زیر پاهایم

برگ‌های رقصان در باد که بر سر و رویم می‌بارید

ابرهایی لبریز از باران

و تک‌خوانی‌ پرنده‌هایی کوچک

که در تصویر نمی‌گنجید

تصویر قطره‌ای از رود زندگی است...

نوش




۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

گودال بزرگ

درست مثل گودال بزرگی است که همه‌ی آنها که در آن هستند از گودال بودنش یا بی‌خبرند یا خودشان را به بی‌خبری می‌زنند یا با‌خبرند و در رنجی مدام به تلاش برای تبدیل این گودال به فرازی سربلند تلاش می‌کنند.

آنها که توی این گودال گیر افتاده‌اند جوهره‌ی نابی دارند اما این سایه‌ی همیشگی و سیاه دور و ‌برشان دل‌شان را تنگ و جان‌شان را مکدّر کرده است. یاد‌ها و خاطره‌ها شیرین و نرم می‌گذرد از خاطرشان و حاصلش لبخند خشکیده‌ی بی‌جانی است که در تیرگی مسموم فضای بی‌روزن گودال محو می‌شود. در‌ها و پنجره‌ها همه بسته است و اگر به تلاشی و کوششی هم باز شود این همت در همه نیست. کمی بالاتر ایستادن، توان این که از لبه‌های گودال بیرون را هم تماشا کنی دلخوشی خیلی‌هاست. آدم‌ها در این گودال بسته بی‌رحم و بی‌گذشت و تلخ می‌شوند. پا بر سر هم می‌گذارند تا کمی بالاتر بروند به خیال اینکه از آن تیرگی ژرف بگریزند غافل که فشردن دیگران زیر پاها به عمق این گودال می‌افزاید. کسی به راستی به فکر پر کردن بن‌مایه‌های این گودال با مصالحی مستحکم نیست، مصالحی که هر صد سال و پنجاه سال دوباره تا قهقرا فروکش نکند. همچون در چاه‌ماندگان مستأصل به رسن‌های پوسیده‌ای چنگ زده‌اند و بر لبه‌های دیوار‌های تیره گودال آویخته‌اند. می‌کشند و کشته می‌شوند و بر قفای یکدیگر خنجر می‌زنند و جوانمردی و مروت و معرفت قصه‌هایی از یاد رفته است. هر کس دیگری را پله‌ای یا انبانی می‌بیند تا پا بر آن بگذارد و به روشنی بیرون گودال نزدیک‌تر شود. از لبه این گودال می‌شود جاهایی را دید که همان بدیهیات اولیه که گودال‌نشینان از آن محرومند در آنها جاریست. جاهایی که در دارد و پنجره و جایی برای گریز و نفس کشیدن.

اگر نوری بر این گودال بتابد شگفتی‌هاست در آن اما در این تیرگی بصری نیست تا بصیرتی باشد و تنها دست از جان‌شستگان حدیث شگفتی‌های بی‌بدیل درون گودال را از زبان تو باور می‌کنند و با طناب تو به اعماق آن سفر می‌کنند.

شاید این را فقط برای آنهایی گفتم که با خبرند و رنج می‌کشند و هر روز امیدشان در مصاف با خیل بی‌خبران و آنها که خود را به بی‌خبری زده‌اند فرسوده می‌شود.

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

یادِ درخت


و یاد آن درخت

در خاطره‌ی جنگل جاری خواهد ماند.

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

راه دور

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

"بکششششششش..."

"بُکُششششششش..."

مادر، پدر، مادربزرگ، پدربزرگ، سر سفره ‌ی غذا، در انباری خانه، در باغچه، در مزرعه، در بیابان، در هر جایی که ممکن است موجودی با موهبت ِحیات بجنبد این فریاد از روزهای آغاز کودکی در گوشِ کودک طنین می‌اندازد.

من و شاید تویی که این جا می‌آیی و می‌خوانی با وجودِ آموزه‌های غالبِ جامعه‌مان تمام تلاش‌مان را می‌‌کنیم تا رفتاری دیگر در پیش گیریم.

اما هنوز اندیشه‌ی کشتن ، اندیشه‌ی غالبِ مردم در بسیاری از نقاط ِدنیاست. هنوز بچه‌ها‌ و بزرگسالان در بسیاری از نقاط ِدنیا دانسته و ندانسته، بی‌دلیل و با دلیل موجودِ زنده‌ای را می‌کشند و از زجر دادن آن لذّت می‌برند. هنوز اندیشه‌ی بدوی شستنِ خون با خون اندیشه‌ی غالب همین روزگار است.

کودکانی که به جای مهر و عاطفه، کشتن و زجر دادن موجودات دیگر را یاد می‌گیرند و حتی تشویق می‌شوند. کسی مهرِ به انسان و جهان را در هیچ کجای زندگی‌شان طوری که دریابند و باور کنند به آنان نمی‌آموزد.

بار‌ها ثابت شده است که تلاش بسیار برای القا و توصیه و التماس و درخواست و واداشتن کسانی به مهربانی نتیجه‌ی خونباری داده است، باوری دور و غم‌انگیز آدم‌ها را وا می‌دارد که خون را با خون بشویند و درد خود را با درد کشیدنِ موجودِ دیگری تسکین دهند و زخم‌هاشان با زخم‌های ناسور و خونریز دیگری مرهم یابد.

هنوز سبعیت در جان و جهان مردمانی چنان ریشه‌دار است که گاهی فکر می‌کنی در قبیله‌ای از بدویان آدمخوار جویده می‌شوی. هنوز راه درازی است تا دگرگونی این باور‌ها و شیوعِ هولناکِ هاریِ گسترده‌ی این روزها چیزی نیست جز یکی از ثمرِات تلخِ آموزه‌هایی که مهربانی در آنها به فراموشی سپرده شده است.

این آدم‌نمایانِ خون‌ریز همان کودکانی هستند که از زمانی که زبان باز کرده‌اند در مقابل هر موجود زنده‌ای، شنیده‌اند و دیده‌اند:

"بُکُشششششش..."


۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

مدرسه‌ای که می‌رفتیم...

دوستان و هم مدرسه‌ای‌های مدرسه‌ی مهران، در آمریکا بزرگداشتی برای آقای مافی عزیز، مدیر فرهیخته‌ی دبستان‌ مهران برگزار کردند...

یادداشت کوتاهی نوشتم و به رسم سپاس برای‌شان فرستادم...

باز بوی پائیز یادِ روز‌های مهر را در دلم زنده می‌کند، روزهای خوش و مهربان کودکی، روزهای دوستی‌های عمیق و دشمنی‌های کاغذی، روزهایی که در مدرسه مهران درس مهر و زندگی می‌آموختیم. روزهایی که نقش‌های آن بر خاطرات همه ما از یاد نرفتنی است. روزهایی که با همت و تلاش و امید انسان‌هایی نازنین و کمیاب برای ما شکل گرفتند. انسان‌هایی که باور داشتند و دارند که بالیدن انسانِ شریف و عاشق، سرزمینی آبادتر می‌سازد.

زن و مردی مصمم و امیدوار با همّتِ والای خود کودکی‌‌های ما را ساختند و هر لحظه‌ از آن را رنگی ابدی از تجربه و شرافت و تعهد زدند. همتی که روزگار، تداوم حضور آن را برنتافت و کودکان ما از جزیره‌ی کوچکِ امید و اعتماد و آموزش محروم ماندند.

آن بانوی مهربان روزهای مهر را چند سال پیش با درد و اندوه به خاکِ گرمِ وطن سپردیم و باز به یاد آوردیم که گوهر‌های گرانبهای زندگی چه آسان و چه زود از کف می‌روند. یادمان ماند که قدر بدانیم لحظه‌های حضور را، لحظه‌های بی‌بازگشت لبخند و امید و دیدار را، لحظه‌های گرم و صمیمی نقل تجربه‌های بی‌بدیل را ...

و بزرگا‌مرد روزهای مهرِ کودکی‌مان را با هر توان و همتی که از ما بر‌می‌آمد در‌میان گرفتیم و هر بار به او گفتیم که چقدر آگاهیم به همه آنچه او به ما و به این سرزمین بخشیده است. گویِ روشنی که در هاله‌ی گرمای خورشیدوار خویش دل‌های ما را نور و توان می‌بخشد.

و بچه‌های آن روزهای خوب مدرسه حالا همه‌جای دنیا هستند و این یاد و مهر در همه جای جهان زنده و پایدار...

شاید بی‌مهری روزگار یا جاده‌های شگرفِ سرنوشت هر کدام از ما را به سویی از این کره‌ی خاکی کشانده است اما شعله‌ی آن روزهای مهر، نورِ مشترکِ جانِ همه‌ی ماست و چه زیباست جان‌هایی که نقشِ مهر را از روزهای دور هنوز بر دل دارند و وفادارانه قدر می‌دانند ذرّه ذرّه تلاش‌های بانوی مهربان و مردِ بلندهمّت آن روزهای دور را...

ما بچه‌هایی که اینجا در سرزمین همه امید‌های دور و دیر مانده‌ایم سپاسگزار و قدردان همت شماییم... شما زنان و مردانی که در دنیای پرشتاب و بی‌امان امروز جایی برای همه ارزش‌های مقدس انسانی در جان‌تان باقی گذاشتید. شما که خاطرات ناب روزهای مهر و مهران را فراموش نکردید و حالا میزبان مردی هستید که نمادِ زنده‌ی همه‌ی آن خاطره‌ها و روزهای خوب است. مردی که شعله‌ی ارزش‌ها و امید‌هایی در جانش زنده است که دیرگاهی است کمیاب و دیریاب شده است. مردی که یک قافله دل همره اوست...

نوش‌تان باد جامِ جانِ فرهیخته و بزرگوار او...

و سپاس از همت بلندتان...

شهرزاد فتوحی

آخن 11 شهریور 1388

دوم سپتامبر2009

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

دلتنگی

پدرم ، محمود فتوحی، مربی قدیمی کوهنوردی و اسکی ، در آستانه‌ی هفتادوسه سالگی
دوم مهرماه 1388
دارآباد
چقدر دلم تنگ شده
برای ایران
برای پدرم
برای دارآباد
برای مهر...

آدمی به فروتنی و صبوری و مهربانی او کم دیده‌ام

و کوه‌های بلند به او ابرمردی آموختند


Dream



چشم‌هایم را نمی‌خواهم باز کنم،
نمی‌خواهم بیدار شوم...

گاهی همه آنهایی که دوست دارم،
همه کارهایی که دوست دارم،
همه دنیای مألوفم

در خواب‌هایم هستند
I don't want to open my eyes
I don't like to wake up
sometimes all the people I love,
all the jobs I like
and all the world I used to
is just in my Dreams

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

خزانی

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک

خالی فتاده لانه‌ی آن لک لک.

او رفت و رفت غلغلِ غلیانش،

پوشیده ، پاک ، پیکرِ عریانش.

سر زی سپهر کردنِ غمگینش.

تن با وقار شستنِ شیرینش


پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

رفتند مرغکان طلایی بال.

از سردی و سکوت سیه جستند،

وز بید و کاج و سرو نظر بستند.

رفتند سوی نخل ، سوی گرمی

و آن نغمه‌های پاک و بلورین رفت.


پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

اینک ، بر این کناره‌ی دشت ، اینک

این کوره‌راه ساکت ِبی‌رهرو.

آنک ، بر آن کمرکشِ کوه ، آنک

آن کوچه باغ خلوت و خاموشت،

وز یاد روزگار فراموشت.


پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد‌آلود،

چون من تو نیز تنها ماندستی.

ای فصلِ فصل‌های نگارینم،

سردِ سکوتِ خود را بسراییم،

پاییزم ! ای قناری غمگینم!

مهدی اخوان ثالث

آبان 1335

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

...