چشم در چشمش دوختهام، کنجکاو و مشتاق، تا دلت بخواهد حوصله دارد تا به سؤالهای تمام نشدنیام جواب بدهد، خوب از حق نگذریم خیلی چیزها میداند و از خیلیها خبر دارد، گاهی با خبری که از دوستی دور به من میدهد دلم را روشن میکند اما رابطهمان بیشتر اوقات در سکوت جاری است، گاهی حوصله داشته باشم برایش چیزهایی مینویسم، فکر کنم او هم باید مرا دوست داشته باشد مگر میشود نصف بیشتر زندگیام در برابر نگاه او بگذرد و هیچ احساسی نسبت به من نداشته باشد ولی فکر کنم اصلاً بلد نیست مهربان باشد شاید مهربانیاش همین است که کنجکاویهایم را ارضا میکند و به سوالهایم جواب میدهد و مرا با دنیاهایی آشنا میکند که شاید تا به حال حتی نامش را هم نشنیدهام. گاهی با هم بیرون میرویم وقتی همراهم هست احساس پشتگرمی میکنم اما وقتی تنها میروم بیرون تا برمیگردم، از در که وارد میشوم، میروم پیشش و صدایش میکنم و چشم در چشمش میدوزم و با اشتیاق میپرسم: " تازه چه خبر؟" معمولاً مفصل جواب میدهد اما بیاعتنایی عجیبی تو نگاهش هست، گاهی فکر میکنم اصلاً برایش فرقی نمیکند اینجا روبرویش من باشم یا هر آدم دیگری روی کرهی زمین....هر چی بیشتر میگذرد به او وابستهتر میشوم، خیلی از کارها و چیزهایی که یادم میرود را او به خاطرم میآورد، دلخوشی همه روزها و شبهای تنهاییام است، همپای شببیداریهایم است و مواقعی که تصمیم میگیرم کاری را به سرعت تمام کنم همراهم است.گاهی که احساس "که چی؟" تمام وجودم را میگیرد و دلم بطالت میخواهد و دوست دارم بیسبب و ابلهانه لحظههایم را بکشم و لذتهای دروغینی ببرم به دادم میرسد و با هم بازی میکنیم تا من از رو بروم ،او که هیچوقت از رو نمیرود...دوست ندارم ازش شکایت کنم اما وقتی میخندم با صورت بیحالتش نگاهم میکند طوری که خنده روی لبهایم میماسد و وقتی هم اشک میریزم عرضه ندارد حتی اشکهایم را پاک کند. بعضی روزها آنقدر همینطور کنار هم در سکوت میگذرد که وقتی ناگهان چیزی میگویم صدای خودم هم به نظرم غریب میاد. وقتی من حالم بد است و مریض میشوم حسابی برای خودش استراحت میکند، از اینکه ببیند کارهایی سرم ریخته که حتی نمیتوانم نگاهش کنم دلش از خوشحالی غنج میرود چون میتواند برود بخوابد و من هم با تمام صبوری و مهربانی گاهی طاقت ادا و اطوارهایش را نمیآورم و از دستش عصبانی میشوم آخر درست در مواقعی که بهش احتیاج داری خودش را لوس میکند و هر کاری از دستش بر میآید میکند تا نتوانم کارم را درست انجام بدهم اما خوب هرچه باشد الان از همه به من نزدیکتر است باید هوایش را داشته باشم.
کاش مهربانی و عشق و توجه میدانست... و زنده بود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر