۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

قبیله‌ای دور در شرق


هر طرف را نگاه می کنی در هوای مه گرفته و سرد طرح بته‌جقه‌ها و اسلیمی‌های زیبای ایرانی و شرقی بر گردن و شانه‌های آنها چشمت را به دنبال خود می‌کشد و لباس‌هایی با گلدوزی‌های ظریف شرقی بر حاشیه‌هاشان...از این همه محبوبیت و جذابیت طرح‌های دیرین در میان آنها کیف می‌کنی.

چشم‌هایی سبز یا آبی، پوستی سپید و مهتابی و جلوه‌ی باشکوه این خطوط لغزان و در‌هم تنیده‌ی زیبا...

در ایران که بودم با اعتماد و افتخار همیشه چنین طرح‌هایی را بر تن می‌کردم اما ماجرای غریبی است که این طرح‌ها اینجا بر تن من اولین واکنشی که در آدم‌های عادی و کسانی که مرا نمی‌شناسند ایجاد می‌کند موجودی غریب و سازگاری نیافته با محیط‌ غربی و نپذیرنده روال مرسوم لباس پوشیدن آنهاست و بعد اگر بتوانند مرا بشناسند شاید بتوانی بباورانی که فقط با باور زیبایی چنین طرح‌ها و نقش‌هایی را بر تن می‌کنی نه تعصب و نه واماندن در سنت‌های دیرین قبیله‌ای دور در شرق...

هر چند هنوز و با میل و عشق بسیار همیشه تکه‌ای یا آرایه‌ای از رنگ و طرح شرقی و ایرانی با خود دارم اما همیشه این پرسش با من است که چرا با وجود استقبال و علاقه بسیارشان به این نقش و رنگ‌ها و بازار داغی که در هر گوشه از این بلاد برای آنها وجود دارد، استفاده زن یا مرد شرقی از همان مؤلفه‌ها و نه به طور سنتی بلکه به همان سبک و سیاق مرسوم در اینجا هم چندان خوشایند اینجائیان نیست.

شاید هنوز رگه‌های پنهان تبعیض‌های تلخ گذشته جان دارند... هر روز اطمینان بیشتری پیدا می‌کنم که این رگه‌ها در انسان امروز پشت صورتک‌هایی پنهان شده اما هنوز زنده است.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر