

عطرِ عجیبش مرا میبرد به سالهای دور کودکی،
و مادرم که بوتهی یاس بنفش را با چه اشتیاقی در حیاِط مشترکِ آپارتمان کاشته بود و دلش به غنچههای بهاری آن خوش بود و شاید هنوز هم خوش است، حسرت سرسختی و نیرویش را میخورم .کاش من هم در هفتاد و پنج سالگی بتوانم چنین سرسخت و نیرومند بمانم یا مثل پدرم در هفتادپنج سالگی صبور و آرام و ساکت و خشنود بر فراز قلهای بایستم و لبخند بزنم... از تلاش پیوسته و بیامان برای نیرومند بودن و لبخند زدن و واکاوی خلاقانهی ظریفترین کورسوهای امید و روشنی و شادی در ذرههای زندگی خستهام نه چندان که از پا بیفتم اما چنان که تنگحوصله و بیشوق باشم. لبخند را چون میراثی عزیز هنوز هر روز با خود دارم، شاید تنها دارایی ارزشمندی است که دارم و گنجینهای از مهربانی... که دریغا هر روز بیشتر و بیشتر در مییابم کسی به آنها نیازی ندارد اما مرا همین بس که این داشتهها که به خونِ دل در این سالها اندوختهام دلم را گرم و روشن نگه میدارد. هر روز خودم را در جزئیات اطرافم چنان غرق میکنم تا جهان بیرحمانهای را که آدمهای نامهربان ساختهاند بتوانم تاب بیاورم.
و خوب میدانم که این ظرافتها در روزگار پرشتاب ما و برای ما که سرسری میخوانیم و سرسری میبینیم همه هیچ در هیچ است، دل به هیچ خوش داشتهام تا هیچ بودگی هر آنچه هست را بگذرانم.

خاله شهرزاد
پاسخ دادنحذفمن شیوا هستم.مطالب وبلاگتون خیییییییییییییلی زیبا بود.به شایا سلام برسونین.