
یاد میگیرم که در لحظهها ریشه بدوانم و بگذارم ریشههایم با باد بوزند و بروند تا دورترین نقاط جهان،یاد میگیرم که با دیدن هر پرنده کوچکی میتوانم به اندازه تمام روز و شاید تمام زندگی شاد شوم، یاد میگیرم که "آن" جاودان را از همه قلمروهای یخزده عبور دهم و در لبخندی جایش دهم و به هر رهگذر ناآشنایی ببخشم، یاد میگیرم که که در سکوت نگاه کنم و و از تمام هستی لبریز شوم، یاد میگیرم که در سطرهای کتابی ساده غرق شوم ، یاد میگیرم در دیدن و شنیدن دردهای دیگران از واگویهی دردهایم وارهم، دوباره از نو نام تمام گلها، پرندهها و درختان را یاد میگیرم، یاد میگیرم گردش در دنیای بینهایت نگاه آدمها را، یاد میگیرم بیشتاب زیستن را، یاد میگیرم که مقصدی نیست و شاید مقصودی هم، یاد میگیرم این دم و بازدم ناپیدای جان را پاس دارم، یاد میگیرم که هیچ رفتن و رسیدنی ارزش فدا کردن بودن را ندارد ،یاد میگیرم از تمام داوریها رها شوم
یاد میگیرم خانه را با مهر در قلبم بسازم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر