۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

دوستی و خاطره


زندگی روشن و شفاف و صریح جاری است

دروغ کمیاب است

قفل و زنجیری نیست

هوا پاک است

رنگ و شادی موج می‌زند

لبخند فراوان است

دوستی و خاطره

آن دور، در میان دروغ و پلشتی خفه می‌شود


دلم برای تصاویر شفاف خاطره

هنوز می‌تپد

به گامی بلند

به صد ساله راهی در پیش

به عصا و پاهای لنگان می‌اندیشم...


قبیله‌ای دور در شرق


هر طرف را نگاه می کنی در هوای مه گرفته و سرد طرح بته‌جقه‌ها و اسلیمی‌های زیبای ایرانی و شرقی بر گردن و شانه‌های آنها چشمت را به دنبال خود می‌کشد و لباس‌هایی با گلدوزی‌های ظریف شرقی بر حاشیه‌هاشان...از این همه محبوبیت و جذابیت طرح‌های دیرین در میان آنها کیف می‌کنی.

چشم‌هایی سبز یا آبی، پوستی سپید و مهتابی و جلوه‌ی باشکوه این خطوط لغزان و در‌هم تنیده‌ی زیبا...

در ایران که بودم با اعتماد و افتخار همیشه چنین طرح‌هایی را بر تن می‌کردم اما ماجرای غریبی است که این طرح‌ها اینجا بر تن من اولین واکنشی که در آدم‌های عادی و کسانی که مرا نمی‌شناسند ایجاد می‌کند موجودی غریب و سازگاری نیافته با محیط‌ غربی و نپذیرنده روال مرسوم لباس پوشیدن آنهاست و بعد اگر بتوانند مرا بشناسند شاید بتوانی بباورانی که فقط با باور زیبایی چنین طرح‌ها و نقش‌هایی را بر تن می‌کنی نه تعصب و نه واماندن در سنت‌های دیرین قبیله‌ای دور در شرق...

هر چند هنوز و با میل و عشق بسیار همیشه تکه‌ای یا آرایه‌ای از رنگ و طرح شرقی و ایرانی با خود دارم اما همیشه این پرسش با من است که چرا با وجود استقبال و علاقه بسیارشان به این نقش و رنگ‌ها و بازار داغی که در هر گوشه از این بلاد برای آنها وجود دارد، استفاده زن یا مرد شرقی از همان مؤلفه‌ها و نه به طور سنتی بلکه به همان سبک و سیاق مرسوم در اینجا هم چندان خوشایند اینجائیان نیست.

شاید هنوز رگه‌های پنهان تبعیض‌های تلخ گذشته جان دارند... هر روز اطمینان بیشتری پیدا می‌کنم که این رگه‌ها در انسان امروز پشت صورتک‌هایی پنهان شده اما هنوز زنده است.


۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

پریشان‌گویی از صبح تا شام

گلدان‌های خانه پر از گل‌های محبت دوستانِ اندکم در اینجاست، هوای سرد پاکی است برخلاف همه سال‌های عمرم که سردی هوای شهر با خفگی دردناکی آمیخته بود. از همین پنجره و در میان حیاط‌های ده‌ها خانه می‌توانم صدای ده‌ها گونه پرنده را بشنوم و خیلی از آنها را با پرهای رنگین و نقش‌های بی‌نظیرشان ببینم. با دورببین چشمی و کتاب پرندگان اروپا و ایران ... به این می‌گویند Birdwatching تنبلانه از پشت میز کار... هر پرنده‌ای را که می‌بینم و نامش را در کتاب پرندگان اروپا پیدا می‌کنم، می‌گردم ببینم در ایران هم هست و نام آن به فارسی چه می‌شود ... من با همین دیوانگی‌هایم زنده‌ام. اینجا در هر گوشه فروشگاهی بخشی را پیدا می‌کنی که دانه‌های مخصوص پرندگان این فصل را می‌فروشند و همه آدم‌‌ها مانند بخشی از مایحناج روزانه چند‌تایی از این بسته‌ها بر‌می‌دارند. به عادت چندین ساله‌ام در دانه ریختن برای پرنده‌های شهرم فکر می‌کنم و ارزنی که این اواخر کیلویی هزار تومان می‌خریدم تا پرنده‌های بی‌پناه شهر در میان گلدان‌ها پشت پنجره به دمی شادمانی و لذت مهمان شوند هر چند همیشه از آدم‌‌های شهرم خیلی بی‌پناه‌تر از پرنده‌‌های بودند هم غاقل نبودم و حالا هزار برابر بیشتر...شادی عجیبی است وقتی می‌بینم دیوانگی‌های عجیب و غریبم و سرکشی‌های روحم اینجا معنای معقولی می‌یابد. لیوانی از چای داغ همیشگی دارچین و هل و زنجبیل کنار دستم است و نرم نرم می‌نوشم. چه دلِ خجسته‌ای دارم من! بخصوص وقتی به این عظمت فکر می‌کنم آرامشی شگفت‌انگیز مرا فرا می‌گیرد و دلم می‌سوزد که در چنین جهانی ،سرزمین محبوب من در لهیب سوزنده‌ی نادانی و خودخواهی و بیداد می‌سوزد و جهان هنوز اسیر کینه‌هایی کور است و هنوز که هنوز از آدم‌‌ها در صف رستگاری اجباری جان می‌کنند. دلم با آدم‌هایی است که از بدیهی‌ترین حقوق انسانی محرومند و در شرایطی هستند که ساده‌ترین درد‌ها و بیماری‌ها برای‌شان شکنجه‌ای مضاعف است. به این آزادی می‌اندیشم که وقتی گلویم می‌گیرد چای داغ با لیوانی پاکیزه هست که بنوشم، انگشتم که می‌بَُرد مرهمی بر آن می‌نهم، نشنه‌ام آب می‌نوشم با هر دمایی که می‌خواهم و در درد کشیدن برای هر عارضه‌ای توفانی از تحقیر و توهین بر سرم هوار نمی‌شود. به همه آن لحظه‌های توان‌فرسای انسان‌های دربند می‌اندیشم که در هیچ جایی که چون از دید بیرونی‌ها شاده و شاید کم‌اهمیت است جایی هم واگویه نمی‌شود اما استمرار همین رنج‌های کاهنده خاصه در تنهایی و تاریکی جانکاه است.

چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم به زنگ‌های و زیبایی‌های دور و برم کمی فکر کنم و تصاویر تلخ را به اعماق حافظه برانم...

گُل‌های لاله‌ی این اتاق مرا می‌برد به سال‌های دور همراهی کودکی ده ساله با "سفر‌های دور و دراز" پدر در وطن، بیش از سی سال پیش بود. بعضی لحظه‌های این خاطره‌ها شفاف و روشن باقی مانده‌اند. آن لحظه تا زانو در گل فرو رفتن و در برابر شکوهِ دشتی از لاله‌های سرخ در ترکمن صحرا ایستادن را هرگز فراموش نمی‌کنم . جاده‌ای نبود... راهی نبود... لندروری بود و دشتی که پر از لاله .. به هر سو که نگاه می‌کردم ...و حالا خیلی وقت است که نیست. از وقتی خودم راهی سفر‌ها و ایران‌گردی‌ها و طبیعت‌جویی‌ها شدم هرگز دیگر نتوانستم ذره‌ای از آن دنیا‌هایی که با پدرم تجربه می‌کردم را باز یابم. دیگر چنین مکان‌هایی وجود نداشت. این سال‌ها همه مناطق شگفت‌انگیز ایران با زباله و رد بیرحمانه آدمی فتح شده بود و دردناک‌تر این که در همین پنج سال اخیر هم هر بار هر جایی را بسیار بسیار اسف‌بار تر از قبل دیدم. نقطه‌های امید آنقدر اندک بودند که کورسویی را می‌مانستند. در هر سفر با شور و شوقی وصف‌ناشدنی و عشقی سرشار می‌گفتم و می‌گفتم و شباهنگام خود از همه آنچه بوده و دیگر نیست و دیگر هرگز نخواهد بود می‌گریستم.

در کوران‌های پیش‌ِرو و در هجوم لجام‌گسیخته و بی‌امان آدم‌ها به هر زیبایی بکری که در جایی باقی مانده، با این تصویر‌هایی که می‌بینم که انبوهی از چادر‌ها و گام‌های ولنگارانه بر عرصه‌های طبیعی دست‌نخورده دلم می‌لرزد از تداوم بی‌حساب این گردشگری... این طبیعت‌گردی... نه منطقه‌بندی نه فکری نه برنامه‌ای همه هیچ در هیچ...و اوایل فقط چند گروه بود که هر کدام چندین شاخه شد و حالا هر شاخه می‌خواهد گوی سبقت از دیگری برباید و در این راه هر روز مناطقی بکرتر و ناشناخته‌تر افشا می‌شود و گروه‌هایی راهی این مناطق می‌شود و هفته نمی‌گذرد که چندین نفر از همین مسافران خود با مدعای راهتما بودن راهی همین مقاصد می‌شوند و در میان این همه ماتم و درد و اندوه نکفیر می‌شوی که بگویی ماتم نابودی طبیعت را هم داری. شاید چون بلوری چند وجهی بودن و به وجوه مختلف زندگی پرداختن هم یکی از هزاران نکته‌ای باشد که باید بیاموزیم.

گاهی شب‌ها انبوه فکر‌های بی‌انجام به سرم هجوم می‌آورند و بعد از نوشتن از این ملغمه‌ی در‌هم و بی‌سامان شرمنده می‌شوم و از خیر این پریشان‌گویی‌ها می‌گذرم اما این بار گذاشتم بماند...

بر من ببخشایید...

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

تا نمیرد این شور...

دم دمای غروب به خانه می‌رسم و از پله‌ها بالا می‌روم و ناگهان رنگ نارنجی تندی در زمینه سفید آستانه‌ی در چشمم را غافلگیر می‌کند، چند لحظه حیران تماشایش می‌شوم

پاکت کوچکی پشت آن است، باز می‌کنم

مثل بچه‌ها ذوق کرده‌ام

هدیه‌ای است رؤیایی از آن سر دنیا

مهری گرم و پرشور در دلم شعله می‌کشد

شاد می‌شوم

آن را به دل‌های مهربان همه دوستان خوبم تقدیم می‌کنم

باشد که این شعله در زایش مکرر خویش دل‌های بسیاری را گرم کند

و امید به روزهای روشن و آفتابی را در دل‌هامان زنده نگاه دارد




۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

Hope


زندگی چیزی نیست جز لحظه‌های نابِ آبی نیلی در بطنِ سردیِ بلورین برف...

Life is noting but the blue-purple moments in the midst of cold crystals of snow

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

مهربانی

از تمام آنچه بوده‌ام،

حالا فقط نانوشته‌ها و نگفته‌های نگفتنی‌اش مانده

و مهربانی بی‌حدی که به درد هیچ‌کس و هیچ‌جا نمی‌خورد...

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

رویای پرواز


"آدم‌‌های ناشناس زیادی در خانه‌ای با پلکان مارپیچ می‌آیند و می‌روند، دوستی قدیمی پشت میزی در طبقه دوم ساختمان نشسته، دیوار‌های آبی تیره، رنگ یکنواختی ندارد، آدم‌ها لبخند‌‌‌های مزورانه‌ای بر لب‌هاشان است، من ایستاده‌ام و کسی به من اعتنایی نمی‌کند، همانطور که ایستاده‌ام داخل اتاق‌های طبقه دوم را می‌بینم. اطمینان دارم در این سردرگمی و با این آدم‌ها کاری پیش نمی‌رود. آدم‌هایی که انگار از نگاه من می‌گریزند انگار می‌توانم فارغ از تمام پیرایه‌ها، نیت‌های درونی‌شان را عریان ببینم. آهسته جلو می‌روم، از دوستم می‌پرسم دنبال چه هستی؟ و او موضوعی غریب را مطرح می‌کند و می‌گوید ادعایی کرده‌ام و در پی مصداقی برای آن می‌گردم، می‌گویم من می‌توانم جستجو و تحقیق کنم و برایت بیابم. لبخند می‌زند و دستش را بر شانه‌ام می‌گذارد. اعتماد عجیبی دارم که می‌توانم ..."

در ناخودآگاه میان خواب و بیداری نمی‌‌دانم ساعت چند است اما دلم نمی‌خواهد از این خواب که آدم‌هایی آشنا در آن پرسه می‌زنند بیدار شوم، خودآگاهم نهیب‌هایی می‌زند و به یادم می‌آورد که چه کارهایی دارم و چرا باید برخیزم. گیج و سردرگم بیدار می‌شوم، می‌خواهم به آن دوست تلفن بزنم، پنج پیام دارم، حیرت می‌کنم، در تمام این مدت دوستی به من احتیاج داشته، سرم را در میان دست‌هایم می‌گیرم و روی تخت می‌نشینم، کاش می‌شد پرواز کرد...

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

سکوتِ شبِ برفی

شب آرام برفی است و شهرِ غریب پس از شور و شرر گل‌های آتشی که دیشب در آسمان می‌شکفت، آسوده به خواب رفته است. آرامش ِعجیبی است که فقط صدای باد آن را بر‌هم می‌زند و ابر‌ها را به دویدن وا‌می‌دارد تا ماه نگاهی به درخشش الماسگون برف‌ها بیندازد و شرمگین رنگِ پریده‌اش شود. امشب مثل هر شب ، دیگر تصویری یا سطری از دنائت‌های بی‌بدیل نمانده که ندیده و نخوانده باشم. مثل هر شب ، این پنجره‌ی روشن را می‌بندم و خاموش می‌کنم. چند ساعتی از نیمه شب گذشته، چشم‌هایم را می‌بندم، صد‌ها اندیشه‌ی عجیب و غریب در ذهنم می‌چرخد، دانه‌دانه همچون تندیس‌های یخی در دست می‌گیرم‌شان و در ذهنم تراش می‌خورند، کلمات جا‌به‌جا می‌شوند و جمله‌‌ها شکل می‌گیرد. اندیشه‌هایی از روزهایی دیگر هجوم می‌آورند. دفترچه‌ی کوچکم پر از صفحه‌های در‌هم و خط‌خطی است. این همه دیدن و خواندن و شنیدن برایم طاقت‌سوز شده، نشسته‌ام به تماشای سوختن و نابودی همه‌ی آنچه عاشقش هستم و این دلم را چنان می‌سوزاند که به درد می‌آید و در‌هم‌می‌پیچاندم. درخت بی‌برگ پشتِ پنجره در باد می‌لرزد، ابر سرخ‌رنگی آسمان را فراگرفته، دلتنگ مردمی هستم که هنوز برای انسان بودن و ماندن فریاد می‌کشند، درد می‌کشند و می‌میرند.

اکنون لبریز از گفتنم نه نوشتن...

و در سکوت شب برفی نشسته‌ام...