۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

گرگینه

دایره سفید ماه طرح وهمی بر تن شب انداخته،

به قدرت و جسارتی می‌اندیشم که یک از هزار مرد بر‌نمی‌تابد،

به گرگینگی شگرفِ جانم که در هزار‌و‌یک شبِ بیابانی زوزه کشیده است،

و به گوسفندی ناآشنا که اینجا در این دشت می‌چرد... رام و آرام...

از گوشت تن خویش خورده‌ام و خورانده‌ام بی‌اندیشه‌ی درد،

حیران هفت‌رنگی و هفتاد‌گونگی و هفتصد دل‌مشغولی‌ مردمان...

هنوز دلخوشم به از بوی هوا هزار قصه دانستن...

قصه‌ی تن ِ درخت و باران، قصه‌ی خاک و باد، قصه‌ی رمه و گرگ، قصه آتش و خاکستر، قصه عبور از خارزار ...

هنوز دلخوشم به رگه‌هایی که ریشه در خاک و سر بر آفتاب دارد...

...

و باد بر شیشه می‌کوبد

ماه هست و نیست

ابر می‌دود

و گرگ سر بر می‌آورد... رام و آرام...



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر