دایره سفید ماه طرح وهمی بر تن شب انداخته،
به قدرت و جسارتی میاندیشم که یک از هزار مرد برنمیتابد،
به گرگینگی شگرفِ جانم که در هزارویک شبِ بیابانی زوزه کشیده است،
و به گوسفندی ناآشنا که اینجا در این دشت میچرد... رام و آرام...
از گوشت تن خویش خوردهام و خوراندهام بیاندیشهی درد،
حیران هفترنگی و هفتادگونگی و هفتصد دلمشغولی مردمان...
هنوز دلخوشم به از بوی هوا هزار قصه دانستن...
قصهی تن ِ درخت و باران، قصهی خاک و باد، قصهی رمه و گرگ، قصه آتش و خاکستر، قصه عبور از خارزار ...
هنوز دلخوشم به رگههایی که ریشه در خاک و سر بر آفتاب دارد...
...
و باد بر شیشه میکوبد
ماه هست و نیست
ابر میدود
و گرگ سر بر میآورد... رام و آرام...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر