۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

پناه



از بيم‌ها پناهي جُستم

به شارستاني که از هر شفقت عاری بود و

در پس ِ هر ديوار

کينه‌يي عطشان بود

گوش با آوای پای ره‌گذری،

و لُختي ِ هر خنجر

غلاف ِ سينه‌يي مي‌جُست،

و با هر سينه‌ی ِ مهربان

داغ ِ خونين ِ حسرت بود.

تا پناهي از بيم‌ام باشد

محرابي نيافتم

تا پناهي

از ريشخند ِ اميدم باشد

احمد شاملو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر