۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

یاس بنفش





عطرِ عجیبش مرا می‌برد به سال‌های دور کودکی،



و مادرم که بوته‌ی یاس بنفش را با چه اشتیاقی در حیاِط مشترکِ آپارتمان کاشته بود و دلش به غنچه‌های بهاری آن خوش بود و شاید هنوز هم خوش است، حسرت سرسختی و نیرویش را می‌خورم .کاش من هم در هفتاد و پنج سالگی بتوانم چنین سرسخت و نیرومند بمانم یا مثل پدرم در هفتاد‌پنج سالگی صبور و آرام و ساکت و خشنود بر فراز قله‌ای بایستم و لبخند بزنم... از تلاش پیوسته و بی‌امان برای نیرومند بودن و لبخند زدن و واکاوی خلاقانه‌ی ظریف‌ترین کورسو‌های امید و روشنی و شادی در ذره‌های زندگی خسته‌ام نه چندان که از پا بیفتم اما چنان که تنگ‌حوصله و بی‌شوق باشم. لبخند را چون میراثی عزیز هنوز هر روز با خود دارم، شاید تنها دارایی ارزشمندی است که دارم و گنجینه‌ای از مهربانی... که دریغا هر روز بیشتر و بیشتر در می‌یابم کسی به آنها نیازی ندارد اما مرا همین بس که این داشته‌ها که به خونِ دل در این سال‌ها اندوخته‌ام دلم را گرم و روشن نگه می‌دارد. هر روز خودم را در جزئیات اطرافم چنان غرق می‌کنم تا جهان بی‌رحمانه‌ای را که آدم‌های نامهربان ساخته‌اند بتوانم تاب بیاورم.
و خوب می‌دانم که این ظرافت‌ها در روزگار پرشتاب ما و برای ما که سرسری می‌خوانیم و سرسری می‌بینیم همه هیچ در هیچ است، دل به هیچ خوش داشته‌ام تا هیچ بودگی هر آنچه هست را بگذرانم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

قاب و قالب

قالب و قاب می‌گذارد، لبه‌هایم را قیچی می‌کنم، خودم را در قاب جا می‌دهم و لبخند می‌زنم . وجودم را جمع‌و‌جور می‌کنم و در قالب جا می‌شوم...اما چقدر دلم برای خودم تنگ می‌شود
می‌دانم روزی شعله‌هایم از قالب و ریشه‌هایم از قاب بیرون می‌زند

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

رابطه

رابطه‌،
بدون نگاه و کلام و لمس،
برای من
تصویری بی رنگ
قصّه ای ناتمام
و دمسردی اندوهباری است...