
با این جماعت در هم جوش
چگونه چینی شعرم را
از لای اینهمه چرخ و گاری و ماشین
تا آن طرف برسانم
بی آنکه از زلال رویا هایم
چیزی
لب پر زند
بریزد
بر خاک
*****
یک لحظه زندگی
لای هزار توی پر از های و هوی عمر
در معبری که هر قدمش
مرگ دیگری است
باید به هوش بود
آن لحظه ی مبارک اگر رفت
رفته است
*****
رازی است آدمی
که به سودای هیچ و پوچ
روزی هزار مرتبه می میرد
تا زندگی کند
*****
جاودانگی
شعر دیگران سرودن است
خواب دیگران غنودن است
در خیال این و آن
جاودانه بودن است
****
زنده که بودم
هراس مرگ و امید راحت و خوابم بود
و خواب راحت نه
حالا همه راحتم
همه خواب
بی منت هیچ امید و
هراس مرگی
****
چندان دلم گرفته که می خواهم
در گوشه ای بیفتم
تنها
در خود فرو روم
آن سوی ابر ها
مانند آسمان
خالی گریان
علی محمد حق شناس
از کتاب "بودن در شعر و آینه"
نشر توتیا ۱۳۷۷




