۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه



درسوگ و به یاد استاد عزیزم




با این جماعت در هم جوش
چگونه چینی شعرم را
از لای اینهمه چرخ و گاری و ماشین
تا آن طرف برسانم
بی آنکه از زلال رویا هایم
چیزی
لب پر زند
بریزد
بر خاک
*****
یک لحظه زندگی
لای هزار توی پر از های و هوی عمر
در معبری که هر قدمش
مرگ دیگری است
باید به هوش بود
آن لحظه ی مبارک اگر رفت
رفته است
*****
رازی است آدمی
که به سودای هیچ و پوچ
روزی هزار مرتبه می میرد
تا زندگی کند
*****
جاودانگی
شعر دیگران سرودن است
خواب دیگران غنودن است
در خیال این و آن
جاودانه بودن است
****
زنده که بودم
هراس مرگ و امید راحت و خوابم بود
و خواب راحت نه
حالا همه راحتم
همه خواب
بی منت هیچ امید و
هراس مرگی
****
چندان دلم گرفته که می خواهم
در گوشه ای بیفتم
تنها
در خود فرو روم
آن سوی ابر ها
مانند آسمان
خالی گریان

علی محمد حق شناس
از کتاب "بودن در شعر و آینه"
نشر توتیا ۱۳۷۷

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه




به هم می رسند

ـــ روز به خیر

ـــ روز به خیر

_ چه هوای خوبی...

یا

ـــ چه هوای بدی...
به هم می رسیم

ـــ سلام

ـــ سلام

ـــ حالت چطور است؟

ـــ حالم خوب است...

یا

ـــ حالم بد است...
هوا که خوب باشد حال شان هم خوب است
حال مان که خوب باشد هوا هم خوب است...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه


ذهنِ بیمارِ قرینِ قدرت
می‌کُشد
می‌میراند
می‌تاراند
می‌سوزاند
می‌خشکاند
می‌افسرد
تا
سیاه
و
تلخ
و
تنها
بماند
غافل از رویش جوانه‌ها...

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

صنایع لفظی در ادبیات فارسی چرا به وجود آمد!

وقتی هر چه به ذهن آدم می‌رسد به تجیرِ قبای کسی برَ ‌بخورد و وقتی واژه‌ها برای بودن‌شان حروف از‌هم‌گسیخته‌ای شوند، وقتی رنگِ نگاهت، شعر ِزبانت، دلِ نهانت مستوجب ِآتش باشد، وقتی حرف‌ها و اندیشه‌ها توده‌های انبوه متراکم و گلوگیری شوند، وقتی...

آن‌وقت "استعاره" ، "کنایه" ، "ایهام" ،"جناس" و " تشبیه" و " مجاز" می‌شوند صنایعِ لفظیِ ادبیات فارسی ...

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

حال همه ما خوب است

سلام!

حال همه ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی سبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بی جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!

راستی خبرت بدهم

خواب ديده ام خانه ئی خريده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی ديوار … هی بخند!

بی پرده بگويمت

چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت

دارد همين لحظه

يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه ی ما میگذرد
باد بوی نام های کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

نه ریرا جان

نامه ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،

از نو برايت مینويسم

حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن!


بيا برويم رو به روی بادِ شمال

آن سوی پرچين گريه ها
سرپناهی خيس از مژه های ماه را بلدم
که بیراهه ی دريا نيست.

ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته ام

بيا برويم!

آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست

هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانيم بدون تکلم خاطره ئی حتی کامل شويم
میتوانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم

من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه

هنوز بيت ساده ئی از غربتِ گريه را بياد آورم.

من خودم هستم

بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم

صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغِ همسايه …
صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ …
تا مرگ، خسته از دق البابِ نوبتم
آهسته زير لب … چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمیشناسد مرگ

يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده ی آشنا

تا تو دوباره بازآيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

سید علی صالحی