۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه
۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه
تغییر فصل

گوشهای پر از
حرفهای بیهودهام را
پر میکنم از صدای گنجشکان
چشمهای پر از
رنگهای تیرهام را
پر میکنم از آبیِ شفاف آسمان
خستهام از راههای
درازِ پر بنبست
از بیراههای میروم
که در انتهای آن
دریاچهایست
با آسمانِ آبیِ یکدست
"قدسی قاضینور"

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه
باز هم دم رادیو آلمان گرم...

شب سرد یخبندانی است, ماشین را که روشن می کنم, صدای نی در ماشین می پیچد, نمی دانم صدا گرمم می کند یا هجوم ناگهان اشک بر صورتم و طپش تند قلبم...
اینکه رادیوی ماشینت در شب سرد زمستانی آلمان تا رسیدن به مقصد این موسیقی را پخش کند, شور و شعف عجیبی در دلم به راه انداخت...
" مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست , مشکل نشیند"
۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سهشنبه
تفو بر تو ای چرخ گردون...
اینجاست که دلت میخواهد بگویی: "تفو بر چرخِ گردون... تفو..."
۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه
یاد میگیرم...

یاد میگیرم که در لحظهها ریشه بدوانم و بگذارم ریشههایم با باد بوزند و بروند تا دورترین نقاط جهان،یاد میگیرم که با دیدن هر پرنده کوچکی میتوانم به اندازه تمام روز و شاید تمام زندگی شاد شوم، یاد میگیرم که "آن" جاودان را از همه قلمروهای یخزده عبور دهم و در لبخندی جایش دهم و به هر رهگذر ناآشنایی ببخشم، یاد میگیرم که که در سکوت نگاه کنم و و از تمام هستی لبریز شوم، یاد میگیرم که در سطرهای کتابی ساده غرق شوم ، یاد میگیرم در دیدن و شنیدن دردهای دیگران از واگویهی دردهایم وارهم، دوباره از نو نام تمام گلها، پرندهها و درختان را یاد میگیرم، یاد میگیرم گردش در دنیای بینهایت نگاه آدمها را، یاد میگیرم بیشتاب زیستن را، یاد میگیرم که مقصدی نیست و شاید مقصودی هم، یاد میگیرم این دم و بازدم ناپیدای جان را پاس دارم، یاد میگیرم که هیچ رفتن و رسیدنی ارزش فدا کردن بودن را ندارد ،یاد میگیرم از تمام داوریها رها شوم
یاد میگیرم خانه را با مهر در قلبم بسازم








