۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

پریشان‌گویی از صبح تا شام

گلدان‌های خانه پر از گل‌های محبت دوستانِ اندکم در اینجاست، هوای سرد پاکی است برخلاف همه سال‌های عمرم که سردی هوای شهر با خفگی دردناکی آمیخته بود. از همین پنجره و در میان حیاط‌های ده‌ها خانه می‌توانم صدای ده‌ها گونه پرنده را بشنوم و خیلی از آنها را با پرهای رنگین و نقش‌های بی‌نظیرشان ببینم. با دورببین چشمی و کتاب پرندگان اروپا و ایران ... به این می‌گویند Birdwatching تنبلانه از پشت میز کار... هر پرنده‌ای را که می‌بینم و نامش را در کتاب پرندگان اروپا پیدا می‌کنم، می‌گردم ببینم در ایران هم هست و نام آن به فارسی چه می‌شود ... من با همین دیوانگی‌هایم زنده‌ام. اینجا در هر گوشه فروشگاهی بخشی را پیدا می‌کنی که دانه‌های مخصوص پرندگان این فصل را می‌فروشند و همه آدم‌‌ها مانند بخشی از مایحناج روزانه چند‌تایی از این بسته‌ها بر‌می‌دارند. به عادت چندین ساله‌ام در دانه ریختن برای پرنده‌های شهرم فکر می‌کنم و ارزنی که این اواخر کیلویی هزار تومان می‌خریدم تا پرنده‌های بی‌پناه شهر در میان گلدان‌ها پشت پنجره به دمی شادمانی و لذت مهمان شوند هر چند همیشه از آدم‌‌های شهرم خیلی بی‌پناه‌تر از پرنده‌‌های بودند هم غاقل نبودم و حالا هزار برابر بیشتر...شادی عجیبی است وقتی می‌بینم دیوانگی‌های عجیب و غریبم و سرکشی‌های روحم اینجا معنای معقولی می‌یابد. لیوانی از چای داغ همیشگی دارچین و هل و زنجبیل کنار دستم است و نرم نرم می‌نوشم. چه دلِ خجسته‌ای دارم من! بخصوص وقتی به این عظمت فکر می‌کنم آرامشی شگفت‌انگیز مرا فرا می‌گیرد و دلم می‌سوزد که در چنین جهانی ،سرزمین محبوب من در لهیب سوزنده‌ی نادانی و خودخواهی و بیداد می‌سوزد و جهان هنوز اسیر کینه‌هایی کور است و هنوز که هنوز از آدم‌‌ها در صف رستگاری اجباری جان می‌کنند. دلم با آدم‌هایی است که از بدیهی‌ترین حقوق انسانی محرومند و در شرایطی هستند که ساده‌ترین درد‌ها و بیماری‌ها برای‌شان شکنجه‌ای مضاعف است. به این آزادی می‌اندیشم که وقتی گلویم می‌گیرد چای داغ با لیوانی پاکیزه هست که بنوشم، انگشتم که می‌بَُرد مرهمی بر آن می‌نهم، نشنه‌ام آب می‌نوشم با هر دمایی که می‌خواهم و در درد کشیدن برای هر عارضه‌ای توفانی از تحقیر و توهین بر سرم هوار نمی‌شود. به همه آن لحظه‌های توان‌فرسای انسان‌های دربند می‌اندیشم که در هیچ جایی که چون از دید بیرونی‌ها شاده و شاید کم‌اهمیت است جایی هم واگویه نمی‌شود اما استمرار همین رنج‌های کاهنده خاصه در تنهایی و تاریکی جانکاه است.

چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم به زنگ‌های و زیبایی‌های دور و برم کمی فکر کنم و تصاویر تلخ را به اعماق حافظه برانم...

گُل‌های لاله‌ی این اتاق مرا می‌برد به سال‌های دور همراهی کودکی ده ساله با "سفر‌های دور و دراز" پدر در وطن، بیش از سی سال پیش بود. بعضی لحظه‌های این خاطره‌ها شفاف و روشن باقی مانده‌اند. آن لحظه تا زانو در گل فرو رفتن و در برابر شکوهِ دشتی از لاله‌های سرخ در ترکمن صحرا ایستادن را هرگز فراموش نمی‌کنم . جاده‌ای نبود... راهی نبود... لندروری بود و دشتی که پر از لاله .. به هر سو که نگاه می‌کردم ...و حالا خیلی وقت است که نیست. از وقتی خودم راهی سفر‌ها و ایران‌گردی‌ها و طبیعت‌جویی‌ها شدم هرگز دیگر نتوانستم ذره‌ای از آن دنیا‌هایی که با پدرم تجربه می‌کردم را باز یابم. دیگر چنین مکان‌هایی وجود نداشت. این سال‌ها همه مناطق شگفت‌انگیز ایران با زباله و رد بیرحمانه آدمی فتح شده بود و دردناک‌تر این که در همین پنج سال اخیر هم هر بار هر جایی را بسیار بسیار اسف‌بار تر از قبل دیدم. نقطه‌های امید آنقدر اندک بودند که کورسویی را می‌مانستند. در هر سفر با شور و شوقی وصف‌ناشدنی و عشقی سرشار می‌گفتم و می‌گفتم و شباهنگام خود از همه آنچه بوده و دیگر نیست و دیگر هرگز نخواهد بود می‌گریستم.

در کوران‌های پیش‌ِرو و در هجوم لجام‌گسیخته و بی‌امان آدم‌ها به هر زیبایی بکری که در جایی باقی مانده، با این تصویر‌هایی که می‌بینم که انبوهی از چادر‌ها و گام‌های ولنگارانه بر عرصه‌های طبیعی دست‌نخورده دلم می‌لرزد از تداوم بی‌حساب این گردشگری... این طبیعت‌گردی... نه منطقه‌بندی نه فکری نه برنامه‌ای همه هیچ در هیچ...و اوایل فقط چند گروه بود که هر کدام چندین شاخه شد و حالا هر شاخه می‌خواهد گوی سبقت از دیگری برباید و در این راه هر روز مناطقی بکرتر و ناشناخته‌تر افشا می‌شود و گروه‌هایی راهی این مناطق می‌شود و هفته نمی‌گذرد که چندین نفر از همین مسافران خود با مدعای راهتما بودن راهی همین مقاصد می‌شوند و در میان این همه ماتم و درد و اندوه نکفیر می‌شوی که بگویی ماتم نابودی طبیعت را هم داری. شاید چون بلوری چند وجهی بودن و به وجوه مختلف زندگی پرداختن هم یکی از هزاران نکته‌ای باشد که باید بیاموزیم.

گاهی شب‌ها انبوه فکر‌های بی‌انجام به سرم هجوم می‌آورند و بعد از نوشتن از این ملغمه‌ی در‌هم و بی‌سامان شرمنده می‌شوم و از خیر این پریشان‌گویی‌ها می‌گذرم اما این بار گذاشتم بماند...

بر من ببخشایید...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر