
دم دمای غروب به خانه میرسم و از پلهها بالا میروم و ناگهان رنگ نارنجی تندی در زمینه سفید آستانهی در چشمم را غافلگیر میکند، چند لحظه حیران تماشایش میشوم

پاکت کوچکی پشت آن است، باز میکنم
مثل بچهها ذوق کردهام
هدیهای است رؤیایی از آن سر دنیا

مهری گرم و پرشور در دلم شعله میکشد
شاد میشوم
آن را به دلهای مهربان همه دوستان خوبم تقدیم میکنم
باشد که این شعله در زایش مکرر خویش دلهای بسیاری را گرم کند
و امید به روزهای روشن و آفتابی را در دلهامان زنده نگاه دارد


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر