
"آدمهای ناشناس زیادی در خانهای با پلکان مارپیچ میآیند و میروند، دوستی قدیمی پشت میزی در طبقه دوم ساختمان نشسته، دیوارهای آبی تیره، رنگ یکنواختی ندارد، آدمها لبخندهای مزورانهای بر لبهاشان است، من ایستادهام و کسی به من اعتنایی نمیکند، همانطور که ایستادهام داخل اتاقهای طبقه دوم را میبینم. اطمینان دارم در این سردرگمی و با این آدمها کاری پیش نمیرود. آدمهایی که انگار از نگاه من میگریزند انگار میتوانم فارغ از تمام پیرایهها، نیتهای درونیشان را عریان ببینم. آهسته جلو میروم، از دوستم میپرسم دنبال چه هستی؟ و او موضوعی غریب را مطرح میکند و میگوید ادعایی کردهام و در پی مصداقی برای آن میگردم، میگویم من میتوانم جستجو و تحقیق کنم و برایت بیابم. لبخند میزند و دستش را بر شانهام میگذارد. اعتماد عجیبی دارم که میتوانم ..."
در ناخودآگاه میان خواب و بیداری نمیدانم ساعت چند است اما دلم نمیخواهد از این خواب که آدمهایی آشنا در آن پرسه میزنند بیدار شوم، خودآگاهم نهیبهایی میزند و به یادم میآورد که چه کارهایی دارم و چرا باید برخیزم. گیج و سردرگم بیدار میشوم، میخواهم به آن دوست تلفن بزنم، پنج پیام دارم، حیرت میکنم، در تمام این مدت دوستی به من احتیاج داشته، سرم را در میان دستهایم میگیرم و روی تخت مینشینم، کاش میشد پرواز کرد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر