۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

سکوتِ شبِ برفی

شب آرام برفی است و شهرِ غریب پس از شور و شرر گل‌های آتشی که دیشب در آسمان می‌شکفت، آسوده به خواب رفته است. آرامش ِعجیبی است که فقط صدای باد آن را بر‌هم می‌زند و ابر‌ها را به دویدن وا‌می‌دارد تا ماه نگاهی به درخشش الماسگون برف‌ها بیندازد و شرمگین رنگِ پریده‌اش شود. امشب مثل هر شب ، دیگر تصویری یا سطری از دنائت‌های بی‌بدیل نمانده که ندیده و نخوانده باشم. مثل هر شب ، این پنجره‌ی روشن را می‌بندم و خاموش می‌کنم. چند ساعتی از نیمه شب گذشته، چشم‌هایم را می‌بندم، صد‌ها اندیشه‌ی عجیب و غریب در ذهنم می‌چرخد، دانه‌دانه همچون تندیس‌های یخی در دست می‌گیرم‌شان و در ذهنم تراش می‌خورند، کلمات جا‌به‌جا می‌شوند و جمله‌‌ها شکل می‌گیرد. اندیشه‌هایی از روزهایی دیگر هجوم می‌آورند. دفترچه‌ی کوچکم پر از صفحه‌های در‌هم و خط‌خطی است. این همه دیدن و خواندن و شنیدن برایم طاقت‌سوز شده، نشسته‌ام به تماشای سوختن و نابودی همه‌ی آنچه عاشقش هستم و این دلم را چنان می‌سوزاند که به درد می‌آید و در‌هم‌می‌پیچاندم. درخت بی‌برگ پشتِ پنجره در باد می‌لرزد، ابر سرخ‌رنگی آسمان را فراگرفته، دلتنگ مردمی هستم که هنوز برای انسان بودن و ماندن فریاد می‌کشند، درد می‌کشند و می‌میرند.

اکنون لبریز از گفتنم نه نوشتن...

و در سکوت شب برفی نشسته‌ام...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر