۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

گودال بزرگ

درست مثل گودال بزرگی است که همه‌ی آنها که در آن هستند از گودال بودنش یا بی‌خبرند یا خودشان را به بی‌خبری می‌زنند یا با‌خبرند و در رنجی مدام به تلاش برای تبدیل این گودال به فرازی سربلند تلاش می‌کنند.

آنها که توی این گودال گیر افتاده‌اند جوهره‌ی نابی دارند اما این سایه‌ی همیشگی و سیاه دور و ‌برشان دل‌شان را تنگ و جان‌شان را مکدّر کرده است. یاد‌ها و خاطره‌ها شیرین و نرم می‌گذرد از خاطرشان و حاصلش لبخند خشکیده‌ی بی‌جانی است که در تیرگی مسموم فضای بی‌روزن گودال محو می‌شود. در‌ها و پنجره‌ها همه بسته است و اگر به تلاشی و کوششی هم باز شود این همت در همه نیست. کمی بالاتر ایستادن، توان این که از لبه‌های گودال بیرون را هم تماشا کنی دلخوشی خیلی‌هاست. آدم‌ها در این گودال بسته بی‌رحم و بی‌گذشت و تلخ می‌شوند. پا بر سر هم می‌گذارند تا کمی بالاتر بروند به خیال اینکه از آن تیرگی ژرف بگریزند غافل که فشردن دیگران زیر پاها به عمق این گودال می‌افزاید. کسی به راستی به فکر پر کردن بن‌مایه‌های این گودال با مصالحی مستحکم نیست، مصالحی که هر صد سال و پنجاه سال دوباره تا قهقرا فروکش نکند. همچون در چاه‌ماندگان مستأصل به رسن‌های پوسیده‌ای چنگ زده‌اند و بر لبه‌های دیوار‌های تیره گودال آویخته‌اند. می‌کشند و کشته می‌شوند و بر قفای یکدیگر خنجر می‌زنند و جوانمردی و مروت و معرفت قصه‌هایی از یاد رفته است. هر کس دیگری را پله‌ای یا انبانی می‌بیند تا پا بر آن بگذارد و به روشنی بیرون گودال نزدیک‌تر شود. از لبه این گودال می‌شود جاهایی را دید که همان بدیهیات اولیه که گودال‌نشینان از آن محرومند در آنها جاریست. جاهایی که در دارد و پنجره و جایی برای گریز و نفس کشیدن.

اگر نوری بر این گودال بتابد شگفتی‌هاست در آن اما در این تیرگی بصری نیست تا بصیرتی باشد و تنها دست از جان‌شستگان حدیث شگفتی‌های بی‌بدیل درون گودال را از زبان تو باور می‌کنند و با طناب تو به اعماق آن سفر می‌کنند.

شاید این را فقط برای آنهایی گفتم که با خبرند و رنج می‌کشند و هر روز امیدشان در مصاف با خیل بی‌خبران و آنها که خود را به بی‌خبری زده‌اند فرسوده می‌شود.

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

یادِ درخت


و یاد آن درخت

در خاطره‌ی جنگل جاری خواهد ماند.

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

راه دور

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

"بکششششششش..."

"بُکُششششششش..."

مادر، پدر، مادربزرگ، پدربزرگ، سر سفره ‌ی غذا، در انباری خانه، در باغچه، در مزرعه، در بیابان، در هر جایی که ممکن است موجودی با موهبت ِحیات بجنبد این فریاد از روزهای آغاز کودکی در گوشِ کودک طنین می‌اندازد.

من و شاید تویی که این جا می‌آیی و می‌خوانی با وجودِ آموزه‌های غالبِ جامعه‌مان تمام تلاش‌مان را می‌‌کنیم تا رفتاری دیگر در پیش گیریم.

اما هنوز اندیشه‌ی کشتن ، اندیشه‌ی غالبِ مردم در بسیاری از نقاط ِدنیاست. هنوز بچه‌ها‌ و بزرگسالان در بسیاری از نقاط ِدنیا دانسته و ندانسته، بی‌دلیل و با دلیل موجودِ زنده‌ای را می‌کشند و از زجر دادن آن لذّت می‌برند. هنوز اندیشه‌ی بدوی شستنِ خون با خون اندیشه‌ی غالب همین روزگار است.

کودکانی که به جای مهر و عاطفه، کشتن و زجر دادن موجودات دیگر را یاد می‌گیرند و حتی تشویق می‌شوند. کسی مهرِ به انسان و جهان را در هیچ کجای زندگی‌شان طوری که دریابند و باور کنند به آنان نمی‌آموزد.

بار‌ها ثابت شده است که تلاش بسیار برای القا و توصیه و التماس و درخواست و واداشتن کسانی به مهربانی نتیجه‌ی خونباری داده است، باوری دور و غم‌انگیز آدم‌ها را وا می‌دارد که خون را با خون بشویند و درد خود را با درد کشیدنِ موجودِ دیگری تسکین دهند و زخم‌هاشان با زخم‌های ناسور و خونریز دیگری مرهم یابد.

هنوز سبعیت در جان و جهان مردمانی چنان ریشه‌دار است که گاهی فکر می‌کنی در قبیله‌ای از بدویان آدمخوار جویده می‌شوی. هنوز راه درازی است تا دگرگونی این باور‌ها و شیوعِ هولناکِ هاریِ گسترده‌ی این روزها چیزی نیست جز یکی از ثمرِات تلخِ آموزه‌هایی که مهربانی در آنها به فراموشی سپرده شده است.

این آدم‌نمایانِ خون‌ریز همان کودکانی هستند که از زمانی که زبان باز کرده‌اند در مقابل هر موجود زنده‌ای، شنیده‌اند و دیده‌اند:

"بُکُشششششش..."