
میبینم..
میشنوم....
میخوانم...
انسان کجاست؟
I see
I hear
I read
where is human?
قلب خاک خوبی دارد, هر دانه که در آن بنشانی هزار دانه بار می دهد

میبینم..
میشنوم....
میخوانم...
انسان کجاست؟
I see
I hear
I read
where is human?


مثلِ ماشینی که توی گِل مانده باید تراکتور بیاوریم تا ذرّهای از جایش تکان بخورد...
چه نیروی عظیمی جاریست تا ذرّهای هوای زندگی بیاید در این زادبوم...
این همه شور و انرژی و امید، این همه دستهای پرتوانِ جوان، این همه حرف و گفت و نوشت، این همه ماجرا و درد و زخم برای یک قدم پیش رفتن... یک قدم در راهی طولانی، راهی که هنوز سالها سال پس از ما باید طی شود... ما مردمانِ دردمندی هستیم... خونِ دلهای تاریخیمان برای همین گامها کوچک هرگز فراموش نمیشود امّا باور ندارم که بدون این گامهای کوچک، بدون این تغییرات بطئی در مقیاسِ زمانِ طولانیِ تاریخی دگرگونی ممکن شود... دگرگونی باهمین تلاشهای مورچهوارِ ِامیدوارانهی ما از راه میرسد حتی روزی که نباشیم. کاش این شور در دلمان نمیرد، کاش همیشه همینقدر هشیار و زنده باشیم، کاش زود دلسرد نشویم. کاش از کندی حلزونی این تغییرها در سرنوشتِ سرزمینمان خمود و غمگین و کنارهجو نشویم...
آتش میگیریم... شعله میکشیم... امید و شور میشویم و بعد دلسرد از کُندی مأیوسکنندهی دگرگونیهای تاریخی زانوی غم بغل میکنیم، کاش باور کنیم که اگر همیشه همه اینقدر جسور و امیدوار و دریادل باشیم سرعت میگیرد این سیرِ فرسایندهی خونبار...