
زندگي و روزمرگيها مثل دايرهاي است كه توي آن ميچرخيم و روزگار ميگذرانيم، دوستي كه نوشتة
«تو قامت بلند تمنايي اي درخت» مرا خواند به من گفت كه باور كن فقط ديوانهها ممكن است وقتي به جنگل ميروند درختي را بغل كنند و در آغوش بگيرند، فكر كردم من اين كار را بارها و بارها در جنگل كردهام پس عجب ديوانهاي هستم خودم خبر ندارم! (دلم براي دوست سليمالعقلم هم سوخت كه دوستي مثل من دارد!) بعد از حرف او كمي بيشتر دوروبرم را نگاه كردم ديدم مدام دارم به دروديوار دايرة ممكنات زندگي ميكوبم، در هيچ نقطهاي و در هيچ شرايطي به راحتي به ممكنات موجود تن نميدهم،در هر جايي كه قرار ميگيرم دنبال راهي هستم كه به مرز اين دايره تنوعي ببخشم و تغييري در خط ثابت و تغييرناپذير آن بدهم، خوب ميفهمم كه دستم چقدر بسته است، خوب ميفهمم كه چقدر بعضي تلاشهايم بيهوده و ابلهانه است، چقدر بعضي تغييرها و تلاشها و بدوبدوهايي كه ميكنم نتيجهاي احساسي و ظاهري و سطحي ممكن است به بار بياورد اما تا اينجا كه رسيدم هيچ عقل سليمي نتوانسته مرا از اينچنين بودن باز دارد، خوب همين بالبالزدنهاي هميشگي براي ايجاد دايرة ممكناتي كه هرچه بيشتر به دايرة كمالِ مطلوبِ زيبا نزديك باشد باعث شده كه هيچوقت «چيزي» نشوم و هيچ «كاري» از ديد كساني كه فكر ميكنند آدمها بايد در زندگيشان «چيزي» بشوند، نكنم. در تمام عمرم فقط كارهاي كوچكي كردهام اما ترديد ندارم كه در هر گام و در هر نفسم عشقي بزرگ داشتهام و همين برايم بس است...
دايرة ممكنات زندگي من ديگر دايرة هندسي منظمي نيست، دنياي من و محدودة ناگزيرم را به صورت حلقهاي شبيه آنچه در اين تصوير است در آوردم و رنگ ارغواني احساسم بر جاي جاي آن نقش بسته است....حلقهاي كه در آن اسيرم اما تمام تلاشم را كردهام تا از شكل آن سلول ملالآور مكرر بيرون بيايد....
عاشق هالهها و توهم جاري در دايرة اين تصويرم، مرزهاي مواج و لرزاني كه مدام وسوسة عبور از ممكن به سوي ناممكن را در دل آدم ميريزد...
فقط اينها را تماشا كنيد و ببينيد دايرة ممكنات! ميتواند چه شكلهاي زيبايي داشته باشد....
























