۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

درک شعر

از آنها خواستم تا شعر را مانند اسلايدي رنگي رو به نور بگيرند
يا همچون كندويي گوش بر همهمة درون آن بسپارند
گفتم تا موشي را در آن رها كنند و بنگرند كه چگونه از هزار‌توي آن راه مي‌گشايد
خواستم تا به اتاق شعر گام نهند و در جستجوي كليد برق بر ديوار‌هاي آن دست بكشند
خواستم تا بر سطح آبگون شعر بلغزند و براي نام شاعر در ساحل دست تكان دهند
اما آن‌ها فقط مي‌خواستند
شعر را با طناب به صندلي ببندند و شكنجه‌اش كنند و اعتراف بگيرند
شعر را آنقدر زدند تا بفهمند واقعاً چه معنايي دارد
بيلي كالينز
ترجمه شهرزاد فتوحي

در اين لينك كه دوست خوبم مجيد ملكان فرستاده مي‌توانيد ترجمة ديگري از اين شعر همراه با متن اصلي و شرحي در مورد آن را بخوانيد:

http://www.fallosafah.org/main/books_of_memories/item_view.php?item_id=2

مي‌خواهم از مردي نقل كنم كه در شصت‌و‌نه سالگي دلش زنده و نغمه‌خوان است.

مردي كه محكوم به نشستن است

واژة سخت در برابر روزي هفده ساعت نشستن كم مي‌آورد...

پرويز رجبي


او كه وطن را مهر‌مندانه مي‌شناسد و

و آشناي تاريخ دردمند اين سرزمين است

اين شعر‌ها را خود او «ديوار‌نوشت» ناميده است

مي‌گويد گاهي بر ديوار رو‌برويم با چشم چيز‌هايي مي‌نويسم

نوش‌تان باد


نامحرم!

باران گفت

بام شنید

من نامحرم بودم



هست و نیست

آمده ام با عطر آلبالو

و بوی چادر مادرم

با چند باغچه و باغی در دلم

با زردآلوهای زیردرختی

و هدهدی که سرش را شانه کرده بود

امروز

نه آلبالویی

نه چادری

نه باغچه و باغی

و نه زردآلویی

هدهد هم شانه اش را گم کرده است

فقط اشک منست که هنوز نخشکیده است!



رقص

جای پای تو بوی آلبالو می دهد

یکی به من بگوید

چگونه پنهان کنم که تو در چشمم نرقصیده ای


کلبه

می خواهم کلبه ای داشته باشم بر تپه ای مرتفع

با صد پلۀ بلند

تا هنگامی که به بالا می رسم، دیگر توان بازگشتم نباشد

می خواهم کلبه ای داشته باشم بر تپه ای مرتفع

با صد پلۀ بلند

تا هنگامی که با کبوترم خلوت می کنم، با دیدن بال شکستۀ من هوس پرواز نکند

می خواهم کلبه ای داشته باشم بر تپه ای مرتفع


امروز!

امروز خودم را ورق زدم.

خیلی از سرفصل ها دیگر قابل خواندن نبودند.

سرفصل بوی چادر مادرم را هم پیدا نکردم.

خبر از خشکسالی می دهند.

وای اگر براده‌های آخرین آبشار گم شوند!

اشکم را چگونه پنهان کنم؟



واژه ها

واژه‌ا در حضور ما زاده می‌شوند

و در غیبت ما می‌میرند

عشق ریشه در ذهن واژه ها دارد

باید حضور و غیبت را درمان کرد

سفر

من هم خواهم رفت

اما صدای خنده‌ام خواهد ماند

خنده‌ام آموخت رنج

همیشه خندیدم

تا آموزگارم نرنجد

جاده ها پس از من بازهم سفر خواهند کرد

یکی از روزهای آبان 86


خواب

این خواب را بیش از یک بار دیده‌ام:

کوچه را گم کرده‌ام

سیبی پیدا می‌کنم

با دندان‌های ریخته



از جنس لالایی

من از دوختن چشمم به آستیبن پنجره دست نخواهم کشید

تا مگر دستی بیرون آید سرانجام

و مرا یک بار دیگر به باغ شربت آلبالو ببرد

و باری دیگر کودکی را به یادم اندازد

من از دوختن چشمم به دیوار رو به رو خسته نخواهم شد

در انتظار تولد یک پنجره

تولد پنجره ای حامله

به قدر یک گل میخک

غرق در امواج خویش

حتما کفتری هم به تماشا خواهد آمد

و مرا به میهمانی پرواز خواهد برد

از هیچ رهگذری نخواهم پرسید که ساعت چند است

تا افسردگیِ سوگوار، خوابش نپرد در شفیره

در کنار آستین پنجره

حتما درخت آلبالو به شکوفه خواهد نشست

و چادر مادرم را زنده خواهد کرد

زنگ تفریح توی کلاس خواهم ماند

تا پنجره غصه نخورد

کتم را روی شانه اش خواهم انداخت

و شالم را به دستگیره اش خواهم بخشید

تا مشیمه اش آرام بگیرد

من تنهاییم را به تنهایی پنجره خواهم بخشید

تا تنهایی او تنها نماند

حتما کفتری به تماشا خواهد آمد

دستم را نذر بالش خواهم کرد

تا نماند هرگز از پرواز

چشم هایم را سورمۀ چشمش خواهم کرد

و ترانه ای خواهم سرود از جنس لالایی

غریبه که نیست

به غربتم راهش خواهم داد


http://parvizrajabi.blogspot.com/
http://www.parvizrajabi.ir/

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

...

بدون حس‌هايي كه فقط با حضور به دست مي‌آيد دريافت‌هايم ناقص است،

پشت اين ديوار‌هاي مجازي آدم دق مي‌كند تا بفهمد و فهميده شود...
حس مي‌كنم حيواني وحشي هستم با قلبي به ظرافت بال‌هاي پروانه!

...با ميل شديد به گوشتخواري و ادراكي تيز كه بو و بينايي و لمس در كنار ادراكات فرا‌حسي ديگر در آن حرف اول را مي‌زند و با طينتي شكارچي كه در شكارچي قهار لحظه‌ها بودن خود را نشان مي‌دهد.

آرامش و معنويت در دنيايم جاي بسياري دارد، چگونگي جمع اين دو حس و فضاي غريب را نمي‌دانم... اما شيرين است...

دنيايم چيزي بين بازار بزرگ مكاره پر از چيز‌هاي جالب و جنگلي انبوه و درهم‌پيچيده و اسرار‌آميز است..

برای تو

اي كاش براي تو پرتو آفتاب باشم

تا دست‌هايت را گرم كند

اشك‌هايت را بخشكاند و

خنده را به لبانت باز آرد

پرتو خورشيدي كه

اعماق تاريك وجودت را

روشن كند

روزت را غرق نور كند

يخ پيرامونت را آب كند

مارگوت بيگل

ترجمه شاملو

با تمام وجودم تلاش كرده‌ام و مي‌كنم چنين باشم.همين!

تشنگی

مادربزرگ

ظهر گرم تابستان است

تشنه ام

پر کن برایم کاسه قدیمی شربت خنک عشق و سکنجین

با آن دست های پیر و عاشقت

در خیابان

عشق‌ها

دست‌ها و

لیوان های خنک شربت

همه یک‌بارمصرف شده اند

آخ مادر بزرگ

مادر بزرگ همیشه عاشق من

تشنه ام...

سيد احمد آل‌علي



بار دیگر پدری که دوستش می دارم


عكس: علي‌منوچهري

به نقل از روزنامة همشهري


عكس از علي‌منوچهري

راه ماند اما آن آدم‌ها رفتند

همشهري- ايرانگردی- سينا قنبرپور:

محمود فتوحي يكي از پيشكسوتان نامدار كوهنوردي در ايران بوده و همچنين از جمله بنيانگذاران سنگ‌نوردي در كشور محسوب مي‌شود.

او سابقه همكاري پنجاه ساله با باشگاه‌هاي كوهنوردي، فدراسيون كوهنوردي و تدريس در دوره‌هاي آموزشي اين رشته را دارد. اما در اين مصاحبه با او لزوما نه به‌عنوان يك كوهنورد، بلكه بيشتر به‌عنوان كسي كه سخت‌گذرترين مسيرهاي طبيعت ايران را مي‌شناسد گفت‌و‌گو كرده‌ايم و خواسته‌ايم كه با طعم هر كدام از قله‌هاي ايران از زبان او آشنا شويم.

  • شما پياده با نادر‌ابراهيمي از انزلي به گرگان رفتيد و حاصلش كتاب «بار‌ ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم» شد؟

نه تصميم نگرفته بود كه اين كار را بكند، چنين انديشه‌اي را او داشت، از خاطراتي كه در شهر گرگان داشت و در ذهنش بود. هليا در شهر گرگان در ذهنش وجود داشت. تصميم نگرفته بود، فقط ذهنيتي داشت، خاطراتي از شهر گرگان و كودكي‌هايش داشت، در دوران كودكي در گرگان زندگي كرده بود و بيشتر مطالب آن كتاب خاطرات كودكي اوست. در اين سفر اين خاطرات را پرورش داد. هميشه پياده‌روي و سفر با من را دوست داشت چون من عادت نداشتم سر‌به‌سرش بگذارم و حرف بزنم، من در ذهنيات خودم بودم و او در ذهنيات خودش بود و به اين ترتيب او فرصت داشت تا روي نوشته‌هايش فكر كند.

  • اين مسير را پياده طي مي‌كرديد؟

بله، با كوله و وسايل سفرمان.

  • چه سالي بود؟

1342

  • الان چهل و‌شش سال از آن موقع گذشته است، تا به‌حال بر آن شديد دوباره آن مسير را طي كنيد؟

نه، خيلي چيز‌ها تغيير كرده است.

  • آخرين بار كه شمال رفتيد با 46 سال پيش چقدر تفاوت پيدا كرده بود؟

فقط تالاب انزلي به همان صورت باقي‌مانده است كه در آن زمان ما قايق مي‌گرفتيم و با قايق پارويي يك روز تمام روي تالاب گردش مي‌كرديم.

  • خبر جادة ميان‌گذر تالاب انزلي را شنيده‌ايد؟

بله، متأسفانه اتفاق نگران‌كننده‌‌اي است.

  • كوهنوردي را از كي شروع كرديد؟

از دوران نوجواني. در سال 1336 سازمان كوهنوردي و اسكي «اَبَرمَرد» را همراه با نادر‌ابراهيمي و دوستان ديگر تأسيس كرديم كه من به‌عنوان مربي كوهنوردي دبير كميتة فني اين سازمان بودم.

  • شما اغلب كوه‌هاي ايران را صعود كرده‌ايد؟

تقريباً بيشتر قله‌هاي بالاي چهار‌هزار‌متر را رفته‌ام. دماوند را بيست بار... سبلان را دو بار... و علم‌كوه را ده بار... و در آبان سال 1342 اولين كسي بودم كه كلاهك سنگ‌شكاف را در بند‌يخچال صعود كردم.

  • از اولين كساني بوديد كه ديوارة علم كوه را صعود كرديد؟

ما وسايل لازم را نداشتيم، اما به‌محض اينكه طناب و تجهيزات لازم را به‌دست آورديم گردة آلمان‌ها را صعود كرديم همراه با عزيز سرمدي و مهران امينيان...

  • شما سه نفر اولين گروه ايراني صعود‌كنندة گردة آلمان‌ها بوديد؟

نه اولين گروه نبوديم.

  • چقدر در زندگي‌تان تأثير گذاشت؟

كاملاً زندگي مرا عوض كرد، البته متأسفانه تحصيلاتم را نتوانستم ادامه بدهم، كوه و فعاليت سياسي باعث شد كه درسم را نتوانم ادامه بدهم.

  • زاگرس را بيشتر دوست داريد يا البرز را؟

البرز را... قله‌هاي زاگرس پراكنده‌تر هستند.

  • با كدام كوه ايران ارتباط خاص داريد؟

علم‌كوه، علم‌كوه با دماوند خيلي فرق دارد، پر از يخچال‌هاي طبيعي است كه در آن زمان اين يخچال‌ها بزرگ‌تر و وسيع‌تر بودند و زير ديواره‌ها شكاف‌هاي عميقي بود. در يخچال علم‌كوه حدود 70 متر يخ بود، ما قسمتي كه با آب شسته شده بود را توانستيم تا 70 متر اندازه بگيريم، الان فكر نمي‌كنم بيشتر از ده پانزده متر يخ بتوان در اين يخچال‌ها ديد. ما آن زمان كلاس‌هاي يخ‌و‌برف را در آنجا تشكيل مي‌داديم.

  • دربارة دماوند؟

ساده است اما درة يخي‌اي دارد كه مرحوم جلال رابوكي بر اثر طوفان بهاري در آن دره سقوط كرد و فوت كرد، او آدمي بود كه در يك روز مي‌توانست دو بار قله را صعود كند. كوه وحشي است، براي كنار آمدن با آن بايد خوب فكر كني و متانت داشته باشي.زماني يك گروه آلماني به دماوند صعود كردند و در آنجا دچار طوفان و حادثه شدند و مجبور شدند پايين بيايند. بعد راهنماي منطقة دماوند آقاي فرامرز‌پور با پسرش رفتند تا كوله‌هاي آنها را از ارتفاع 4000 متري بياورند كه در راه بر اثر طوفان جان باختند.

  • كوهنوردي نسبت به 50 سال پيش چقدر تغيير كرده است؟

وسايل و به‌خصوص پوشاك خيلي عوض شده است. جرج مالوري در سال 1924 وقتي به هيماليا مي‌رود، مي‌ميرد و سال 1999 جسد او را در اورست پيدا مي‌كنند، پوشاك او 9 لباس بوده كه روي هم پوشيده بوده در حالي كه گرماي اين پوشش 9 لايه فقط به اندازة يك بالاپوش پولار ساده بوده است.ما آن زمان با كفش‌هايي كوه مي‌رفتيم كه حتي در شهر هم ممكن بود پا در آنها يخ بزند، در حالي كه كفش‌هاي الان آب در آن نفوذ ‌نمي‌كند و پا كاملاً محافظت مي‌شود.

  • در واقع نوعي غلبه بر خويشتن بود؟

بله، اما الان كمتر اينطور است.

  • آخرين بار چه زماني قلة دماوند را صعود كرديد؟

من آخرين بار سال 1385 همراه با يك گروه آلماني قلة دماوند را صعود كردم.

  • يعني شما حدود دو سال پيش، در سن 70 سالگي به قلة دماوند صعود كرديد؟

بله، اگر شرايط مناسب باشد سعي مي‌كنم هر سال بروم.

  • چرا هر سال به دماوند مي‌رويد؟ نوعي قرار و آئين شخصي است براي‌تان؟

نه بيش از آن به‌دليل همراهي با گروه‌هاي مختلف دوستان و بچه‌هاست. هميشه از پناهگاه كه حركت مي‌كنم مثلاً حدود 5 نفر هستيم؛ يعني همان گروهي كه از تهران حركت كرديم اما تا قله كه مي‌رسيم حدودا 12 نفر مي‌شويم، در راه تعدادي به ما مي‌پيوندند، شايد چون ترس از صعود و كوه را از آدم‌ها مي‌گيرم.

  • الان كه كوه مي‌رويد نسل جوان امروز با نسل آن روزگار چقدر فرق كرده‌اند؟

خيلي فرق كرده‌اند. آن زمان هم بودند كساني كه مثل امروزي‌ها كوه مي‌رفتند اما سعي كردند خودشان را به كوهنورد ‌شدن نزديك‌تر كنند. امروز جوان‌ها حس مي‌كنند نبايد از كسي كمك بگيرند و متأسفانه اغلب هم خيلي مفت جان‌شان را در اثر سرما و بوران و بهمن و صاعقه از دست مي‌دهند. البته در سال‌هاي اخير به‌دليل مراقبت گروه‌هاي كوهنوردي در مناطق كوه‌پيمايي آمار چنين حوادثي كمتر است.

  • جمعيت كوهنورد‌ها در اين سال‌ها چقدر افزايش پيدا كرده است؟

خيلي زياد شده است تا حدي كه بنا بر گزارشي كه خوانده‌ام امكانات كوهنوردي ايران ديگر جوابگوي چنين جمعيتي نيست، اين ميزان نه پناهگاه داريم و نه وسايل و راهنما. بودجه هم كه از قديم كم بوده است. دوران اوايل انقلاب عضو كميتة مديريت فدراسيون كوهنوردي بودم و آن زمان فدراسيون حدود 130هزار تومان بودجه داشت.

  • مشكل كوهنوردان ايراني تخريب طبيعت و زباله است شما اين مشكل را چطور حل مي‌كنيد؟

ما هر بار به قلة دماوند صعود كرده‌ايم چند گوني زباله با خودمان آورده‌ايم. آدم‌هاي مختلف با سطح آگاهي‌هاي گوناگون به كوه مي‌روند و خوب نمي‌توان انتظار داشت همه يكسان همة مسائل را رعايت كنند. آدم‌هايي كه با من مي‌آيند همة آشغال‌ها را جمع مي‌كنند و به پايين كوه منتقل مي‌كنيم. مي‌دانم كه همة گروه‌ها اين كار را نمي‌كنند و هميشه گروه‌هاي بعدي مي‌روند و با انبوهي زباله روبه‌رو مي‌شوند و مي‌بينند كه چقدر محيط كثيف است و آنقدر آلودگي زياد مي‌شود كه حتي نيرو‌هاي مسئول اين كار هم از عهده‌اش بر نمي‌آيند.

  • واقعاً چرا اين كار را مي‌كرديد؟

چون من خودم وقتي اين مناطق زيبا و بي‌مانند را مي‌بينم كه پر از زباله شده است خيلي ناراحت مي‌شوم. وقتي كوه كثيف و آلوده باشد ديگر چه كسي مي‌تواند به كوه برود. نسل‌هاي ديگر هم حق دارند. فراموش نكنيم...

  • آيا پرداختن به ورزش كوهنوردي توصيه‌اي هست كه والدين به فرزندان خود بكنند؟

نه متأسفانه به‌طور عام در جامعه اين‌طور نبوده است.

  • چرا با اينكه محيط كوه محيط سالمي است خانواده‌ها توصيه به كوهنوردي نمي‌كنند؟

شايد چون مي‌ترسند... حوادث در كوه زياد است، اما آنچه آدم به دست مي‌آورد به خطر‌اتش مي‌ارزد. كسي كه كوه رفته باشد و كوهنورد باشد حتماً به فرزندانش هم اجازه مي‌دهد كه اين فعاليت را انجام دهند. معمولاً خانواده‌ها از دور نگاه مي‌كنند و تجربه‌اي از اين ماجرا ندارند و وحشت دارند و چون حسن آن را حس نكرده‌اند مخالفت مي‌كنند.

  • حدود 50 سال پيش دو نفر از انزلي تا گرگان پياده مي‌رفتند كه يكي از ثمراتش براي يكي از آنها كتاب «بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم» مي‌شود، ولي حالا ديگر نه آن آدم‌ها هستند و نه آن محيط وجود دارد. شايد به همين دليل است كه خيلي كم كتاب پر‌فروشي در ايران به چاپ مي‌رسد؟

ديگر كسي دنبال كتاب خواندن نمي‌رود و محصل‌ها با كتاب آشنايي كمتري دارند و بيشتر با كامپيوتر ور مي‌روند، البته چنان كتابي هم كه شوري بر‌انگيزد منتشر نمي‌شود و معمولاً از كتاب‌ها استقبالي نمي‌شود. من فكر مي‌كنم يكي از بازدارنده‌هاي جوانان داشتن آسايش و امكانات بيشتر نسبت به دوران ماست، ما به‌دليل محروميت وقتي يك سفر مي‌رفتيم و با دنيا‌هاي تازه آشنا مي‌شديم، مثلاً در كوه و دشت مي‌خوابيديم فوق‌العاده براي‌مان جذاب بود.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=61464


سفر


از حدود دو هزار كيلومتر سفر باز‌گشته‌ام...

تهران. هراز. گرگان. تنگراه. گلستان. آقسو. لوه. قوچ‌. آبشار. گراز. موزه. آزاد‌شهر. وطن. خوش‌ييلاق. مه. مه. شب. وطن. مهمان‌نوازي. مهر. مه. باران. كوه . سگ‌ها. خوش‌ييلاق. شاهرود. دامغان. قفل. قفل. قفل. ويرانه. غم. هتل. اعتماد. دوست. بيابان. كوير. زاغ‌بور. معلمان. زاغ‌بور. شن‌باد. راه. شن. چكاوك كاكلي. راه. جندق. چوپانان. انارك. خالي. نائين. نارين قلعه. مسجد‌جامع. غروب. اصفهان. سي‌وسه‌پل. موسيقي. شادماني. وطن. راه. بيابان. راه. تهران. ازدحام. غروب. غم.......

در فرصت‌هايي چون و چرايي اين سفر را باز خواهم گفت!...


آخ!

امان از سيم‌خاردار‌ها!

سيم‌خاردار‌‌هايي در ذهن‌و جان‌ آدم‌ها

بيچاره گنجشك‌ها...




دماوند

از پل پلور كه به دماوند نگاه مي‌كني پشتت مي‌لرزد، سربلند و مغرور چشم در چشمت مي‌دوزد. هرچه باشد، بلندترين قلة ايران است.

قله‌اي كه هميشه نماد سرفرازي و استقامت ايرانيان بوده است. قله‌اي يگانه و تنها، در ارتفاعي بسيار بالاتر از همة همتايانش در البرز شگفت‌انگيز. قله‌اي كه اگر اين ازدحام دود و آلودگي‌هاي شهر بگذارد از دشت‌هاي ورامين و اطراف قم هم مي‌تواني آن را ببيني.

راستي چند نفر از ما جز نام و ارتفاع اين قله كه در كتاب‌هاي درسي‌مان آمده است، از اين افتخار ملي سرزمين ‌اسلامي مان چيزي مي‌دانيم؟ براي عاشق اين سرزمين بودن بايد آن را شناخت و دماوندِ شكوهمند با ‌همه اسطوره ها و داستان‌ها و ماجرا‌هاي شگرفي كه در سينه دارد، پيري است سپيد‌موي لبريز از گذشتة اين خاك و در سينه‌اش آتشفشاني خفته.

عكس از محمد توكلي

در هفتاد كيلومتري شمال شرق تهران، آتشفشان دماوند خفته است. قله‌اي با ارتفاع بيش از 5600 متر كه يادگار دوران چهارم زمين‌شناسي است.

بلند‌ترين قلة ايران و خاور‌ميانه، قلة مخروطي و تنهاي دماوند كه با كلاهي هميشگي از برف، سر بر آسمان مي‌سايد. برادران همانند او در سطح جهان قلة «فوجي‌ياما» در ژاپن و قلة «كليمانجارو» در آفريقا هستند. به همت نوجوانان اين سرزمين، روزي اين كوه هم با حفظ تمام اصول زيست‌محيطي يكي از قله‌هاي پر‌بازديد‌كنندة جهان خواهد شد. دماوند از قله‌هاي مخروطي است و بهترين زمان براي صعود به آن حدود مرداد ماه است. كوهنوردان معمولاَ براي صعود به قله يكي از اين چهار مسير را انتخاب مي‌كنند: مسير شمالي، كه مسير دشواري است و صعود از ميان دو يخچال انجام مي‌شود. مسير جنوبي كه از« پلور» و «رينه» و « گوسفند‌سرا» و «بارگاه سوم» مي‌گذرد و مسير آسان‌تري است. مسير شمال شرقي كه پناهگاه «تخت‌فريدون» در آن قرار دارد. مسير غربي كه پناهگاه «سيمرغ» در آن قرار دارد.


عكس از شهرزاد فتوحي

دامنه‌هاي دماوند هميشه در طول بهار پر از گل‌هاي رنگارنگ و زيبا مي‌شود . يكي از زيباترين گل‌هايي كه در دشت‌هاي دماوند ديده مي‌شود، شقايق‌هاي درشتي است كه در دامنه‌هاي اطراف دماوند و دشت لار مي‌رويد و هر كدام به قدر كف دستي است.
افسانه‌هاي بسياري دربارة اين قله وجود دارد. نام اين قله با داستان به بند كشيده شدن ضحاك در شاهنامه همراه است ؛ آرش پهلوان اساطيري ايران، از فراز اين كوه تيري از دل‌و‌جان خود افكند تا مرز ايران و توران را تعيين كند. مي‌گويند اين تير از بامداد تا نيمروز مي‌رفت و در كنارة جيحون فرود آمد و آنجا را مرز ايران و توران قرار دادند.

جمعي از كوهنورداني كه دلشان براي محيط‌زيست و طبيعت ايران مي‌تپد، روز 13 تير‌ماه را به عنوان«روز ملي دماوند» اعلام كرده‌اند و چند سالي است كه مراسمي در اين روز يا در نزديك‌ترين جمعه به اين روز در منطقه برگزار مي‌كنند و تلاش مي‌كنند تا با اطلاع‌رساني و فرهنگ‌سازي به پاكيزگي اين منطقة زيبا كمك كنند.

دماوند قله‌اي است كه نماد سرزمين ماست و از طرف سازمان محيط‌زيست به عنوان اثر طبيعي‌ملي شناخته شده است و اميدواريم به زودي در فهرست يونسكو هم به ثبت جهاني برسد.

بياييد با هم تصميم بگيريم كه وقتي به اين قلة عظيم و منطقه هاي زيباي اطراف آن مي‌رويم، هيچ پسماند و زباله‌اي بر جاي نگذاريم.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=59804

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

نادره آخرین



دوست من صداي گريه مي‌آيد... مي‌شنوي؟

انگار صداي گرية كودكي است...

كمي سكوت كنيم، لب بر‌بنديم و گوش بسپاريم

گريزي هر چند كوتاه از اين ازدحام آلودة آهن و دودِ بي‌امان

كمي ببينيم، بشنويم و بينديشيم

زندگي بي‌محابا و تمامت‌خواهانة من و تو به بهاي نابودي زيباترين‌‌ها، لطيف‌ترين‌ها، كمياب‌ترين‌ها، و تمام آن چيز‌هايي كه ذات زندگي هستند و زندگي را معنا مي‌بخشند تمام مي‌شود...

گوش كن!

پري زيباي تنها و غمگيني جايي همين نزديكي‌ها در ميان انبوهِ سبز بوته‌ها و درختان، مرگِ نزديك و تلخ خود را به تماشا نشسته است و مي‌گريد...

نادرة آخرين كه با رفتنش جايي خالي و دلگير بر جاي مي‌‌ماند...

اين روزهاي آخر همدم و دلدارش باشيم شايد كه با نيروي جادويي مهر، بماند...

مي‌خواهيم به ديدار يك اثرِ طبيعي ملي برويم...

چه فكر مي‌كنيد؟ ديدن بنايي تاريخي و بازمانده از روزگاران كهن؟ يك كوه بلند؟ جنگلي بي‌انتها؟ نقش‌هايي بر آبي لاجوردي كاشي‌ها؟ نه، ما مي‌خواهيم به ديدار گلي برويم كه در جهان بي‌همتا و كمياب است. گلي كه در گوشه‌اي از سرزمين‌مان ايران مي‌رويد و ما شايد او را نشناسيم، اما او سال‌ها بوده است كه ناشناس در اين گوشه از خاك زيسته و روييده و شكوفا شده است. گلي كه ديدار مهرمندانة ما را انتظار مي‌كشد... اما پيمان ببنديم كه جز براي حفظ او، جز براي ياري به ماندنِ او نزدش نرويم، اگر به سراغش مي‌رويم نرم و آهسته برويم تا چيني نازك زيستگاه و خانه‌اش را نشكنيم و ويران نكنيم... زندگي او به مويي بند است با او مهربان باشيم...



براي ديدار اين مهربان مهتابي از از تهران خارج مي‌شويم و در بزرگراه قزوين پيش مي‌رويم. به گردنة كوهين مي‌رسيم با باد‌هاي تند... مسيرمان را ادامه مي‌دهيم و به لوشان كه مي‌رسيم از جادة اصلی خارج مي‌شويم و در مسيري كوهستاني مسيرمان را ادامه مي‌دهيم منظره‌هاي اطراف‌مان خيره‌كننده است در پس هر پيچي تابلويي ديگر با رنگ و فامي ديگر در انتظارمان است. پس از طي حدود 45 كيلومتر به جيرنده مي‌رسيم. از پاي «آسمان كوه» عبور مي‌كنيم و از جاده‌ای خاکی با پيچ و خم های بسيار به سوی ارتفاعات عمارلو و منطقة داماش مي‌رويم. فاصلة جيرنده تا داماش حدود ۱۰کيلومتر است. روستايي خفته در دامن سبز جنگل‌هاي مه‌آلود و بكر...

مردم روستاي داماش فقط بهار و تابستان را در روستا مي‌مانند و زمستان‌ها كه برف سنگيني مي‌بارد به جيرنده مي‌روند و در واقع نوعي كوچ عمودي مي‌كنند. شهرت روستاي داماش به چشمة آب‌معدني زلال و بسيار خنك و گل بي‌همتاي سوسن‌چلچراغ است.

درسال ۱۳۵۴ گياه‌شناسى به نام «لدربورى» Lederbouriدر منطقة داماش موفق به شناسايى يكي از گونه‌هاي كمياب تيرة سوسنيان به نام Ledrballu lilium شد كه با نام سوسن‌سفيد يا چلچراغ (ليليوم Liliaceae) ناميده مي‌شود. تركيب ژنتيكي اين گياه به دوران چهارم زمين‌شناسي باز‌مي‌گردد. و شگفت اين كه با وجود تلاش‌هاي بسيار چه در ايران و چه در خارج از ايران در هيچ منطقة ديگر نتوانسته‌اند آن را پرورش بدهند. هر چند گفته مي شود كه اهالي منطقة بره‌سر چند تايي از آن را در باغچه‌هاي خانه‌شان موفق شده‌اند به بار آورند. ارتفاع منطقة داماش حدود 2000 متر از سطح درياست و در دامنه‌هاي البرز غربي واقع شده است.

«سوسن چلچراغ» فقط در روستاى داماش و منطقة لنكران جمهورى آذربايجان مي‌رويد. اين گل با قامت حدود يك متر است در خانة كوچك خود كه محوطه‌اي حدود 4 هكتار در منطقة رودبار در بخش عمارلو در دهكدة داماش است زندگي مي‌كند و در اين محوطه حفظ و نگهداري مي‌شود. محوطة زندگي او كاملاً حفاظت مي‌شود و حصار و در دارد و محيط‌بان‌هايي مسئول و پر‌تلاش مراقب آن هستند.

از نيمة خرداد تا اوايل تيرماه مي‌توان به ديدار اين گل رفت البته بسته به شرايط آب و هوايي ممكن است طول اين مدت كمي كوتاه و بلند شود. دليل آن كه چلچراغ ناميده مي‌شود را واژگون بودن گل‌هاي آن و شباهتش با چلچراغي آويخته بر سقف دانسته‌اند. رنگ آن وقتي باز مي‌شود سفيد مهتابي است و انتهاي گلبرگ‌هاي آن خال‌هايي دارد و پرچم‌هايش بلند و تو‌پر است. زيباي مهتابي رنگي كه در معرض خطر انقراض و سرقت و تهديد مداوم قرار دارد. چه بسيار بوته‌هاي معصوم آن كه به بهانه‌هاي واهي تحقيق و مانند آن ريشه‌كن شده است..

سوسن چلچراغ از سال 1355 توسط سازمان حفاظت محيط زيست حفاظت و در فهرست آثار طبيعي‌ملي كشور ثبت شد. 30 سال از آن زمان گذشته است. سازمان حفاظت محيط زيست گيلان هنوز هم آن را حفاظت مي‌كند و با توجه به نادر بودن اين گل، سازمان محيط زيست اطراف رويشگاه آن را حصار كشيده است و از آنجا كه اين منطقه جزو مناطق چهارگانه سازمان حفاظت محيط زيست كشور است هر‌گونه بهره‌برداري از آن فقط با مجوز دفتر نظارت و بازرسي سازمان محيط زيست كشور ممكن است.

افسوس كه همين ديدار‌ها با سوسن چلچراغ با كندن گل‌ها و لگد‌كردن بوته‌ها زمينه‌ساز مرگ زودهنگام اين نادرة آخرين خواهد شد، باشد كه ما چنين نباشيم و چنين نكنيم و نگذاريم كه چنين باشد...

همين تعداد كم محصور و تنها را هم بازديد‌كنندگاني كه مهر ِطبيعت در جان‌شان نيست و قطع درختان جنگلي و هجوم آلودگي‌هاي شهري و بلا و بيماري تهديد مي‌كند، همين چند وقت پيش بود كه گفتند كرم برگ‌خواري آفت آن شده است، آفتي كه در چنين گياهي عجيب مي‌نمايد...

در سال 1374 هم در ارتفاعات قله درفك در استان گيلان نيز اين گل برروى صخره‌هاى صعب‌العبور و بين درختچه‌هاى راش ديده شده است. در فصل رويش و گل‌دهى سوسن چلچلراغ مشتاقان زيادى براى تماشاى اين گل به داماش سفر مى‌كنند اما اگر سازمان حفاظت محيط‌زيست تدبيري براى محافظت از اين گل نينديشد زيبايي اين نادره موجب نابودي‌اش خواهد شد.

اين گل كمياب زماني تمام دشت‌هاي منطقة داماش را پر مي‌كرد اما امروز ما به ديدار تعداد اندكي از آن دل خوش كرده‌ايم. چرا؟ كمي بينديشيم، خوب مي‌دانيم...

راستي چه مي‌توان كرد؟ مرز ميان خدمت و خيانت به طبيعت ايران كجاست؟

آيا نبايد از چنين زيبايي بي‌همتايي در گوشه‌اي از ايران سخن بگوييم؟ با هجوم بي‌رحمانة جمعيتِ بي‌پروا چه كنيم؟ روش‌هاي مختلفي براي مقابله با اين تأثيرات مخرب وجود دارد اما به راستي بر عهدة كيست و چه كسي مردانه در اين راه آستين بالا مي‌زند و عمل مي‌كند؟

منطقه‌بندي، زمان‌بندي، تعيين تعداد بازديد‌كننده و حفاظت سخت‌گيرانة بدون چشم‌پوشي از هيچ تخلف، همه راه‌هايي براي رسيدن به توسعة پايدار در طبيعت است اما تا به كار بستن اين روش‌ها چند موجود نادر ديگر بايد مسير تلخ انقراض را بپيمايند و چند جاذبة منحصر‌به‌فرد جهاني ديگر بايد به زباله‌داني تبديل شوند؟

كاش روزي برسد كه پس از معرفي هر جلوه از زيبايي اين سرزمين اهورايي با گذشت اندك زماني از كردة خود پشيمان نشويم و خود را در نابودي آن مقصر ندانيم.

كاش تا آن روز سوسن چلچراغي مانده باشد...

میراث فرهنگی ایران و "مملی"‌ها

از جاده دماوند به طرف جاجرود و بومهن مي‌رويم و به سمت غرب، سه كيلومتر مانده به فيروز‌كوه، جاده باريكي پس از يك ربع ما را به روستاي زيبايي مي‌رساند به نام «جليز‌جند» يا«گلزگِن».

از ميان شكاف كوه آب زلال جاري است؛ اينجا تنگة واشي يا ساواشي است.تا چند دهه پيش اين منطقه زيستگاه آهو و بز كوهي بوده است. شكافي كه در دو سوي آن ديواره‌هاي بلندي سر‌برافراشته‌اند.آب خنك و روشن است و تو را به سوي خود مي‌كشاند.

پاي در آب مي‌گذاري و در آن پيش مي‌روي، به زحمت تا بالاي زانو‌هايت مي‌رسد؛ سر‌بر‌مي‌گرداني و سمت راستت بر ديوارة كوه كتيبه‌اي بر سنگ نقش بسته است، ظرافت و نقش آن شگفت‌زده‌ات مي‌كند و فكر مي‌كني چگونه و چه كساني آن را در چنين مكان دشواري نقش زده‌اند.


عكس از شهرزاد فتوحي
عكس از شهرزاد فتوحي

ساخت اين كتيبه كه به صورت مربعي با اضلاع حدود هفت‌متري بر سنگ حك شده، براساس اسناد تاريخي سه سال طول كشيده است و حدود دويست سال قدمت دارد و در اين سال‌ها از گزند باد و باران در اين تنگه مصون مانده است. اين كتيبه يكي از سه كتيبة مشهور دوران قاجار است كه دوتاي ديگر آن در چشمه علي شهر‌ري و تونل وانه در جادة هراز قرار دارد.

زير پا آب روان... سنگ‌ها بر ديواره و ديواره تا آسمان...شكار و اسب و مرد و حركت... كتيبه به دوران فتحعلي شاه قاجار باز‌مي‌گردد. مي‌گويند اين كتيبه بر كتيبه‌اي ديرين‌تر كه در اين مكان بوده‌ نقش زده شده است. و در مي‌يابيم كه بايد اين گذر‌گاه گذر مهمي در روزگار گذشته باشد.

حدود يك كيلومتر كه در آب پيش مي‌روي ناگهان دشتي در برابرت چهره مي‌گشايد؛ دشتي كه در بهار لبريز از رنگ سبز و بنفش و زرد است؛ انگار به سرزميني از رؤيا پاي گذاشته‌اي؛ درختان بيد و تبريزي خودنمايي مي‌كنند...

آن طرف دشت دوباره كوه است و آبشار و در پشت آبشار دوباره آب جاري است تا مي‌رسي به مازندران سبز. اما با هجوم بي‌امان و بي‌سامان گردشگران به اين تنگه، ديگر اين روزها چيزي از آن زيبايي نمانده است، زلال شفاف آب كدر شده و آن دشت فراخ و زيبا ديگر نه جنبنده‌اي دارد و نه چشم را مي‌نوازد.

اين بهشتي كه همين كنار دست مردم تهران بود، به ويرانه‌اي پر از ناپاكي‌هاي شهر تبديل شده است. اين را نوشتم تا فردي مثل «مملي» كه به سختي از صخره بالا مي‌رود تا نامش را بر كتيبة ارزشمند باستاني بنويسد، اين همت را براي حفظ اين ميراث‌ها و اين گنجينه‌ها به كار برد و بداند كه در اين صورت ، نامش به نيكي ماندگار مي‌شود.

تا چند سال پيش كسي اين تنگه و زيبايي آن را نمي‌شناخت و در اين چند سال اين سرنوشت تلخ يكي از تجربه‌هاي ناگوار طبيعت‌گردي غير‌مسئولانه و ناآگاهانه را به تصوير كشيده است. كاشكي همه نوجوان ها اين مطلب را بخوانند ، كاشكي همه كوچك ترها و بزرگ ترها اين مطلب را بخوانند . بخوانند و قدر زيبايي و تاريخ را بدانند.









http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=50144

با خودم قرارگذاشته‌ام هيچ كاري را به طور دائم و در طولاني‌مدت براي وظيفه و به اجبار و حتي به اميد ارزيابي و پاداش انجام ندهم. من از هر چه مي‌كنم سعي مي‌كنم چنان غرق شادي بشوم و لذت ببرم كه ديگر نگران اين كه ديگران وظايف‌شان را انجام مي‌دهند يا نه نباشم. من تجربه كردم وقتي متوقعانه حتي بهترين كارها را بكنيم نه به خودمان مي‌چسبد نه به ديگران... فكر نكنيم كه هر چيزي بايد جبران شود،اگر از اين قيد رها شويم خود را به شادي لذت‌بخشي سپرده‌ايم، هر كاري براي همان كار، هر لحظه براي نوشيدن در همان لحظه... معمولاً ما با توقع -حتي ناگفته‌مان - در ديگران نوعي حالت تدافعي و رنجش و خشم ايجاد مي‌كنيم اين براي آنها خوب نيست و حتماً به ما هم حس خوبي نخواهد داد، مي‌دانم حكايت عشق و محبت بي‌قيد‌و شرط شايد در معادلات و مبادلات امروزي كمي غريب بنمايد اما آرامشي عميق براي من به ارمغان مي‌آورد...

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

جور دیگر باید دید!

حاصل يك لحظه توقف در جادة يوش ـ بلده



جور ديگر بايد ديد

تا به حال براي پيدا كردن چيز كوچكي كه گم كردي سرت را روي زمين چسباندي تا ببيني از اين منظر تازه چقدر راحت آن را مي‌بيني و پيدا مي‌كني...؟

همة ما هر چيزي را بايد جور‌هاي ديگري هم ببينيم، شايد هميشه بهترين زاويه

زاويه‌ي دوربين ما نباشد...

هستی




پروانه بايد بود

تا ديد

هستي

از لاي برگ‌هاي شناور

در نور

پروانه‌اي‌ست

با بال‌هاي روشن و تاريك

علي‌محمد ‌حق‌شناس

از کتاب " بودن در شعر و آینه"

نشر توتيا

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

دنیای دوری ها

من هيچ چيز را با ديدار و حضور و لمس واقعي و شنيدن صدا بدون هيچ واسطه‌اي عوض نمي‌كنم هر چند به ناچار از تمام وسايل ارتباطي دنياي امروز ناچارم استفاده كنم...

فقط در چنين حضور و ديدار‌هايي است كه اعتماد، راحتي، آرامش، شادماني و اشك مجال زندگي پيدا مي‌كند....

كاشكي مجال اين لحظات بيش از اينها بود....

"آه"

«آه» وقتي پيدايش مي‌شود كه چيزي گنجايش دل و جان و ريه‌هاي ما را ندارد، چيزي از فضايِ موجودِ ماديِ جان‌مان فراتر و برتر است و ما «آه» مي‌كشيم يعني تمام توانِ مادي خود را براي افزايشِ گنجايشِ ريه و قلب و سينة خود به كار مي‌گيريم شايد كه بگنجد...

اين چيز ممكن است شادي، غم، شور، عشق، درد، خاطره و هزار و يك مورد ديگر باشد...

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

پرنده

يكي ‌بود يكي نبود، پرنده‌اي بود، دو بال كامل و زيبا داشت با پر‌هايي پر زرق ‌و برق و رنگارنگ و خارق‌العاده. خلاصه موجودي بود كه بايد آزاد در آسمان بال مي‌گشود و شادي را به دل هر كه او را مي‌ديد فرو مي‌ريخت. روزي زني اين پرنده را ديد و عاشقش شد. پرواز او را تماشا كرد و دهانش از تعجب بازماند، قلبش به تپش افتاد و چشمانش از هيجان و شادي درخشيد. زن از پرنده خواست تا با او بپرد و آن دو در آسمان با هماهنگي كامل پرواز كردند. زن پرنده را تحسين و ستايش مي‌كرد.

اما ناگهان به ذهنش رسيد: شايد پرنده بخواهد به كوه‌هاي دور‌دست پرواز كند! زن ترسيد، ترسيد كه نتواند اين حس را نسبت به هيچ پرندة ديگري داشته باشد و حسادت كرد. به توانِ پروازِ پرنده حسادت كرد.

فكر كرد:«بايد به فكر دامي باشم، بار ديگر كه پرنده آمد، ديگر از اين‌جا نخواهد رفت».

پرنده، كه او هم دل به مهرِ زن سپرده بود، روز بعد برگشت و در دام و قفس افتاد.

زن هر روز پرنده را نگاه مي‌كرد. او ديگر آن‌ جا بود جلوي چشمش و او را به دوستانش نشان مي‌داد و آن ها مي‌گفتند: «حالا ديگر تو تمام آنچه را مي‌خواستي داري»، اما دگرگوني عجيبي در حال اتفاق افتادن بود: حالا كه پرنده را در اختيار داشت و نيازي به طلب او نداشت، علاقه‌اش را به او از دست مي‌داد. پرنده نمي‌توانست پرواز كند و معناي حقيقي بودنِ خود را نشان دهد، تن به بيهودگي سپرد و درخشش پر‌هايش رفت و زيبايي‌اش را از دست داد و زن ديگر توجهي به او نمي‌كرد، جز آن كه به او غذا بدهد و قفسش را تميز كند. سرانجام روزي جان از تن پرنده پريد. زن بشدت غمگين شد و يكسره به پرنده فكر مي‌كرد. اما يادي از قفس نمي‌كرد، فقط ياد روزي كه براي اولين بار او را ديده بود مي‌افتاد، زماني كه با هم بر فراز ابر‌ها پرواز مي‌كردند.

زن اگر كمي عميق‌تر خودش را مي‌شناخت بايد مي‌فهميد كه چيزي كه او را جذب پرنده كرده بود آزاديِ پرنده بود. نيرويِ بال‌هاي در پرواز او، نه وجود و حضور مادي او.

بدون پرنده زندگي او از معنا تهي شده بود و مرگ او هم فرا رسيد. زن از مرگ پرسيد: «چرا نزد من آمدي؟»، مرگ پاسخ داد:«تا يك بار ديگر با پرنده بر فراز ابر‌ها بپري، اگر تو گذاشته بودي كه او برود و بيايد، مي‌توانستي بيشتر با او باشي و او را تحسين و ستايش كني، افسوس كه حالا به من نياز داري تا او را دوباره باز‌يابي».

بخشي از كتاب «يازده دقيقه» پائولو كوئيلو

ترجمه شهرزاد فتوحي كه متأسفانه منتشر نشد

پیری گاهی خیلی تلخ است

امروز مثل بقية روزهايي كه در شهر هستم در حال رانندگي راديو گوش مي‌كردم.

گزارشي بود از آسايشگاه كهريزك و مصاحبه با ساكنان آن...

پيرزن مدام مي‌گفت: من آدرسي داشتم...من آدرسي داشتم

ديگر تا آخر عمرم كسي سراغم نمي‌آيد، ديگر نمي‌آيند...

و ماجرا اين بود:

پسرش او را در آسايشگاه گذاشته بود و او آدرسي مكتوب از اين پسر داشت.

پس از چندي پسر اين پسر به ديدار مادر‌بزرگ مي‌آيد و مادر‌بزرگ شادمان از اين ديدار.

غافل كه پسر براي دزديدن آن نشاني از كشوي مادر‌بزرگ آمده است.

و پيرزن مدام مي‌گفت:من آدرسي داشتم

لبخند



عمريست لبخند‌هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي‌كنيم:

باشد براي روز مبادا

اما در صفحه‌هاي تقويم روزي به نام مبادا نيست،

آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا، روزي مثل همين روزهاست،

كسي چه مي‌داند

شايد

امروز هم روز مبادا باشد...


کرم شلیل

چند شب پيش داستان كوتاه «كرم‌شليل» نادر ابراهيمي را براي دوستي مي‌خواندم ، داستان تلخي است اما اميد نابي در آن موج مي‌زند، خلاصه‌اي از آن را آورده‌ام از كتاب «غزلداستان‌هاي سالِ بد»:

داستان مردي كه هر شب خوابي هولناك مي‌ديد

و هر شب خواب باغ شليلي را مي‌ديد پر از شليل‌هاي كرمو...

و اين خواب سال‌ها او را رنج مي‌داد

او از رنج خود و اين خواب با من سخن گفت

گفتم آيا هسته هاي شليل هم كرمو هستند؟ آيا كرم‌ها به هستة سخت آن هم نفوذ كرده‌اند؟ و او كمي فكر كرد و گفت : «من هسته را خواب نديدم».

روزي پيكر او را بيجان در بستر يافتند و مرا خبر كردند...

در كنار تختش چند شليل بود و يك شليل نيم‌خوردة كرمو، هستة شليل از هم باز شده بود و تخم‌هاي سفيد كرم در آن ديده مي‌شد و كرم‌ها در آن مي لوليدند...

مغزم تير كشيد و درد به چشم‌هايم ريخت...

دانستم كه او نااميدانه چه تلاشي كرده است...

دست بردم يكي از شليل‌ها را كه تني كرم‌زده داشت برداشتم باز كردم و نشانش دادم، جدار هسته مثل سنگ بود، آن را شكستم و هستة سفيد و سالم و محكم آن را بيرون آوردم.

با بغض گفتم فقط بعضي هسته‌ها به آن روز مي‌افتند، باغ پر از هسته‌هاي سالم است، نگاه كن!

چرا همة هسته‌ها را به خاطر يك هستة سالم زير و رو نكردي؟ چرا به هستة اول قناعت كردي؟ حتي يك هستة سالم كافي است تا صد باغ تازه داشته باشي، حتي يك هسته...

اما دوست من ديگر نبود تا بشنود...

کویر

قدم زدن روي تپه ماهور‌هايي از شن نرم و داغ،پايت در شن فرو مي‌رود و كف پايت از سردي شن‌هاي زيرين يخ مي‌كند،شب وسط دشتي مي‌خوابي كه تا چشم كار مي‌كند هيچ چيز مانع چشمت نمي‌شود،و آسمان و ستاره‌ها،تيرگي شب هم اگر خوب نگاه كنيم فرصتي است براي دنياي شگرف ستاره‌ها، درست است كه شايد بسيار خوشبخت بوده‌ام كه در چنين موقعيت‌هاي نابي قرار گرفته‌ام اما چيزي در درون ماست كه چنين چيز‌هايي را مي‌بيند و حس مي‌كند و از آن لذت مي‌برد و براي خود انگيزه مي‌سازد، اين را گفتم كه بداني من از تاريكي كوير، آسمان پرستارة آن و از سرماي آن گل سرخ آتش را به خاطر مي‌آورم....در كوير وقتي سرماي شب مي‌رسد، زمين را كمي گود مي‌كنيم و آتش را در گودالي درست مي‌كنيم و در هنگام خواب روي آتش شن مي‌ريزيم و خاكستر آن در زير شن‌ها باقي مي‌ماند و روي اين بخاري پنهان در دل زمين خفتن گرماي مطبوع و شيريني دارد ...

زندگي همين لحظه‌هاي پرشكوه است...