۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

خاطرات سبز درخت



سرِ یالِ کوه ایستاده‌ام و به پیرامونم نگاه می‌کنم. باد‌های تندی مرا در‌هم‌می‌پیچد. دوست دارم به تخته‌سنگی تکیه بزنم و همینجا بمانم. کمرکش نفس‌گیری بود و از نفس افتاده‌ام. دامنه‌ی پرشیب در دو سوی نگاهم تا پایین کشیده شده است...

به یالِ کوهِ زندگی رسیده‌ام، هر چند شاید دیریست از آن گذشته‌ام و خبر ندارم اما در نیمه راه عمر این روزهایی که باد می‌آید و فکر و خبر می‌آورد و می‌برد به نیمه‌ی آمده می‌نگرم که همه تلاش بود، از روزهای آغاز گام نهادن بر زمین تا ماتم مسخره‌ی نمره‌های بی‌معنا... شتابی هر روزه در مدار زندگی، دویدن و رسیدن، لحظه‌ای آرام نداشتن، شب‌بیداری، خواندن... نه بلعیدن، بوی نویی و تازگی، تجربه‌هایی که در دنیای بی‌تجربگی‌ها بی‌بدیل بود. میل به بیشتر دانستن و بیشتر دیدن و زندگی را چونان اناری تا قطره‌ی آخر نوشیدن، سایه‌ی سنگین "چیزی شدن" از دید دیگران...و مرگ در این میان دور بود و غریبه و ناآشنا...و هق‌هق پنهان و آشکار میانسالان بی‌معنا. شوری بود و شعله‌ای در جان که از همه‌چیز می‌گذشت.

آن سوی یالِ این کوهِ بلند باز هم کوه‌هاست و دره‌ها پیچیده در هم...

شاید آهسته‌تر پایین می‌روم، اما زمان شتاب بیشتری گرفته است. بیشتر نگاه می‌کنم، در اعماق هر چه می‌بینم می‌پلکم، جزئیات بیشتری را بهتر می‌بینم، "چیزی شدن" را به سخره گرفته‌ام و دیگر جز برای دل خود کاری نمی‌کنم و تجربه‌ها، تداعی فام‌های رنگین تجربه‌های دیرین می‌شود. آشناپنداری غریبی بر جانم سایه انداخته، نیمرخ خندانِ دخترِ ناشناس از پشت شیشه‌ی بارانی را انگار سال‌ها قبل جایی در سرزمینی دیگر دیده بوده‌ام و ناگهان هیئت مبهم مردی که می‌گذرد مرا می‌برد تا خاطره‌ای دور... نیمه‌ی دردناکی است این نیمه‌ی عمر با همه‌ی این‌تداعی‌ها که هر کدام تمام تار‌های وجود آدم را می‌لرزانند و نیمه‌ی شیرینی است در مزه‌مزه کردن کاهلانه‌ی همه ذرّات حافظه...

بسیاری از رفتگان آن سال‌های جوانی را هم می‌شناختم اما هر چه می‌گذرد جنس این اندوه دگرگون می‌شود. این روزها آن که رفته دیگر تصویری در قابی یا نامی بر کتابی نیست. آدمی است که حتماً با تمام حواس واقعی بشری یا حتی فوق‌بشری او را حس کرده‌ام ، با او زندگی کردم، در یک فضا نفس کشیدم، خشم و اندوه و شادمانی و لبخند‌هایش را دیده‌ام، این روزها اینها که می‌روند دیگر هر کدام بخشی از من بوده‌اند، جایی در این زندگی بوده‌اند و هزار خاطره تداعیِ جان هر کدام است، شریک شده‌ام با آنها در چای نیمروز یا خوفِ نیمه‌شب بیابان . انگار درختان ِخاطره دانه‌دانه بر خاک می‌افتد، انگار تنه‌های بریده‌ی درخت بر سرم هوار می‌شود، انگار در پیچاپیچ همگون درون تنه‌های بریده‌ی درخت می‌چرخم و گم می‌شوم. انگار آدم‌های زندگی‌ام دانه‌دانه مثل برگ‌های پهن افرا از تنم جدا می‌شوند و زخم آن ارام آرام پوست می‌بندد و هر از گاهی با اندوهی دیگر سر باز می‌کند...

و زخمی که تازه پوست بسته چه بد می‌شکافد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر