
حدود ده سال پیش از مراکش آمده و سه سال پیش همسرش را در تصادف رانندگی از دست داده و حالا با دختر هفتسالهاش زندگی میکند، از هلند به آلمان آمده تا به خواهر و برادرهایی که اینجا دارد نزدیک باشد و امیدوار که اندکی بار تنهایی او و دخترش را سبک کنند و حالا باید علاوه بر عربی و هلندی و فرانسه که خوب میداند آلمانی هم یاد بگیرد.
صبحی گرفته و ابری است و قطرههای باران روی شیشه میلرزند و صورتش را برمیگرداند و اشک در چشمان او هم میلرزد و جاری میشود. برادرش چند هفته پیش صاحب دومین فرزند خود شد و همان موقع او خندان و خوشحال این خبر را به من داده بود و حالا دریافته بودند که کودک مبتلا به "سندرم داون" است.
از شیرینی و دوستداشتنی بودن کودک میگفت و از نگرانی برای آینده او، شکرگزاری که حداقل در کشوری مثل آلمان که امکانات خوبی برای چنین افرادی دارد و از تمام تلخی آگاهی پدر و مادر نوزاد از چنین خبری...
و از این که چقدر دوستش میدارند...
خبر خوبی برای شروع یک روز دلگیر ابری با بادهایی در هم پیچنده نبود و مرا با خود برد به هزارتوی بیانجام اندیشههایی ابری... لحظهای خودم را جای آن مادر گذاشتم و تلخی بغضی راه گلویم را بست و این بغض ناگهان تداعی بغض چند ماهه بود که هنوز مانده است. شباهت غریبی میان مهر و عشقم به سرزمین مادری با کودکی چنین یافتم. کودکی که به هزار راه در پی بهبود و رشد و بالیدن او هستی و در عمق ذهنت میدانی که چقدر بعضی هدفها ناممکن یا بعید هستند. کودکی که بسیار دوستشمیداری، از جان توست و با توست اما هرگز آنچنان که میخواهی نخواهد شد.
هر روز با امید و شور به تلاشهای امیدوارانهی سرشار از دلخوشی خودت و دوستانت نگاه میکنی و میدانی چارهای جز همین گامها نیست اما عقبماندگی تاریخی هولناکی بر سراسر این پهنه سایه انداخته و در تاراجها و هجومهای دیرین و دیروز و امروز ملغمهای درهم بهجا مانده است.
کودکی است عزیز و دوستداشتنی که هر چه از دست برآید برایش میکنی و رگههایی از امید و بهبود و بارقههایی از شفا و بهروزی میبینی اما حریف واقعیتی که حضور قدرتمند خود را در هر برخورد، اظهار نظر، دیدگاه و شخصیت افراد نشان میدهد، نمیشوی.
بغض چند ماههام شباهت غریبی به بغض این صبحگاه ابری برای بیماری علاجناپذیر کودکی محبوب داشت...


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر