
سالن آمفی تئاتر یکی از دبیرستانهای شهر، غروب یکی از روزهای آخر هفته پاییزی، جایی که یک گروه موسیقی برنامه اجرا میکند. مهمانان بیشتر میانسال و مسن هستند. ماجرایی معمولی در هر کنارگوشه این شهر اروپایی، اما یک نکته چشمگیر است و ذهن آدم را تا اعماق تاریک گذشتهها میکشاند. امسال صد و شصتمین سالی است که این گروه برنامه اجرا میکند. یک گروه موسیقی که صد و شصت سال ارتباط و همبستگی و همکاری و نام و وجهه و اعتبار و کیفیت و اعضای خود را حفظ کرده است.
در هزارتوی ذهنم در هم میپیچم و به سرزمینی فکر میکنم که بیش از بیست و پنج سال از عمرم را در عرصههای مختلفی فعالیت و تلاش کردهام. چه ناپایدار و شکننده و میرا بوده همه آن تلاشها و همه آن خوندل خوردنها... با هزار همت و امید آدمهایی دور هم جمع میشوند و گاهی به چند سال هم نمیرسد که دیگر نام و نشانی از آنچه ساختهاند باقی نمیماند. تداوم کارهای شخصیتر آدمها هم چندان بهتر نیست. دورههای دوستانه و خانوادگی که گاهی به سال نمیرسند. فروشگاهها و مکانهای عمومی که دائم عوض میشوند. کسبوکارهایی که در طول زمانی اندک نابود شدهاند یا تغییر کردهاند و این تغییر معمولاً با سقوطی هولناک در کیفیت همراه بوده است و اینجا سر خیابان دکان کوچک آبجوفروشی است که به اندازه بعضی از آثار تاریخی شهر قدمت دارد. کارهای بسیار سادهای مثل به یادآوردن و تبریک گفتن همیشگی سالروز تولد آدمها هم از تداوم بینصیب میماند. همه کارها و فعالیتها خیلی زود از نفس میافتد. مرام و معرفت و باور درونیای که آدمها را پایبند به انجام کارهایی تا پایان عمر کند وجود ندارد. اصلاً لازم نیست جای دوری برویم همین دوروبرمان و در همین روزمرگیهامان این فقدان پایبندی و باور به تداوم کاری که دوست داریم را به خوبی میبینیم کارهای بزرگ که جای خود دارد. هیچ کار بزرگی در یک یا دو سال به ثمر نمینشیند صبوری باید کرد و فعالیتهای جمعی و گروهی هم به دشواری بیش از این ادامه پیدا میکند. انگار آدمها یادشان رفته اینکه حرف آدم حرف باشد و بر سر آن ایستادن ارزشمند است. انگار آدمها یادشان رفته اعتبار آدم ها به اعتماد و تکیهای است که میشود به آنها کرد. یاد نگرفتهایم که داشتن یک گروه موفق و پایدار که بتواند کیفیتی را تا سالها ادامه دهد ارزشمندتر از منِ کوچکی است که در دو صباح عمری نامی به هم میزند و بعد خاک میشود. همیشه خائنی هست، اندیشهای اهریمنی، خودخواهی، حسادت، برتریجویی و منافع مادی لحظهای که بر مهربانی و همکاری و شرافت و معرفت و حفظ باوری برای تمام عمر میچربد.
پشت سرمان را نگاه کنیم در همین مدت عمرمان چند رشته پنبه شده، تاروپود از همگسیخته، شکوفههای میوه نشده، کار بیسامان، قصهی به سر نرسیده و بار بر زمین مانده گذاشتهایم و گذشتهایم...
و این ناپایداری تلخ جاری در تمام عرصههای حیاتمان سخاوت و مهر و ایمان جانمان را مکیده است.

ساختمان تالار شهر آخن در آلمان که در قرن چهاردهم میلادی ساخته شده است و پس از دو آتشسوزی وسیع از سال 1883 به همین شکل و با کاربری"نالار شهر" به کار خود ادامه داده است.

سلام
پاسخ دادنحذفگرمای بودن در یک کوچه قدیمی که هزاران هزاران عشق و توجه و احساسات زیبای آدمی را در خودش خاطره ساخته است و نشستن و فکر کردن به پنجره ای فرسوده که حکماً ده ها دختر دم بخت را به عاشقان سینه چاک خود نمایش داده است. صدای بلند خنده ها و التماس آعوش های عمگینی که در پی یک توجه و محبت به هر طرف سرک کشیده اند.
زندگی یعنی همین. ما به کجا می ریم با این عجله در حالی که چشمانمان را بر همه خوبیها بسته ایم و به رویای خوبیها قدم بر قلبهاب منتظر می گذاریم.
باید صبر کرد