درست مثل گودال بزرگی است که همهی آنها که در آن هستند از گودال بودنش یا بیخبرند یا خودشان را به بیخبری میزنند یا باخبرند و در رنجی مدام به تلاش برای تبدیل این گودال به فرازی سربلند تلاش میکنند.
آنها که توی این گودال گیر افتادهاند جوهرهی نابی دارند اما این سایهی همیشگی و سیاه دور و برشان دلشان را تنگ و جانشان را مکدّر کرده است. یادها و خاطرهها شیرین و نرم میگذرد از خاطرشان و حاصلش لبخند خشکیدهی بیجانی است که در تیرگی مسموم فضای بیروزن گودال محو میشود. درها و پنجرهها همه بسته است و اگر به تلاشی و کوششی هم باز شود این همت در همه نیست. کمی بالاتر ایستادن، توان این که از لبههای گودال بیرون را هم تماشا کنی دلخوشی خیلیهاست. آدمها در این گودال بسته بیرحم و بیگذشت و تلخ میشوند. پا بر سر هم میگذارند تا کمی بالاتر بروند به خیال اینکه از آن تیرگی ژرف بگریزند غافل که فشردن دیگران زیر پاها به عمق این گودال میافزاید. کسی به راستی به فکر پر کردن بنمایههای این گودال با مصالحی مستحکم نیست، مصالحی که هر صد سال و پنجاه سال دوباره تا قهقرا فروکش نکند. همچون در چاهماندگان مستأصل به رسنهای پوسیدهای چنگ زدهاند و بر لبههای دیوارهای تیره گودال آویختهاند. میکشند و کشته میشوند و بر قفای یکدیگر خنجر میزنند و جوانمردی و مروت و معرفت قصههایی از یاد رفته است. هر کس دیگری را پلهای یا انبانی میبیند تا پا بر آن بگذارد و به روشنی بیرون گودال نزدیکتر شود. از لبه این گودال میشود جاهایی را دید که همان بدیهیات اولیه که گودالنشینان از آن محرومند در آنها جاریست. جاهایی که در دارد و پنجره و جایی برای گریز و نفس کشیدن.
اگر نوری بر این گودال بتابد شگفتیهاست در آن اما در این تیرگی بصری نیست تا بصیرتی باشد و تنها دست از جانشستگان حدیث شگفتیهای بیبدیل درون گودال را از زبان تو باور میکنند و با طناب تو به اعماق آن سفر میکنند.
شاید این را فقط برای آنهایی گفتم که با خبرند و رنج میکشند و هر روز امیدشان در مصاف با خیل بیخبران و آنها که خود را به بیخبری زدهاند فرسوده میشود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر