
"بُکُششششششش..."
مادر، پدر، مادربزرگ، پدربزرگ، سر سفره ی غذا، در انباری خانه، در باغچه، در مزرعه، در بیابان، در هر جایی که ممکن است موجودی با موهبت ِحیات بجنبد این فریاد از روزهای آغاز کودکی در گوشِ کودک طنین میاندازد.
من و شاید تویی که این جا میآیی و میخوانی با وجودِ آموزههای غالبِ جامعهمان تمام تلاشمان را میکنیم تا رفتاری دیگر در پیش گیریم.
اما هنوز اندیشهی کشتن ، اندیشهی غالبِ مردم در بسیاری از نقاط ِدنیاست. هنوز بچهها و بزرگسالان در بسیاری از نقاط ِدنیا دانسته و ندانسته، بیدلیل و با دلیل موجودِ زندهای را میکشند و از زجر دادن آن لذّت میبرند. هنوز اندیشهی بدوی شستنِ خون با خون اندیشهی غالب همین روزگار است.
کودکانی که به جای مهر و عاطفه، کشتن و زجر دادن موجودات دیگر را یاد میگیرند و حتی تشویق میشوند. کسی مهرِ به انسان و جهان را در هیچ کجای زندگیشان طوری که دریابند و باور کنند به آنان نمیآموزد.
بارها ثابت شده است که تلاش بسیار برای القا و توصیه و التماس و درخواست و واداشتن کسانی به مهربانی نتیجهی خونباری داده است، باوری دور و غمانگیز آدمها را وا میدارد که خون را با خون بشویند و درد خود را با درد کشیدنِ موجودِ دیگری تسکین دهند و زخمهاشان با زخمهای ناسور و خونریز دیگری مرهم یابد.
هنوز سبعیت در جان و جهان مردمانی چنان ریشهدار است که گاهی فکر میکنی در قبیلهای از بدویان آدمخوار جویده میشوی. هنوز راه درازی است تا دگرگونی این باورها و شیوعِ هولناکِ هاریِ گستردهی این روزها چیزی نیست جز یکی از ثمرِات تلخِ آموزههایی که مهربانی در آنها به فراموشی سپرده شده است.
این آدمنمایانِ خونریز همان کودکانی هستند که از زمانی که زبان باز کردهاند در مقابل هر موجود زندهای، شنیدهاند و دیدهاند:
"بُکُشششششش..."

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر