۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه


به من بگو!

به من بگو!

چه خواهد آمد بر سرِ حرف‌های ناگفته

راه‌های نرفته

و عسل‌های سینۀ سختِ اُشترانکوه؟

به من بگو!

از سرنوشت خنده‌های محبوس

و لذّت‌های در زنجیر

در زیر پوست‌های شکنندۀ بی‌سرود

و مانده در پشت خندق‌های سنّت‌ و دود؟

به من بگو!

کارِ ظرفیتِ دل به کجا خواهد کشید

بگو چه شد که بارها گرمِ سخن لال شدیم

محرمِ خود و اسرار شدیم

به من بگو!

دلِ سنگِ البرز تنگ خواهد شد

از دستِ گنجشک و قاصدک چه خواهد آمد؟

به من بگو!

داستانِ انسان ناتمام خواهد ماند

سرانجام ِنالۀ شبگیر به کجا خواهد کشید

در این هیاهو؟

به من بگو!

چرا می‌گندند و می‌خشکند

خاطره‌ها در جمجمه‌ها

با حرف‌های مُعوّق و ناگفته؟

به من بگو!

جاده‌ها تا کِی در خودشان گم خواهند شد

بی‌یادِ مسافرانِ آشفته؟

به من بگو!

دنیا غصۀ حذفِ کسی را هم می‌خورد

و غصۀ تنهایی تکدرختی را

و تعقیب می‌کند عبورِ هیچ رود و موری را

چرا دوامِ فنجانی شکسته در زیرِ خاک

بیشتر است از جمجمۀ خاطره‌ها؟

به من بگو!

چرا نگفتی؟

رودها نه بسانِ انسان

به سوی پایانِ راهِ خود می‌روند

با ازدحام ِذرّاتِ وجود

تا متفرّق ‌شوند برای هستی

باران شوند و آبشاری

برای کف کردن و غرّیدن

و تکرار بودن در کناری!

پسِ پاسخ به این چند پرسشِ ساده

تمنّای دیگری ندارم

امان! ترانه‌ها یادم رفت

این را هم به من بگو!

ظرفیّت دلم معطّل است

بر سرِ ترانه‌ها چه خواهد آمد

نگرانِ مرغِ سحرم

مرغِ سحر خسته نخواهد شد؟

18 شهریور 88

پرویز رجبی
parviz.rajabi@gmail.com
parvizrajabi.blogspot.com
parvizrajabi.ir

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر