۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

خزانی

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک

خالی فتاده لانه‌ی آن لک لک.

او رفت و رفت غلغلِ غلیانش،

پوشیده ، پاک ، پیکرِ عریانش.

سر زی سپهر کردنِ غمگینش.

تن با وقار شستنِ شیرینش


پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

رفتند مرغکان طلایی بال.

از سردی و سکوت سیه جستند،

وز بید و کاج و سرو نظر بستند.

رفتند سوی نخل ، سوی گرمی

و آن نغمه‌های پاک و بلورین رفت.


پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک،

اینک ، بر این کناره‌ی دشت ، اینک

این کوره‌راه ساکت ِبی‌رهرو.

آنک ، بر آن کمرکشِ کوه ، آنک

آن کوچه باغ خلوت و خاموشت،

وز یاد روزگار فراموشت.


پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد‌آلود،

چون من تو نیز تنها ماندستی.

ای فصلِ فصل‌های نگارینم،

سردِ سکوتِ خود را بسراییم،

پاییزم ! ای قناری غمگینم!

مهدی اخوان ثالث

آبان 1335

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر