
همیشه عباث امضا میکند، از آن آدمهایی بود که خودش و کارهایش همهاش خاص است. از آن آدمهایی که زندگیشان امضای یگانهی زندگیشان است و کلام و تصویرهایش هم بیامضا امضای او را دارد.
از آن موجودات خاص روزگار که کمیابند و آسان دست نمیدهد دیدنشان.
در مورد چنین آدمی وقتی اینطور خبرها را میشنوم به هزارتویی از ممکنات محال پناه میبرم، سالها خوانده و نوشتهها و فیلمها و نقلها و حکایتها در سرم میچرخد... حفرههای اطراف دجله و هفت روز ماندن در آنها در کلاسهای دور ادبیات فارسی، مجروحی خسته در روستایی ناشناس که به زبانی دیگر سخن میگویند، آدمی که سرش آسیب دیده و بعد از به هوش آمدن فراموش کرده کیست، گریز شیطنتبار از همهی آنچه بودی، در کرانهای ناشناس مسیری را پیش گرفتن و دل به لحظهها سپردن...
هزار فرضِ ممکنِ محال برای گریز و پرهیز و فرار ذهنم از آن رویارویی هولناک نبودنِ آدمی که دوست دارم باشد، آدمی کمنظیر، آدمی که نبودنش اندوه زندگی میشود. از آن سرزمین تا اینجا که نشستهام جویندهی آدمهایی از این جنس بودهام... کم یافتهام... دیر یافتهام... و حالا دوست ندارم باور کنم یکی از آنها ممکن است دیگر نباشد... دوست دارم به تمام این ممکنات محالم دل ببندم.
همه چيز به آني فراموش ميشود .چه باقي مي ماند بر سينه سياه شبي ازدرخشيدن آذرخشي چز آنچه در چشم خانه تو مانده و شكل گرفته بي انكه اثري از آن باشد !همه چيز در ذهن توست .تو كه تماشاچي اين پرده خواني بي انقطاعي. اصلا چه اصراري است بر ماندن نقشي در خاطره اي . نسيان . فراموشي . بيكرانگي ذهن اگر به هيچ نيايد به اين مي ارزد كه هر خاطره اي را در دوردست هايش شايد بتوان گذاشت و گذشت انگار كه در شبي كويري چشمه اي يافته باشي و نوشيده باشي و آن را رها كرده باشي. خاطر جمع به اين كه در بيكرانگي بيابان ذهنت دل خوش به چشمه هايي كه از آن نوشيده اي و بركناره ي- بي سايه اش حتي- دمي خفته باشي و باز به راه افتاده باشي چند هزار چشمه را پشت سر گذاشته اي به اميد تنها يك چشمه در پيش رو و وقتي كه يافته آن را باز نوششي و رخوتي و لميدني و باز راه افتادني از آن دست كه كردار اين روزگار مي طلبد
از يادداشت هاي عباث
از يادداشت هاي عباث

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر