
من از درون قصه ها و غصه ها بر آمدم:
ز پیش شعله های کوره ها وکارگاه
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
یکی ز چهره های بی شمار توده ام
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی
هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده ام
نه جامه ٬جان پاک انقلاب را ستوده ام
کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
پرنده ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده ام


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر