
خوابگردِ قصههای شوم و وحشتناک را مانم.
قصههایی با هزاران کوچهباغِ حسرت و هیهات.
پیچوخمهاشان بسی آفات را آیات.
سوی بس پسکوچهها رانده،
کاروان روز و شب کوچیده، من مانده،
با غرورِ تشنهی مجروح،
با تواضعهای نادلخواه،
نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم.
روزها را همچو مشتی برگِ زرد پیر و پیراری
میسپارم زیرِ پای لحظههای پست.
لحظههای مست یا هشیار،
از دریغ و از دروغ انبوه،
وز تهی سرشار.
و شبان را همچو چنگی سکههای از رواجافتاده و تیره،
میکنم پرتاب،
پشتِ کوهِ مستی و اشک و فراموشی.
جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین،
غرقه در سردی و خاموشی.
خوابگرد ِ قصههای بیسرانجامم.
قصههایی با فضای تیره و غمگین،
و هوای گند و گردآلود.
کوچهها بنبست،
راهها مسدود
اردیبهشت سیوهفت
مهدی اخوانثالث
قصههایی با هزاران کوچهباغِ حسرت و هیهات.
پیچوخمهاشان بسی آفات را آیات.
سوی بس پسکوچهها رانده،
کاروان روز و شب کوچیده، من مانده،
با غرورِ تشنهی مجروح،
با تواضعهای نادلخواه،
نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم.
روزها را همچو مشتی برگِ زرد پیر و پیراری
میسپارم زیرِ پای لحظههای پست.
لحظههای مست یا هشیار،
از دریغ و از دروغ انبوه،
وز تهی سرشار.
و شبان را همچو چنگی سکههای از رواجافتاده و تیره،
میکنم پرتاب،
پشتِ کوهِ مستی و اشک و فراموشی.
جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین،
غرقه در سردی و خاموشی.
خوابگرد ِ قصههای بیسرانجامم.
قصههایی با فضای تیره و غمگین،
و هوای گند و گردآلود.
کوچهها بنبست،
راهها مسدود
اردیبهشت سیوهفت
مهدی اخوانثالث

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر