۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه

Colour vis a vis blackness

روزهای حرف‌های خوب و قشنگ، روزهای آدم‌هایی که خوب حرف می‌زنند و حرف‌های خوب می‌زنند، روزهای رنگ و شادی و امید، روزهای هیجان و تب‌و‌تاب و زندگی، روزهای زنده، روزهای خبر، روزهایی که هر خبری تلخ‌ترین نیست، روزهایی مثل این روزها چند بار آمده‌اند و رفته‌‌اند...

روزهایی که از همه‌جا حرف‌هایی می‌شنوی که سال‌هاست آدم‌های نازنینی به‌خاطرش دق کردند و خفه‌شدند، حرف‌هایی که آدم‌های عزیزی روزهای بی‌بازگشتی از عمرشان را فدا کردند، حرف‌هایی که مردمان این حرف‌‌ها دیگر نیستند...این روزها دل آدم مدام پر می‌کشد با هر ترانه با هر شعر و با هر شعار... و می‌اندیشم به حرمت و کرامتِ انسان و اندیشه‌ی انسان... که گم شده بود... که گم می‌شود؟!

این شور جاری زندگی زیبا اما میرنده و ناپایدار است، سال‌هاست زندگی و جان و شور و شعور هر روز و هر لحظه قربانی می‌شود...و تا رسیدن به مقامِ آدمیزادی در این دیار راهِ درازِ نفس‌گیرِِ جانکاهی است، امیدِ این روزها را دوست می‌دارم، همه ترسم از سبز و سرخی است که خاکستری و سیاه ‌شود. همه ترسم از خاکستر ِِزهدانی است که سیاه می‌زاید و همه سبز و سرخ‌ و سپید‌ها را در بطن ِخود خفه می‌کند.

امید خوب است...و تمام چیزی است که برای‌مان مانده است...

هر فامِ نزدیک‌تر به نور و رنگ را دوست‌تر می دارم از سیاهی...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر