مثل مرگ میماند
موج فرومینشیند
دریا آرام میشود
خاطرهها رسوب میکند
دور میشوم
کوچک میشوم
در جایی در اعماق ذهن همه آنها که دوستشان میدارم جاخوش میکنم
با دیوارهایی از بلور فراموشی
یادی گاه و بیگاه
لبخندی بر عکسی دور
روزمرگی بیرنگ خاکستری
لحظههایی که کمرنگ و کمرنگتر میشود
رسوب خاطره میشوم
انگار از گور خویش مینگرم
نظاّرهی
طغیان لحظههای سیلابی یادم
در دل اسیران چنبرهی خاکستری روزمرگیهای پردود شهر
و چه زود طرح لرزان وجودم بخار میشود
و رسوبی گنگ بر جای میگذارد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر