خواب ديدم كه در سرزميني سبز و زيبا در خانهاي بزرگ و چوبين گروهي هستيم و من و تو...
تو چقدر فاصله ميگرفتي ... چقدر ميخواستي همراه با آن گروه باشي... قصد تفريح و شادماني بود اما اتفاقات عجيبي ميافتاد ناگهان همه با هم غيب ميشديد هر چه صدا ميزدم و فرياد ميكشيدم كسي ديگر در آن محدوده نبود ...انگار نيرويي جادويي ميتوانست ابعاد زمان و مكان را دگرگون كند... همه غيب شده بودند و از پشت پردة دريچهاي ميانسالمردي شبيه هانيبال در فيلم «سكوت برهها» با لبخندي نگاهم ميكند... لبخند ميزنم اما ناگهان در مييابم كه بايد از او بترسم و دنبال تو ميگردم... با گروه رفتهاي... كجا نميدانم... رنج ميكشم كه به من توجهي نميكني و نميگذاري كنارت باشم... ميگريزي...ميدانم كه هيچكس صدايم را در اين دشت و كوه نميشنود... هانيبال دنبال من است و من در هزارتوهاي پرپيچوخم خانه از حضورش فرار ميكنم، اما حس ميكنم كه مرا با نيرويي جادويي مييابد... تو را با گروه در كنج انباري در كنار خانه پيدا ميكنم... دختري است كه تلفني با كسي حرف ميزند و گريه ميكند... زيبا نيست... تو به نرمي با او رفتار ميكني و همدردي... دلم به درد آمده كه چرا مرا در ميان اين ترسها تنها گذاشتي، ميپرسم اين دختر چه مشكلي دارد؟ ميگويي او در دنيا فقط يك برادر دارد و هيچكس ديگري را در دنيا ندارد.حس ميكنم بهانه است و اين مشكلي نيست كه اينهمه گريستن داشته باشد. ميگويم همة ما روزي تنها ميمانيم، باز خوب است همان برادر را هم دارد، و همة ما روزي پدر و مادرهايمان را از دست ميدهيم، آنها هفتاد و هشتاد سالشان كه ميشود ممكن است بميرند و ناگهان نماي درشت چشم پيرمرد خارجي خيلي پيري را از افراد گروه همراه تو ميبينم كه لبريز از اشك شده است و اضافه ميكنم: شايد هم تا صدوبيست سالگي ...
در اتاق ديگري از خانة چوبين هستيم، من در مورد جادويي بودن چيزهايي در اين خانه حرف ميزنم، در همان هنگام موجودات غريب و ترسناكي وارد اتاق ميشوند، من ميگويم نبايد باورشان كنيم، بايد آنها را بترسانيم و قوي باشيم و با اين برخورد همه از دريچة ديگري بيرون ميروند. همراهم هستي... گرماي تنت را حس ميكنم و دستم را محكم زير بازويت حلقه كردهام. جادوگر ما را به خوردن كيك هوسانگيز ميوهاي دعوت ميكند. با نگاه با هم قرار ميگذريم كه نخوريم و هر قطعه از كيك را روي زمين و ميز مياندازيم تبديل به مايع ميشود. در دلم ميگويم كيك اسيدي... و به تو ميگويم ترشي تند مزهاش را وقتي به لبم نزديك كردم حس كردم. جادوگر ميخواهد ما را از بين ببرد. خوراكي ديگري برايمان ميآورد... هر قطعه از آن ناگهان حجم عظيمي پيدا ميكند. ميگويم اگر آن را خورده بوديم، ميمرديم. يك تكه از آن باز ميشود و تبديل به فيل پلاستيكي بزرگي ميشود، تو ميگويي بگذار ببينم اين چيست... نگاه ميكني فيل ساخت تايلند است... و بعد از باز شدن تبديل به چادر خيمهاي توري ميشود و قيمت آن فقط سه «كًپِك» است و تو ميگويي با اين قيمت يك چادر خيمهاي توري خيلي عالي است...در حالي كه داريم فرار ميكنيم سربازهايي كارتوني اما ترسناك از راه ميرسند. من ميگويم اگر به بتوانيم به دنياي واقعي برويم آنها نميتوانند به ما صدمهاي بزنند...
با صداي باران تندي از خواب بيدار ميشوم...
خواب عجيبي بود... لبريز از حس فاصله از تو... لبريز از تنهايي و ترس...و هوشياري مداوم براي مقابله با جادوها...و واحد پول عجيبي كه نميدانم از كجاي ذهنم براي تايلند پيدا كردهام!
هنوز تلفن ثابت خانه وصل نشده و به اينترنت دسترسي ندارم و دربهدر كافههاي اين شهر هستم...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر