۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

برای نیوشه‌ی راز ِ شب‌تاب‌ها

باز‌گشته‌ام به مرور خاطرات گذشته و کتاب‌هایی از روزگار نوجوانی...
اندیشه در آن نوجوانی چه توسنی می‌کرد...

دوست دارم
چون پشگانِ سِمِج با نغمه‌ی مکرر
به سوی آماج بروم
تا آنجا که سیلی سرنوشت نابودم کند
و یا چون موران دلاور
به بارهای گران تاخت برم
تا آنجا که گام گذرنده‌ی زمان
مرا فرو‌مالد.


****************
زندگی
گذرانِ خوکان نیست
که نواله‌ی گندیده را لیف می‌کشند.
یا از آن وزغان نیست
که از گندِ لجن‌زار سر‌مستند،
یا جست‌و‌خیز ولنگارِ یک عنتر،
تک‌و‌تاز ترس‌آلودِ یک موش،
هلهله‌ی شهوت‌های بی‌افسار،
پروار، شکمخوار،
چرنده‌ای بی‌غم در چراگاه جهان،
با پیکر غضروفی چون پیکر کرم،
با نیروی فریب چون نیروی ابلیس.
آن روز که رگبار آزمون بغرّد،
آن کس که بنجلِ چنین گذرانی را بر شانه می‌کشد،
تنها مترسکی است
در چمن سوخته،
رها‌شده و گسسته،
بی‌ارج‌تر از ژنده‌ی چرکین،
بی‌بهاتر از سفالِ شکسته.

*****************
برای شنیدن افسانه‌ی بی‌زبان عناصر
و واگویه‌ی آنها در سرود‌های پریشان
برای دیدن لکِ خونین لاله در سنگلاخ،
جوانه‌ی نوزاد بر هیمه‌ی پیر،
دود ِ تلخ در پرنیان مهتاب
برای نیوشه‌ی راز شب‌تاب‌ها
و نوای خموش ویرانه‌ها
و کوچ نژندِ درنا‌ها
و غوغای گرم زنبوران عسل.
برای تکرار خویش در آینه‌های بی‌شمار
و یافت خود در آبگیر‌های ژرف
و دیدن ناپیدا‌ها
...
نگاهی بایستی چون الماس،
خردی سوزنده چون خورشید،
ولی نرم
همتای آب
و سپس زبانی، آهنگی، دردی.
وه چه زیباست
در هر برگ لرزنده
جهانِ سترگ را جستن
و با شیفتگی ِ بت‌پرستان
به تماشا ایستادن.


سال ۱۳۵۵
امضا محفوظ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر