۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

نیمه‌شبانه

چند ساعتي از نيمه‌شب گذشته، چيزي يادم مي‌افتد كه بايد به دوستي بگويم، كاري كه بايد انجام بدهم، قراري كه بايد بگذارم، پيامي كه بايد به كسي ديگر برسانم اما الان همه خوابند حداقل چند ساعت ديگر طول مي‌كشد كه امكان ارتباط برقرار شود...
احساس تنهايي عجيبي مي‌كنم...
فكر كنم رفتگان هم وقتي مي‌خواهند يادي از ما بكنند با همين مانع روبه‌رو مي‌شوند، يا خوابيم يا حواس‌مان نيست...
چون چراغ‌هاي رابطه معمولاً خاموشند.



امروز فهميدم كه نبودن يك دندان چطور بي‌رحمانه مي‌تواند لبخند آدم را بدزدد...
بعد هم فهميدم تمام وجودم آب است و همان لبخند...


و

اين گل‌هاي ليليوم اورينتال چه عطر حاره‌اي گيج‌كننده‌اي دارد، تمام اتاق را پر كرده...


۱ نظر: