وقتي خبردار شدم كه جايي در اين شهر ميهماني گلهاست، بقچة غصههاي دلم را جمع كردم و توي گنجه گذاشتم و سري به گلها زدم...


بركهاي از رنگهاي بنفش و آبي و ارغواني و نيلي و سرخابي
بنفشههاي خجول و دلنازك


كاكتوسهايي ديرسال و باشكوه
كه در جايي دور از سرزمين اصلي خود اينچنين باليدهاند

نميدانم تا كي ميتوانم اين دنياي ظريف جزئيات را در همهچيز بهخوبي ببينم و از آن مست شوم...
هر چند به قول «برشت» و از زبان «نادرابراهيمي»:
اين زمان
وصفِ گل
قلبم را ميشكند
و ميآزارد روحم را
اين زمان
سخن از مرغان خوشالحانِ چمن گفتن
غصهي دنيا را
به دلم ميريزد.
حرف بسيار است
بدنهادان سخن از بلبل و گل ميگويند...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر