
لبریز میشوم از مهر و دوستی و مهربانی...
هیجان... ذوق... فکر میکنی این شهر و آن شهر از دیدی فرازمینی هیچ فرقی با هم ندارند ...انبوهی از نورهای درخشانِ درهم... و چرا هیچکس از پنجره این همه ستاره را نگاه نمیکند؟
حرف ... حرف ... حرف... انگار کلافی از ابریشم عنابی در هم تنیدهای است که پایانی ندارد...
روزهای یله و فارغ و رها... روزهای دلپذیر نان تازه و ماست چکیده ... روزهای عطر خوش پلوی همسایه ... خوردن بیهنگام و خفتن به اختیار...روزهای همزیستی با مورچههایی که صاحبخانه شدهاند!
از میان شهرهای سبز با سرعت سیصد کیلومتر در ساعت عبور کردم و با سرعت هزار کیلومتر در ساعت از میان ابرها و کنار ستارهها گذشتم و با سرعت ده کیلومتر در بزرگراه آشنای دود گرفته رسوب کردم...
روزهای تنش و دود و بیرحمی...در خیابان چه بیمهرند با هم این سواران ارابههای فلزی سرد... روزهای مردانی با سگرمههای درهم به جای رسولان آرامش... نمیتوانم بفهمم این چهرههای نظامی باتومبهدست اخمو چگونه باید به من و تو یاد بدهند مهر بورزیم و شهری پاک و آراسته داشته باشیم... باور نمیکنم...دیدن آنها در اعماق وجود هر انسانی نه نظم و قانون که ترس و شورش را برمیانگیزد.. مهر را با مهر میتوان آموخت نه با قهر...
روزهای یاد و دیدار... روزهایی که مهر عصاره میشود... فشرده و خالص ...
روزهای لحظههای ناب الماسگون...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر