۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

بر سرمای درون



همه
لرزشِ دست‌و‌دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.






آی عشق، آی عشق
چهره آبیت پیدا نیست



و خنکای مرهمی
بر شعله‌ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون

آی عشق، آی عشق
چهره‌ی سرخت پیدا نیست



غبارِ تیره‌ی تسکینی
بر حضورِ وَهن
و دنجِ رهایی
بر گریز حضور.
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه‌ی برگچه

بر ارغوان

آی عشق، آی عشق
رنگِ آشنایت
پیدا نیست

احمد شاملو




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر