۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

غروب




خانه سه پنجره دارد، دو پنجره رو به شرق و طلوع آفتاب و يك پنجرة بزرگ رو به غرب با نمايي از غروب خورشيد در ميان درختان...

هر روز مي‌توانم هم طلوع را ببينم و هم غروب را...

ياد شازده كوچولو افتادم كه در سياره‌اش فقط كافي بود كمي صندلي‌اش را جا‌به‌جا كند تا طلوع و غروب را تماشا كند. «شازده كوچولو» عاشقانه‌ترين كتاب دوران جواني من بود. عشق با آن شروع مي‌شد و زبان‌هم‌زباني ما بود. چقدر خوب مي‌دانستيم كه مسئول هر موجودي هستيم كه اهلي كرده‌ايم. خوب بلد بوديم از رقص گندم‌زار غرق شادي شويم... بگذريم ... شايد مجالي ديگر و حالي بهتر مفصل‌تر از شازده‌كوچولو بنويسم.

«من يك روز چهل‌و‌سه بار غروب خورشيد را تماشا كردم... مي‌داني آدم وقتي زياد دلش گرفته باشد غروب خورشيد را دوست دارد»

«پس تو آن روز كه چهل و سه بار غروب خورشيد را تماشا كردي زياد دلت گرفته بود؟»

از كتاب «شازده كوچولو»

آنتوان دوسنت اگزوپري

ترجمه محمد قاضي




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر