۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

بهار‌مست

هوا گرم‌تر شده، آفتاب بزرگوارانه می‌تابد، زمین نفس می‌کشد و داغی نفسش گونه‌ها و تنم را گرم می‌کند، تمام وجودم پر از بوی علف و خاک و بهار شده، گنجشک‌ها غوغایی راه‌ انداخته‌اند، دیوانه‌وار درهم‌می‌پیچند و جیک‌جیک‌می‌کنند، هزار نغمه‌ی شگفتِ هزار پرنده از هر گوشه‌ای روشن و شفاف به گوش می‌رسد، درسکوتِ همصداییِ هماهنگ همه‌ی این اصوات انگار صدای رویش هر برگ را می‌شنوی، هر جا را نگاه می‌کنم گلی خجولانه و ظریف به رویم می‌خندد.

در این مستی جوانه و پرنده و بهار جای همه آنها که دوست‌شان دارم خالیست...



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر