۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

قلزم پر‌خون



انگار توی دریا افتاده‌ام، غوطه‌ور در میان امواج و فرو‌‌می‌روم، عبور جریان‌آب را روی پوستم حس می‌کنم، دهانم را نمی‌توانم باز کنم، حرفی نمی‌توانم بزنم، می‌بینم، همه‌چیز را می‌بینم، حس می‌کنم، همه صخره‌های مرجانی زیر آب، عبور ماهی‌هایی با رنگ‌و شکل‌های شگفت‌انگیز، چشمانم باز باز است، خوب می‌بینم اما دهانم بسته است، همه چیز کند و آرام می‌گذرد، نمی‌توانم دهانم را باز کنم‌، حیرت و اندوهی در چشمانم است... دنیای زیبایی است اینجا اما من موجودی زمینی اینجا چه می‌کنم، چقدر دیگر می‌توانم با دهان بسته به تماشا بنشینم...
سردم است...
ذهنم به سوی گرمای آتش و خاک پر می‌کشد... دوست دارم چشم‌هایم را هم ببندم...
س ر د م ا س ت...


چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون؟
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کَشتی‌ام در‌اندازد میانٍ قُلزُمٍ پر‌خون؟
زند موجی بر آن کشتی که تخته‌تخته بشکافد
که هر تخته فرو‌ریزد ز گردش‌های گوناگون؟
نهنگی هم بر‌آرَد سر، خورَد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان، شود بی‌آب چون هامون؟
شکافد نیز آن هامون نهنگ ٍ بحر‌فرسا را
کشد در قعر ناگاهان، به دست قهر، چون قارون؟
چو این تبدیل‌ها آمد، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد؟ که چون، غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است، لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون
دیوان شمس
مولوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر