۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

آفتابِ گرمِ جنوب

Larak Island ,Persian Golf

جزیره لارک

جزیره هرمز با فرش رنگین و درخشان خاکش

Hormoz Island, Persian Golf


در آستانه فصل سرد، با یک ساعت پرواز به آب‌های گرم و روزهای آفتابی و ماسه‌های درخشان هرمز می‌رسم.

از سوز سرد صبحگاهی به باد گرم ظهر‌هنگام بندر می‌رسم. در ساحل لارک زیباترین جلوه‌های زیر آب را درست زیر پایم تماشا می‌کنم. تنگه چاه‌کوه انگار در هزار‌توی خود راز تمام آفرینش را پنهان کرده و من را به درون خود فرا‌می‌خواند. مرد مهربان نگهبان چاه‌کوه "محمد رحیمی" انسانی با لبخندی به وسعت ساحل و به گرمی خورشید... مهربان و صمیمی و وظیفه‌‌شناس... مردی که چشم‌ها و چهره‌اش لبریز از شعور بود...

در اعماق غار‌هایی از نمک در سبکیِ شیرین غوطه در آب‌های شور و زلال قلب غار حس می‌کنم تمام ذرات وجودم بلور نمک می‌شود، بلور می‌شود و می‌بینم دلم روشن شده است. با تمام ذرات وجودم گرما را جذب و ذخیره می‌کنم برای روزهای سردی که در راهند...

و امشب توشه گرم این سفر را گشوده‌ام و دلم را به مهمانی مهر خوانده‌ام و گرم می‌شوم با شعله‌ی هر شرار خاطره...


تنگه چاه‌کوه، قشم

Chahkouh, Qeshm Island


درخت کهور
prosipis juliflora

آنکه شورابه‌های این سرزمین را نچشیده شاید نتواند عاشق صادق این زمین باشد

برای عاشق صادق این سرزمین بودن و ماندن باید که تاب شوری‌ها و تلخی‌ها و تندی‌ها را داشت... میهن من تلخ است، گنجی بایسته و آز‌انگیز اما تلخ و غمگین و لبریز از درد ... زمین تفتیده آن تشنه شعور و ایمان است...

شاید برای همین است که قطره‌ هم بی‌ثمر نیست... حتی اگر اشک باشد...

و چه افسوس می‌خورم برای میهنی که جز با خون و اشک آباد نمی‌شود

و چه سرخوشند مردمان این دیار که هیچ چیز حریم حرمت انسانی‌شان را در هم نمی‌شکند...

کی و کجا سرنوشت انسان‌ها این‌قدر از هم دور شد؟





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر