
اما...
اما وقتی پای حرفهای روزمره و پاسخ به سؤالات آنها در درباره واقعیت هرروزه زندگی در ایران به میان میآید ناگهان چشمهاشان گرد میشود... به لطیفترین و بهترین شکل ممکن همهچیز را بیان میکنم اما چشمهاشان از تعجب گرد شده است... سر تکان میدهند و عقل سلیمشان را به رخ من میکشند...
باید درمورد جاذبههای ایران قدرتمندانه تبلیغ شود که نمیشود... هر روز در تلویزیون چندین تبلیغ چند دقیقهای برای معرفی جاذبههای هند و آفریقا و خاوردور و ... میبینی و فکر میکنی کاش ایران هم چنین تبلیغاتی برای جاذبهها و صنایعدستی و فرش و محصولات منحصربهفردش داشت... کاش در برابر این همه تبلیغ منفی رسانههای جهان ما هم دست به کاری در خور میزدیم تا آبروی ایران بیش از این نریزد...
اما اگر خوب هم تبلیغ کنیم با واقعیتهایی که فرسنگها از ذهنیت مردم دنیا و عقلسلیمشان فاصله دارد چه میکنیم؟ شاید مثل همیشه فقط تعدادی گردشگر ماجراجوی سادهزی و عاشق طبیعت به چنین سفری رضایت دهند اما مردم عادی سری تکان میدهند و ترجیح میدهند به سفری عاقلانهتر بروند.
باور عمیقی دارم که اگر گردشگر و مسافری تصمیم به سفر به ایران بگیرد بدون تردید او راضی و من و دوستانم سربلند خواهیم بود اما تا رسیدن به مرز این تصمیم درآدمِ ساکنِ اروپا راه درازی در پیش است. آنها پرسشهایی دارند که باید صریح جواب بدهی و تمام توجیهات و طفرهرفتنها ذرهای در تصمیمشان اثری ندارد.
دلم میگیرد از این هزارتویی که در آن میلولیم و به زحمت پیش میرویم ... دلم میگیرد از آن همه تلاش صادقانه و آن همه مهر راستین که در حصار تنگ و بسته, افسرده و پژمرده میشود بیآنکه قدمی از قدمی برداشته شود.
امید را برای همین روزها ساختهاند و لبخند را برای شیرینی همین روزهای گس...
خیره به افقی دور، با لبخندی بر لب، هنوز همانم که بودم...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر