از کامپیوتر و دانش مربوط به آن آنقدر میدانم که کاربر هر روزه و سمج آن باشم نه بیشتر...
ناپایداری و سستعهدی این وسیله آزارم میدهد. اعتمادی به آن نیست، مثل محبوبی است بسیار خواستنی اما تا بخواهی گریزنده و رمنده.... گاهی دلم میخواهد به روزگار سنگنوشتهها و الواح ماندگار و نامیرای روزهای گذشته بازگردم... در طول تاریخ از سنگ به کاغذ رسیدیم، هنوز عطر کاغذ و مداد چوبی را کودکانه دوست دارم و از کاغذ به این لوحهای فشرده و حافظههای پرطمطراق اما فکستنی رسیدیم.
از بازیهای عجیب و غریبی که در میآورد کلافه شدهام...
عادت دارم صمیمانه اعتماد کنم تا جایی که با صورت زمین بخورم...
عادت دارم آنقدر مثبت ببینم تا کبود تلخ دروغ وجودم را سیاه کند...
و هر روز این دستگاه محبوب و دوستداشتنی قرن نو به من یاد میدهد که اعتماد نکن هر آنچه میبینی رفتنی است... این دستگاه محبوب و دوستداشتنی میداند چقدر به آن دل بستهام ...
و
مثل همه آنچه به آن دل میبندم ، توسنی میکند.
بعدالتحریر: (فکر کنم فهمیده که شکایتش را به زمین و زمان کردهام، از وقتی این شکواییه را نوشتم دیگر آن صفحه آبی لعنتی که میگوید حافظهاش خراب شده و تمام خاطرههایش در گودال ! خواهد افتاد را دیگر نداده است، کاش بفهمد و درست شود!)
نه ! نمی فهمد... هنوز هر وقت دلش می خواهد صفحه آبی می آورد و خاموش می شود
باید فکری بکنم و راهی پیدا کنم...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر