۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

فالِ گلِ مینا

فال گل مینا


يك روز اينجا نخواهد بود
تو نخواهي آمد
من اينجا نيستم
گلهائي كه ساقه‏هايشان را با دقت كوتاه كرديم كه بيشتر عمر كنند،
سالهاست كه پوسيده‏اند.
انارها، كه براي زيبائي و رنگشان، آن همه جستجو كرديم،
ديگر نيستند و نمي‏دانيم رنگشان در كدام فضا جاريست.
باغ گل، بازار گل، بازارهاي گل
آن بازار آشنا و محبوب
زير نگاه‏هاي جستجوگر و پر اشتياق ما،
چه شد؟ - چه شدند؟
نگاههاي ما كجا هستند؟
آن مرد آلوفروش،
در كدام لحظه قطعي، ديگر نبود؟

آن يار و همراه جواني
كه كتابهاي بسيار خوانده بود و
برايم از پابرهنه‏ها و سياست مي‏گفت، چه شد؟
حرفهايش در كجا جاريست؟
اين كودك تنهاي محتاج كيست؟
مبارزه چه شد؟

و او كه روي ديواره كوه‏هاي بلند برايش فال گل مينا گرفتم،
آه، سالها و سالهاست كه پوسيده.
فال گفته بود كه دوستش دارم.
و مادرم با چشمهاي مهربان و دهاني كه هميشه براي زندگي فرياد مي‏كشيد،
در محكوميت تنهائي و بي‏حركتي،
خودش را روي اسب سفيدش مي‏بيند آماده پريدن
در كودكي،
و واي بر من كه نمي‏دانم
قلب بزرگ و پر از محبت پدرم، كي پوسيد.
او يك شب به من گفته بود:
تنها مِهر است كه مي‏ماند.
مي‏خواهم بدانم. مي‏خواهم بدانم.
مهر بي‏پايان پدر براي من، اكنون كجاست؟

و آن روز در شش سالگي معصوم و شاد
مي‏خواهم بدانم چرا نمي‏دانستم
كه آن عكاس خواهد پوسيد،
و اشياء تاريكخانه‏اش ميراث من خواهد شد؟

محبوبم!
دست‏هاي نوازشگرت كِي خواهند پوسيد؟
آيا دست‏هاي پوسيده، صورت پوسيده را نوازش خواهند كرد؟
پوسيده‏ها چگونه گريه مي‏كنند؟
متوقف كن!
اي شيوا، متوقف كن!
مي‏خواستم هر چيز را در »زندگي‏اش« متوقف كنم،
مي‏خواستم در عكسهايم زندگي كنم، با عكسهايم زنده بمانم
امّا با دوربينم به هر چيز مرگي جاودانه بخشيدم،
و در عكسهايم خواهم پوسيد.
دوربينم كجاست؟ كِي پوسيد؟
مي‏خواهم عكس بگيرم.

اي لحظه‏هاي قطعي، عكس‏هاي من!
اي لشگر چهره‏هاي پوسيده!
گل‏هاي پوسيده!
انارهاي پوسيده!
تقويم‏هاي خاك شده، كه در روزهايتان ديگر چيزي نيست،
ذراتتان را باد به كدام دشتِ سبز پر از عشق و آفتاب خواهند برد؟
من آنجا هستم، شاد و جوان
با دوربينم، پشت به آفتاب.
در آغاز پوسيدگي.

مریم زندی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر