فال گل مینا
يك روز اينجا نخواهد بود
تو نخواهي آمد
من اينجا نيستم
گلهائي كه ساقههايشان را با دقت كوتاه كرديم كه بيشتر عمر كنند،
سالهاست كه پوسيدهاند.
انارها، كه براي زيبائي و رنگشان، آن همه جستجو كرديم،
ديگر نيستند و نميدانيم رنگشان در كدام فضا جاريست.
باغ گل، بازار گل، بازارهاي گل
آن بازار آشنا و محبوب
زير نگاههاي جستجوگر و پر اشتياق ما،
چه شد؟ - چه شدند؟
نگاههاي ما كجا هستند؟
آن مرد آلوفروش،
در كدام لحظه قطعي، ديگر نبود؟
آن يار و همراه جواني
كه كتابهاي بسيار خوانده بود و
برايم از پابرهنهها و سياست ميگفت، چه شد؟
حرفهايش در كجا جاريست؟
اين كودك تنهاي محتاج كيست؟
مبارزه چه شد؟
و او كه روي ديواره كوههاي بلند برايش فال گل مينا گرفتم،
آه، سالها و سالهاست كه پوسيده.
فال گفته بود كه دوستش دارم.
و مادرم با چشمهاي مهربان و دهاني كه هميشه براي زندگي فرياد ميكشيد،
در محكوميت تنهائي و بيحركتي،
خودش را روي اسب سفيدش ميبيند آماده پريدن
در كودكي،
و واي بر من كه نميدانم
قلب بزرگ و پر از محبت پدرم، كي پوسيد.
او يك شب به من گفته بود:
تنها مِهر است كه ميماند.
ميخواهم بدانم. ميخواهم بدانم.
مهر بيپايان پدر براي من، اكنون كجاست؟
و آن روز در شش سالگي معصوم و شاد
ميخواهم بدانم چرا نميدانستم
كه آن عكاس خواهد پوسيد،
و اشياء تاريكخانهاش ميراث من خواهد شد؟
محبوبم!
دستهاي نوازشگرت كِي خواهند پوسيد؟
آيا دستهاي پوسيده، صورت پوسيده را نوازش خواهند كرد؟
پوسيدهها چگونه گريه ميكنند؟
متوقف كن!
اي شيوا، متوقف كن!
ميخواستم هر چيز را در »زندگياش« متوقف كنم،
ميخواستم در عكسهايم زندگي كنم، با عكسهايم زنده بمانم
امّا با دوربينم به هر چيز مرگي جاودانه بخشيدم،
و در عكسهايم خواهم پوسيد.
دوربينم كجاست؟ كِي پوسيد؟
ميخواهم عكس بگيرم.
اي لحظههاي قطعي، عكسهاي من!
اي لشگر چهرههاي پوسيده!
گلهاي پوسيده!
انارهاي پوسيده!
تقويمهاي خاك شده، كه در روزهايتان ديگر چيزي نيست،
ذراتتان را باد به كدام دشتِ سبز پر از عشق و آفتاب خواهند برد؟
من آنجا هستم، شاد و جوان
با دوربينم، پشت به آفتاب.
در آغاز پوسيدگي.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر