۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

کی ز چونی برتر آیم، چند‌ها را بشکنم؟

ادعا‌های بزرگ...کلمات زیبا و پر‌طمطراق...نمایش و خودنمایی...پهلوان‌پنبه‌های پوشالی...رجز‌‌خوانی‌های کر‌کننده...عشق‌های کاغذی... چراغ‌های رنگی نئون چشمگیری که در پشت خود جز سیاهی عمیق هیچ ندارند... و فضای مسموم دروغ و خودستایی‌های حقیرانه... لبریز از بلاهت امید...آکنده و تنیده از عشق...سرشار از خوش‌باوری و اعتماد...در گودال پلشت ِِِدروغ می‌لغزم...

می‌شکنم

در اوج درد هنوز خوش‌باورانه و مهربان لبخند می‌زنم

آدم نمی‌شوم!


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر