۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

طنز مکتوب

عاشق

خیلی دوست داشت بنویسد.

عاشق نوشتن بود. اصلا برای همین خلق شده بود.

وقتی که عاشقانه می‌نوشت به خصوص وقتی به تعریف از چشم و لب و قد و قامت یار که می‌رسید، از جانش مایه می‌گذاشت وتلاش می‌کرد تمام آنچه در درون دارد بیرون بریزد.

و یک روز به خاطر همین کار سر از سطل آشغال درآورد...

هیچ کس از خودکاری که جوهرش پس بدهد خوشش نمی‌آید.

عباس حسین‌نژاد


یکی

خیلی جذب طبیعت شده بود. و کتاب‌های زیادی درباره طبیعت‌پرستی خوانده بود و تحت تاثیر همین کتاب‌ها دلش می‌خواست با درخت، گل و پرنده یکی شود.

چشم‌هایش را بسته بود و با دست‌های باز دور خودش می‌چرخید و در رویای یکی شدن با کوه، جنگل و درخت سیر می‌کرد و همین‌طور که می‌چرخید به وسط خیابان رسید.

*

با آسفالت یکی شده بود!

عباس حسین‌نژاد


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر