۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

من...





در میان تمام احساساتم از دنیا و اطرافم تنها هستم
همیشه در حال کشف دنیایی سپید و زیبا و ناشناخته
به تنهایی

عمری با ظرافت این حس‌ها زیسته‌ام

طور دیگر زیستن بلد نیستم

و در تمام عمرم تسلیم و آرام و با لبخند بلعیده شدم...هرگز یاد نگرفتم که با سیاست حرف بزنم، هرگز یاد نگرفتم به چیزی بیرون از لحظه حال بیندیشم و هرگز نخواستم با اندیشه‌هایی مدبرانه آینده‌ای بسازم یا از دید دیگران « چیزی» بشوم... اما عمیقاً از زندگی لذت بردم.


رنج بردم اما شادمانه از همه رنج‌ها گذشتم و زندگی کردم...دوست داشتم... همیشه عاشق بودم... و عاشقانه بلعیده شدم...
در نیمه راه زندگی راضی و سر‌خوش از آنچه هستم، از تمام حس‌های نابم در لحظه‌های بی‌همتا و تلخی همین حس‌ها در لحظه‌های رنج می‌بینم که همیشه نرم و مهربان مغلوب شده‌ام ...
بلعیده شده‌ام...
جز این نمی‌توانستم باشم
جز این نمی‌توانم باشم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر